درمان و مذهب

درمان و مذهب
درمان روحي و ددرمان روحي و درمان فكري با مذاهب آميخته شده است. بعضي از اشخاص به اين موضوع متعرضند و مي گويند دستورات مسيح چنان با اين بحث عجين است كه حتي خود شما مثالهائي از انجيل نقل كرده ايد.

خواننده زيرك و تيزبين به اين نكته خوب توجه دارد كه آنچه را كه از مسيح نقل شده است بخاطر اين نيست كه تصورات مذهبي را بجلو بكشيم، بلكه اينها به اين دليل آورده شده اند كه معلوم شود چگونه جسم شعور و روح بر يكديگر تأثير مي گذارند. مسيح اين مكتب را عنوان كرد بخاطر اينكه بگويد درد و ناراحتي و مرض در نقشه بصيرت ذات هيچ گونه مكاني ندارند تا انسان را از اين حقيقت آگاه نمايد. ولي مكتب او را چنان چرخاندند، و وارونه جلوه دادند كه امروزه از آن به عنوان وسيله اي براي درس اخلاق و محراب تقديس استفاده مي شود. مسيح پيامبر دين و آئين نبود بلكه او معلم عمل بود و عملاً حقيقتي را تعليم داد كه هرگز مانندش را كسي نديده و نخواهد ديد. در حقيقت مذهبيون زمان او، با او مخالف بودند و هميشه سعي كردند كه او را بدام بياندازند و در نهايت او را مصلوب كردند. بنابراين ما او را به عنوان معلم بزرگ علوم درمان مي شناسيم تا قدرت حاكم بر يك مذهب- گرچه او هر دوي آنها بود.
ما به اين جهت از انجيل نقل مي كنيم كه يكي از بهترين كتابهائي است كه راه عملي درمان را يادآور مي شود و تنها كتابي است كه به راحتي در تمام كشورها وجود دارد و بيشتر مسيحيان آن را خوانده و به متون آن آگاهي دارند. البته اگر كتابي مثل انجيل مشهور بود ما نيز از آن استفاده مي كرديم. نوشتجات هندي پر است از مثالهايي در رابطه با درمان روحي. در ادبيات بودائي ها چنين آمده است:«آنچه كه هستيم نتيجه افكاري است كه ما داشته ايم. زيربناي هست ما افكار ما است. و اين هستي با افكار ما درهم آميخته است.»قطه تكيه دارد درست به همين صورت حيات يك ذي روح فقط به اندازه طول زمان يك فكر دوام دارد. و به مجردي كه از آن فكر تمام شد آن ذي روح نيز مرده است». زيرا اين طول زمان همان رشته اتصال آن با قدرت لايزال الهي است و لاغير.
و يا «انسان همان چيزي است كه فكر مي كند. كه اين يك رمز قديمي است». بودا قانون كرما، يا علت و معلول را تعليم داد. او مي گفت كه نتيجه هميشه همراه علت است و نمي تواند از آن جدا باشد درست شبيه سايه كه دنبال انسان است و نمي شود كه از آن جدا شد. او مي گفت كه اين قانون علت و معلول درست شبيه همان انرژي واقعي هستند كه خورشيد را به حركت درآورده و يا خورشيد از خود متصاعد مي كند و در عمل كاملاً از اصل خاصي پيروي مي نمايد ولي از بصيرت ذات سرچشمه گرفته است. هر انساني آزاد است و او مي تواند سرنوشت خود را به دست خود و با قدرت انتخابي كه دارد بسازد. ولي در موقع انتخاب بايد نتيجه اي كه از آن حاصل مي شود نيز بپذيرد.
افلاطون، ابيقور، فيلسوف رواقي و ساير دانشمندان همگي به اين معتقد بودند كه حالات روحي و دروني در حالات ظاهري فرد منعكس مي شود و آنها بر اين حقيقت تأكيد داشتند كه حيات دروني نقطه ايست كه از آن محل ناخوشي يا سلامتي سرچشمه دارد.
فيلسوف بزرگ افلاطون نيز اين حقيقت را دنبال مي كند و قادر مي شود كه افراد زيادي را آني شفا دهد. فلسفه افلاطون نوين كه به مقياس بزرگي پابرجا مانده است حتي از اين طرز تفكر است و براي نوآموزاني كه به اين راه كلام مي گذارد خوراك فردي خوبي مي تواند باشد.
سقراط- كانت- اسپيونوزا- هيگل و سدنبرگ از جمله فيلسوفها و دانشمندان بزرگي هستند كه عميقاً به اين مسئله پي برده بودند كه هر دوي ناخوشي سلامتي از فكر انسان در زندگي سرچشمه مي گيرند.
توصيه مي شود كه محققان اين مهم را در ميان نوشتجات دانشمندان بزرگ قديم و جديد تعقيب نمايند. كه اگر چنين شود كاملاً مشخص مي گردد كه اين چيز تازه اي نيست كه ما آن را ارائه مي دهيم. از آن لحظه كه انسان متفكر شده است درست از همان لحظه افكار او درباره سلامتي اش دور مي زده، زيرا اين ابتدائي ترين تجربه زندگي انسان محسوب مي شود و زيرك ترين آنها به اين مسئله آگاه شده است كه حالات دروني اشخاص اثر مهمي در وضع ظاهر آنها دارد.
مهمترين و اصلي ترين مشكل هميشه اين بوده است كه انسان بتواند به عامل علتها برگشته و آن را مورد مطالعه قرار دهد علت دروني مرض كه در عمق ضمير درون انسان نهفته است. در ادوار مختلف انسان با اين مشكل برخورد متفاوتي داشته و از زواياي مختلفي به آن نگريسته است، هر انساني در زمان خودش مسير جداگانه اي را در جستجوي كشف علتها پيموده است ولي اين جاي خوشحالي است كه در نهايت همه آنها به اين نقطه رسيده اند كه انسان يا حالت روحي خود را كنترل مي كند و يا آن حالت روحي او را به كنترل خود درمي آورد وقتي كه او تحت كنترل درمي آيد به برده سرنوشت و حوادث تبديل مي شود.
در اين قرن بيستم، عده زيادي هستند كه با استفاده از روشهاي كاملاً متفاوتي به درمان روحي و تجزيه و تحليل عوامل روحي پرداخته اند. كه همه آنها با توجه به كاري كه انجام مي دهد به دو گروه تقسيم مي شوند. اولين روش همان كاري است كه روانشناسان، روانكاوان- هيپنوتيزمها، تلقينات روحي و آنهائي كه از نيروي كششي حيواني استفاده مي كنند انجام مي دهند. كه عمل آنها بر پايه و اساس تجزيه و تحليل و تلقين استوار است. آنها با شخص از ديد عنصري جدا از جوهر هستي كل رفتار مي كنند كه داراي شعوري كاملاً منفرد از شعور كل است.
دومين روش درست همان چيزي است كه در اين كتاب آمده است، اين همان روشي است كه مسيح از آن استفاده مي كرد كه اشارات فراواني هم به تعاليم و طرز عمل او رفت. وحدانيت غيرقابل تجزيه خدا در جهان بيكرانش اساس كار ما است. انسان وجودي ذي روح است جسم او از عناصر روح تشكيل شده است و به همين منظور هرگز نمي تواند مريض باشد يا مريض بشود زيرا روح هرگز مريض نمي شود ما اين را قبول داريم و مي پذيريم كه انسان احساس درد مي نمايد، و از درد و ناراحتي و اضطراب بعنوان يك تجربه در رنج و عذاب است، ولي تأييد مي كنيم كه اين تجلي درد و مرض چيزي جز انعكاس حالات روحي او نيستند. اساساً آنها دوام واقعي ندارند. ما در كارمان هميشه سعي بر اين داريم كه در جستجوي حقيقت بصيرت ذات باشيم و افكار خود را به ذات حق برگردانيم.
ما وقتي كه با شخص مريضي مواجه مي شويم، حال اين شخص ثالثي باشد يا خود ما فرقي ندارد. فوراً افكار خود را متوجه ذات حق و كمال مطلق نموده و سعي مي نمائيم كه خود را متقاعد كنيم كه اين تنها حالت اصلي آن شخصي است كه در كنار ما است، وقتي كه عمل مي كنيم تمام افكار ما بر محور كمال ازلي و مطلق استوار است، و در دنياي بيكران معنوي كه آكنده از عشق و محبت صلح و صفا و آرامش و نشاط و سعادت و زيبائي و قدرت لايزال الهي است سير مي كند. ولي اگر برعكس آن عمل نمائيم و از آن درجه فكري نزول كرده و به شكل ظاهر و تحليل فرد مريضي كه در جلو ما قرار گرفته نظاره كنيم و افكار خود را متوجه حالات او بنمائيم داريم از روش كاملاً عملي به مسئله مي پردازيم كه مغاير با تاكتيك و روش مسيح است. و از آنجائي كه تاكنون تاريخ به ياد ندارد كه كسي در درمان بالاتر از مسيح بوده است، بنابراين احساس مي كنيم كه روش او نزديكتر به واقعيت اصلي است.
ما اين حقيقت را پذيرفته ايم كه افكار دروني ما داراي اثر حتمي ظاهري در جسم ما است، بنابراين ما چنين احساس مي كنيم كه همان طوري كه افكار ناچيز اثر ناچيزي دارد، افكار بلند و عالي نيز داراي اثري برجسته است. كه در اين صورت هرچه افكار عالي تر باشد اثر آن نيز محسوس تر و واضح تر مي باشد و بالاترين افكاري كه انسان مي تواند داشته باشد فكر درباره خدا و كمال مطلق او است. و بعد از آن ما بايد آن افكار را از خدا به فردي كه دارد و در درمان قرار مي گيرد منتقل نمائيم و بايد حتي الامكان سعي شود كه اين حقيقت را در خود بوجود آورده كه اين فرد موردنظر نيز جزئي از خدا است پس داراي همان كمال ذات حق است. به آهستگي به او نگاه كرده و در حاليكه در درون متوجه هستيم كه چيزي نيست كه نشود درمان كرد و آنچه كه موردنياز است همان كمال معنوي دروني اش مي باشد كه بايد در جسم او متجلي شود، مخصوصاً در نقطه اي كه از نظر ظاهري عارضه اي در آن بوجود آمده است آن نيروي لايزال شفابخش را در او به حركت درآوريم. اين بدان معنا نيست كه تنها بگوئيم كه اين شخص چون در شكل و فرم و شباهت با خداست، بنابراين كامل است، اصل مطلب چيز ديگري است ما بايد چنان درون خود را از هر جهت متوجه بصيرت ذات نمائيم كه در ما ايماني استوار بوجود آمده كه تحت هيچ شرايطي نتواند كه شكل ظاهر چيزي در ما اثر گذاشته و آن ايمان را متزلزل نمايد. اين جمله كه خدا در درون اين شخص است براي ما بايد چنان معنا داشته باشد كه از حالت كلام يا گفتار به در آمده و بصورت يك حقيقت ذي روح در درون ما احساس شود كه هيچ چيز در برابر آن تاب مقاومت نداشته باشد. همانطوري كه در فصل روش درمان توضيح داده شد، ما بايد اين را چنان در درون خود حلاجي نمائيم كه جزء لاينفكي از ما شود و به حقيقتي مطلق بدل گردد. در نهايت وقتي كه ديگر هيچ چيز نمي تواند به ايمان ما خدشه اي آورد ما آن افكار كامل خود را متوجه بصيرت ذات نموده تنها به اين اميد كه نيروي عظيم و خلاق آن بصيرت ذات بازتابي كامل در شكل ظاهر به نمايش بگذارد.
آيا براي هر انساني و با هر نوع مشكلات و گرفتاريها اين امكان وجود ندارد كه با كنار زدن ابر تيره از جلو چشمان درون خود به دنياي ديگري صعود كند كه در نتيجه آن، اوج كمال فكري اش بازتابي كامل در محو امراض جسمي و گرفتاريهاي روزمره زندگي اش داشته باشد و به آرامشي نسبي برسد؟ كاملاً همين طور است، اين چيزي است كه همه روزه در هر گوشه اي از اين دنيا اتفاق مي افتد. شايد درست در همين لحظه كه اين جملات خوانده مي شود شخصي در گوشه ديگري دارد اين نظام بصيرت ذات را براي درهم كوبيدن مرضي به حركت در مي آورد و لحظه اي بعد همه چيز در كمال مطلوب تمام مي شود و سلامتي كامل حاصل است. اين روش جديد درمان امروزه در سرتاسر دنيا توسعه يافته و مورد استفاده است و ديگر يك برنامه نمايشي نيست كه بخواهند دوستي را از ميان جمع تفريح و سرگرمي مورد درمان قرار دهند و يا آن كسي كه داراي چنين نيروئي است مقدس نمايند. روش مسيح يك روش كاملاً علمي است زيرا هر چند كه كشفيات بشر در زمينه هاي مختلف علمي به جلو مي رود پايه و اساس و درستي اين روش را بيشتر به اثبات مي رساند و ديگر جاي هيچ گونه نگراني در ابراز آن نيست و كسي نمي تواند در برابر ذكر اين مقوله پوزخند بزند.
دانشمندان مشغول تحقيق در دنياي درون انسانها هستند و تا به حال به اين نتيجه رسيده اند كه با جملاتي آكنده از اصطلاحات علمي اعلام دارند كه آنچه پسر نجار فقيري در دو هزار سال قبل در فلسطين گفت حقيقت محض بوده است. عمل فيزيك به جنگ ماده رفته و قلب اتم را شكافته است و با اكتشافات جديد، بشر به اين نتيجه رسيده است كه ديگر منبع نيروي جهان در آن بالاها در پس آن كهكشانها در پرده ابهام نيست بلكه آن همين جا و در دل اتمهاي ريز در اجزاء الكترون و نوترونهاي تشكيل دهنده آن جاودانه است. يكصد سال قبل در حالي كه علم در منطقه بود و كم كم داشت به حركت درمي آمد كارلي لي، اين جملات كه در لحظه بيداري همچو جرقه اي بر او گذاشته بود به زبان آورد. «نيرو- نيرو- همه جا نيرو و همه ما يك نيروي عجيبي هستيم، هيچ برگي از درخت نمي افتد مگر اينكه نيروئي در آن باشد» چقدر براي او آسان بود اگر او امروزه زنده بود و با عظيم ترين تلسكوپهاي الكترونيكي به دنياي عجيب اتمها نظاره مي كرد و يا در كنار دستگاههاي مدرن مي ايستاد و با شكافتن اتمها نيروي عظيمي كه در دل آنها نهفته است را متوجه مي شد و سپس به جهان هستي مي پرداخت و بلندپروازي انسان كه از اين همه نيروي لايزال اطراف خود مي خواهد در زندگي روزمره اش بهره گيرد و چرخهاي آلات و ادوات رفاه زندگي اش، به حركت وا دارد را مي ديد آن وقت به چه راحتي مي توانست آن جملات را به زبان جاري سازد.
اين نيرو چيست و اين انرژي چگونه است كه انسان راه سايه روشن خود را در آن جستجو مي كند؟ اين همان نيروي بصيرت ذات است، همان نيرويي كه ما از آن در درمان استفاده مي كنيم. در حالي كه اطلاعات چنداني درباره آن نداريم. ولي يك چيز درباره آن آموخته ايم و آن اين است كه در جهتي حركت مي كند كه شعور آدمي به آن جهت مي دهد. همانطوري كه لازم نيست كه شخص راديو را خوب بشناسد و به كنه علمي آن كاملاً آگاه باشد تا آن را به راه اندازد، اين نيروي الهي نيز چنين است. برق با فشار يك كليد به جريان مي افتد. حال ما يك مهندس و يا متخصص برق باشيم يا يك فرد عادي براي آن فرقي ندارد و اين نيروي عظيم الهي كه سرتاسر دنيا را دربرگرفته است نيز چنين است و براي استفاده ما در همه جا و همه حالت حاضر است و به همين خاطر است كه شفا دهنده معنوي براحتي مي تواند درماني را به نمايش بگذارد كه ماديون را به تعجب وادارد زيرا او با اولين علت و علل ها كار مي كند.
اگر كارهائي كه انجام مي شود فقط وابسته به شخص خود ما بود، مي بايست به اين سئوال كه ضعف و سستي انسان در عمل دخيل است نيز پاسخي مثبت بدهيم. ولي از آنجائي كه هر سلول بدن انسان مريض خود يك نيروگاه عظيمي است زيرا جايگاه شعور كل است. درمان باعث رهايي اين انرژي شده و آن را وادار به عمل مي نمايد، انسان هيچ وقت در جهان تنها نبوده و نخواهد بود. هميشه او داراي نيروئي بوده است كه حي و حاضر آماده هماهنگي حيات او است كه درمان روحي و درمان فكري بر پايه همين اصل استوار است. انسان جزئي از اين جهان است و يكپارچه با خالق خود درست شبيه آنچه گرامي، در پيشرفت جبهه اصلي علم، گفته است:«اين حيوان، كاملاً عجيب و فضول و كوشا و جستجوگر و اميدوار انسان است و از طرفي روح خدا چون در او دميده شده مثل خدا است و در فواصل دور و در دوردستهاي خيال آنجائي كه صدها سال نوري با ما فاصله دارد جستجوگر خورشيد ديگري است».
اين طرف خدا گونه انسان است كه ما را وادار مي كند كه معتقد شويم كه انسان مي تواند و قادر است كه اين انرژي خالق و شفادهنده را به حركت اندازد. و به همين منظور است كه ما در درمان ديگر به انسان بديده ظاهر نگاه نكرده و او را وجودي ذي روح مي دانيم. هر فردي در تصور خدا انساني كامل است و اين بدان معنا است كه انسان كاملترين تصوير خدا است. بنابراين اين حق او است كه آرزو داشته باشد كمال روح را در او متجلي شود و چون چنين است ديگر لزومي ندارد كه در اين خصوص در شك و ترديد باشد.
درمان تجربه پر بركتي است. ولي حتي چيزي بهتر از درمان شدن نيز وجود دارد و آن اين است كه طوري زندگي كنيم كه هر لحظه متوجه اين حقيقت باشيم كه ما وجود كاملي از روح هستيم و نيروي بصيرت ذات در تك تك سلولهاي بدن ما حضور دارد و چيزي جز گردش اين انرژي لايزال الهي نيستيم. روزگاري در پيش است كه ديگر انسان از اين اصل در مواقع درد و ناراحتي استفاده نمي كند، بلكه پس از پاشيدن بذر يكي شدن با خدا در خود با آن عظمتش، ديگر رنج و بدبختي و ناخوشي به بوته فراموشي رفته و تنها بصورت معنويتي است كه انسان آن را پذيرفته و در درون خود احساسش كرده است و سپس از شعورش در كل بدنش گسترش مي يابد. انسان حياتي جدا از خدا نيست. سلامتي، خوشبختي و نشاط و زيبائي هرگز از پيش خود و ابتدا به ساكن نمي باشند. هميشه آنها ثانوي اند و همانطوري كه در پرسش نامه عضو ارشد كليساها در پاسخ به اين سئوال كه «پايان اصلي انسان چيست؟» چنين آمده است:«عظمت خدا را ارج نهد و براي هميشه با او باشد». حتماً نياز است كه اول احساس يكي بودن بوجود آيد و سپس خودبخود بقيه چيزها در جاي درست خود قرار مي گيرند و همانطوري كه انسان مي آموزد كه روح القدس را در درون خود بكارد، طبيعي است كه ساير بركات يكي پس از ديگري متجلي مي شوند.
شخصي كه خود را به ارتقاء بالاتري از سطح فكري در زندگي مي رساند، ديدگاه او نسبت به جهان عوض مي شود. او در حالي كه متوجه اينست كه دنيا در تاخت و تاز، شكست و ناراحتي و درد و رنج واقع است ولي خود را كاملاً در هماهنگي و سلامتي احساس مي كند. درست شبيه اينست كه بر بلنداي آسمان ايستاده و بر رنج انسانها نظاره گر است. چنين به نظر مي رسد كه او در دنياي ديگري است و به درجه بالاتري از صور دروغين درد و رنج كه بصورت مجازي لازم و ضروري احساس مي شود رسيده است و آرزو مي كند كه تمام انسانها به آن درجه برسند كه آگاه شوند كه درد و رنج و مريضي واقعيتي نداشته و تنها به اشخاصي تعلق دارد كه معتقد به آن هستند. و وقتي كه او در چنين مباحثي لب به سخن مي گشايد چنين به نظر مي رسد كه از قدرت خارق العاده اي برخوردار است. زيرا او آگاهانه در دنيايي قرار دارد كه خود را از قدرت لايزال الهي هرگز جدا نمي داند. درست در همين لحظه در هر انساني به اندازه كافي استعداد وجود دارد كه پذيراي چنان نيروي الهي باشد كه تغييري بنيادي در او باعث شود كه زندگي او را كاملاً از درد و ناراحتي مبرا سازد. او ممكن است كه تمام آزمايشات لازم را دنبال كرده باشد. عكس گرفته باشد،‌ گلبولهاي خونش را شماره كرده باشند، آزمايشات لازم شيميايي خون را انجام داده باشد. از ادرار و بول نمونه برداري شده باشد و بهترين و مجربترين متخصص ها او را معاينه كرده باشند و سپس با حالتي مأيوسانه به او گفته باشند كه ديگر هيچ كاري از دست آنها ساخته نيست. آن شخص در چنين حالتي بايد تمام آنچه را كه انجام داده است رها كند و از وهمي كه بر او غلبه كرده خود را كنار كشيده و چنين بگويد:« من مي دانم كه قدرت لايزال هستي در سرتاسر اجزاء بدن من در همين لحظه در جريان است. من مي دانم كه در برابر شعور كل هيچ درد و ناراحتي لاعلاجي وجود ندارد. و من مي دانم كه تنها چيزي كه در اين لحظه باعث درد و مريضي من مي شود و اجازه نمي دهد كه به حال عادي و طبيعي برگردم درك نادرست من از حقيقت است. از اين لحظه به بعد من خود را كاملاً با بصيرت ذات يكي مي دانم. من من بعد اعتقادي به هيچ گونه مرضي ندارم و معتقد به حضور كمال و خلاقيت خدا در درون خود هستيم. و ديگر نيازي نيست كه در دوردستها جستجوگر خدائي باشم كه در آسمانها است. خداي بزرگ همين لحظه در درون من است. و در تمام عمر حياتم با من بوده است و هرگز خود را بر من تحميل نكرده است، ولي هميشه منتظر اشاره اي از جانب من بوده است در تمام طول عمرم من در جهل بوده ام، ولي حالا چشمان من به روي حقيقتي غيرقابل انكار باز است و اين حقيقت مرا از هر درد و ناراحتي و مرض و نابودي نجات مي دهد.
در اين لحظه من به حقيقتي تكيه دادم كه مي دانم اين نيروي عظيم خالق نظام شعور كل منتظر كلام من است. پس من كلامم را به زبان جاري مي سازم به اين اميد كه آنچه كمال روح است در من متجلي شود. من از اين كمال خالي از ابهام شاكرم و من خود را و تمام آنچه را كه انجام داده ام و هر آزمايشي كه كرده ام به دست اين شعور كل خالق رها مي كنم. سپس او بايد خود را با اين فكر از آن حالت مريضي كنار كشيده كه من دارم دل به دريا مي زنم يا غرق مي شوم و يا به ساحل نجات مي رسم. در حقيقت وقتي كه انسان كاملاً خود را به دست شعور كل رها مي كند روحاً به آرامش مي رسد كه اين خود باعث مي شود كه بين او و حركت تجلي كمال روح از شعور به جسمش ديگر سدراهي وجود نداشته باشد.
اين فرمولي است كه سيزده سال قبل در پاسادنا به زني داده شد. پس از آزمايشات لازم و متعددي كه انجام داده بود، دكتر او را جواب گفته و كاملاً نااميد شده بود. در زماني كه تدارك تهيه اين كتاب ديده مي شد او آمد تا نويسنده را ملاقات كند و به او آنچه را كه دكتر گفته است بگويد و يادآور شود كه ديگر اميدي هم ندارد. ولي پس از مدتي او گفت،‌ روزي كه نااميدانه با اين طرز تفكر روبرو شدم يكهو متوجه گشتم كه مثل اينكه چيزي در عمق شعور من به حركت درآمده و يواش يواش دارد مرا به ساحل نجات مي آورد. از آن روز تا به حال درست سيزده سال مي گذرد و او راه درازي را پيموده است و مشوق خوبي بوده و افراد زيادي را تشويق نموده است كه به اين حقيقت آگاه شوند.
يكي از چيزهاي شگفت انگيزي كه درباره درمان روحي و درمان فكري مي توان گفت اين است كه در يك لحظه آني اتفاق مي افتد مانند يك جرقه و نيازي نيست كه شخص سالها به تفحص بپردازد تا قادر شود آن را به عمل درآورد. اين درست است كه بعضي ها وقت بيشتري را صرف مي كنند كه با ايمان قوي دروني برسند، ولي شخص مي تواند با يك تجويز ساده و كوچك در جاي آرامي بشيند و بدون اينكه روحاً به خود فشاري وارد آورد در حالتي كاملاً آرام خود را به دست فراموشي بسپارد و درمان شود. وقتي كه شخص براي يكبار معالجه شد اين ديگر كاملاً‌ طبيعي است كه كنجكاوتر شده و مي خواهد كه بيشتر در اين باب به مطالعه بپردازد. و دليلش هم اين است كه از آنجائي كه او خود را كاملاً رها كرده و آگاهانه پذيراي شناسائي خدا در درون خود شده است،‌ روح درون او شروع به تجلي سريع در حد نسبتاً زيادي براي درك از اين شناخت مي نمايد. يك چيز واقعي اتفاق افتاده است درمان تنها انتقال فكر نيست، بلكه حركت روح در نظام شعور كل است. جسم تغيير مي كند و تمام چيزهاي قديمي از بين مي روند، و بايد متوجه بود كه همه چيز دارند رنگ نو به خود مي گيرند.
انسان به مدت نسبتاً طولاني از سر منزل خدايش به دور بوده است ولي اكنون در شرف بازگشت به آن خانه است. عيسي مسيح در داستان پسر خود رأي رمز درمان را تعليم داده است. اين داستان هرگز يك درس اخلاق نيست. مسيح هرگز معلم اخلاق نبود كه اين را نيز قبلاً هم يادآور شده ايم. بلكه او راه صحيح و عملي علاج دردها را تعليم مي داد. او گفت كه پسر مي خواست خانه پدرش را كه در صلح و صفا و آرامش بود رها كند، تنها جائي كه مي توانست هر خواسته اي كه دارد به راحتي برآورده نمايد و به تمام آرزوهايش برسد. پدر با او بحثي نكرد و او از آنجا دور شد. پس از چند صباحي او خود را در مضيقه مطلق ديد و سعي كرد كه متوجه شود چگونه اين حالت بر او عارض شده است. دست آخر نوري را ديد، و درك كرد كه وضع بد او در نتيجه ترك پدر است، و يادش آمد كه حتي چگونه به مستخدمان منزل غذا، و لباس داده مي شد و آنها نيز در آرامش و آسايش بودند. بنابراين تصميم گرفت كه به خانه برگردد. وقتي كه به آنجا رسيد او خود را در پيش پدر محكوم كرده و از كرده خود ابراز ندامت نمود. ولي پدر همان طوري كه وقتي او خانه را ترك مي كرد با او هيچ بحثي نكرده بود، اعتنائي به ابراز ندامتش ننمود. و بجاي اين حرفها، به او محبت كرده و آب و غذا و لباس داد. او يكبار ديگر جاي درست خود را در خانه بازيافت.
خدا هرگز تغييري نمي كند انسان آزاده مي توان هر شكلي كه در زندگي بخواهد اختيار نمايد. ولي قانون علت و معلول حكم مي كند كه قبل از شروع هر كاري متوجه عواقب آن باشد. هر گامي كه انسان برمي دارد مسئوليت آن به عهده خودش است زيرا او آزاد است و پدر با او بحثي ندارد. وقتي كه او خانه را ترك كرد پدر آنجا بود و وقتي هم كه پشيمان شد و برگشت او درست در خانه سر جايش بود.
خانه پدر جائي بود كه در آن تمام معيارها پدر موردقبول همه بود. در نتيجه آنجا جائي بود كه شخص از بالاترين حد ممكن آسايش و امنيت برخوردار بود. ولي دور از آن خانه دنياي تخيلات و افكار متعدد است جائي است كه در آن اعتقادات كذب حاكم است و احساسات غلبه دارد و بدبختي و ناامني پايان تمام كارها است.
انسان هر وقت متوجه درون شود از كليه اثرات هواي نفس رهائي مي يابد. در عمق ضمير انسان جايگاهي است كه آن را معبد خدا مي نامند. و اين همان چيزي است كه داود چنين از آن ياد كرده است:«او آن كسي كه در دنياي درون رحل اقامت انداخته است، در جائي قرار دارد كه سايه خدا هميشه بالاي سر اوست» دنياي احساسات جايگاه شلوغي است. و دنياي روح منزلگاه صلح و صفا است. بر دنياي احساسات جنگ و جدل حكمفرماست و در دنياي روح، سلامتي و وحدانيت و آرامش و يكپارچگي حاكم است. اين براي انسان بسي مزيت است كه از دنياي شلوغ و پر سر و صداي احساسات كنار كشيده و به عمق دنياي واقعيتها كه در درون واقع است پناه ببرد.
اين را مي شود به صورت دالان عميقي در زير شهر بزرگي تشبيه كرد. تونلي كه با شيب تندي به عمق زمين رفته و سپس به اطاق بزرگ و آرامي منتهي مي شود كه در آن تور ملايمي فضاي اطاق را كه از قاليچه هاي رنگارنگ ابريشمي پوشيده است و در اطراف آن مبلمان راحتي براي لم دادن قرار دارد روشن كرده است كه شخص با اولين قدمي كه در آن مي گذارد به وضوح آرامش را احساس مي كند. اين انسان خسته از سر و صداي آن شهر بزرگ كه بوق اتومبيلها و صداي دلخراش واگنها و كارخانجات و درهم و برهمي انسان ها و ترافيك خردكننده خيابانها و جر و بحثهاي دست فروشها و… و… وقتي كه به سوي آن دالان به حركت درمي آيد، در اولين قدم متوجه مي شود كه سر و صداها خاموش مي شوند و همان طوري كه به راه خود ادامه مي دهد كمتر گوش هايش را آزار مي دهند و كم كم آرام آرامتر شده به مجردي كه قدم به اطاق مي گذارد ديگر اثري از آنها نيست و خود را در يك آرامش مطلق مي يابد كه شايد اين همان تصويري است كه در داستان پسر از خود راضي در موقع برگشت به خانه پدر ارائه مي شود.
بيشتر مردم به زندگي در خيابانهاي شلوغ اين شهر بزرگ ادامه مي دهند. بعضي ها كه در جستجوي واقعيتها هستند چند قدمي وارد اين دالان مي شوند و به ندرت كسي روانه عمق دالان مي گردد، جائي كه در آن از درد و ناراحتي و مرض و ناخوشي خبري نيست و صدائي از آنها هم به گوش نمي رسد. عيسي حتي در حالي كه در ميان شلوغ ترين محلهاي شهر به زندگي مشغول بود در چنين دنيائي مي زيست. لازمه اين كار در اين نيست كه كنج عزلت گزيده و به نقطه مرتفع كوهي دوردست پناه ببريم. ما همانطوري كه به امور روزمره زندگي مشغوليم مي توانيم در دنياي درون در محضر خدا باشيم. و اينجا است كه اين كلام مصداق پيدا مي كند،‌«در دنيا زيستن ولي نه به خاطر آن، گل سوسن مي تواند در بين لجنهاي حوضي زندگي كند ولي او چيزي را به درون جذب مي كند كه تميز و حيات بخش و زيبائي آفرين است. به درون برگرد، به درون اي روح من- اين همان رمز آرامش است.
نسيم زندگي هميشه از يك سو مي وزد. و هرگز جهت آن تغيير نمي كند درست شبيه خدا كه هيچ وقت حالت خود را عوض نمي نمايد. انسان بايد خود را با اين جريان سازگار نمايد تا در مسير آن به آرامش و صفا برسد. تمام درد و رنجهاي انسان از آنجا سرچشمه مي گيرد كه برخلاف اين جريان قدم برمي دارد. و مي تواند با اين عملش خود را نابود كند. نابودي هرگز از سوي روح نمي آيد ولي از حقيقتي كه انسان در مسير حركتش در زندگي قدم بر ضديت با جريان واقعي حيات برمي دارد. دعا و آه و ناله باعث نمي شود كه خدا جهت اين جريان را به نفع او تغيير دهد. بلكه انسان بايد از راه دوري كه پيموده برگردد و به خانه اصلي خود برسد و با آن هماهنگ باشد و تشريك مساعي نمايد تا بر ضد آن جريان قدم بردارد. كه اين همان تعليم صحيح علت و معلول است.
شعور دربرگيرنده روح و ذره ذره جسم انسان است. درست همانطوري كه فكر خدا به نمود جهان انجاميد و اين دنياي بيكران را پايه و اساس نظام داد، فكر انسان نيز منجر به جهان مادي او شد و جسم و روح او را شكل داد. اين كاملاً درست نيست كه بگوئيم افكار روزانه انسان تنها در جسم او اثر مي گذارد، زيرا همانطوري كه كراراً تكرار كرده ايم جا دارد كه حقيقت تأثير روحي آن نيز فراموش نشود. ولي واقعيت اين است كه فكر انسان در حقيقت تشكيل دهنده شكل ظاهري انسان است. چونكه انسان در آن زندگي مي كند و حالت جسمي كه بر او عارض است، در حقيقت نمودي از طرز تفكر او است. و به همين منظور است كه ما معتقديم كه تجلي انسان حتي يك سانت هم بالاتر از آن افكاري كه بر او غالب است نمي تواند باشد. حالات ظاهري او هميشه راهنماي افكار دروني او است زيرا آن حالات نشئت گرفته از همان افكار غالب مي باشند.
و به همين منظور است كه هرچند محتوي فكري انسان والاتر باشد، تأثير آن نيز مؤثرتر است و شايد اين تنها دليلي باشد كه چرا سعي ما بر اين است كه در درمان از دنياي معنويت استفاده مي كنيم قدرت عجيب روح خيلي بالاتر است از انرژي جسم و فكر اين روح خالص است كه هيچ قدرتي حتي نيروي تمركز حواس و تلقين و هر شكلي از نيروهاي روانشناسي ياراي مقابله با آن نيست. و با وسائل امروزي ابداع شده قابل ثبت هم نمي باشد و درست مثل خورشيد كه به آرامي طلوع و غروب مي كند عمل مي نمايد و به همين منظور نحوه عمل آن در درمان تا به حال ثبت نشده است زيرا اين نيرو مافوق تمام نيروها است و بالاتر از قوه ادراك مي باشد در خلال درمان لازم نيست كه مريض چيزي را احساس كند كه بعضي وقتها اين موضوع سبب مي شود كه مريض نااميدانه اظهار نمايد كه چيزي احساس نكرد و آن گرمي انرژي كه بايد وارد بدن او مي شد يا حالتي شبيه آن اصلاً در او بوجود نيامد. كه در چنين حالتي بايد يادآور شد كه حضور روح مثل جريان برق يا گرماي حاصله از احساسات شديد قابل لمس و درك نيست. به آرامي و در خاموشي مطلق وارد بدن شده و در ذره ذره اتمهاي تشكيل دهنده جسم انسان به حركت درمي آيد و در هر نقطه اي كه هدايت مي شود و يا تمايل به حضور آن قلباً اعلام مي گردد حضور يافته و شكل كاملي از خود را در همان نقطه نمود مي نمايد و در آن خاموشي چنان كار خود را انجام مي دهد كه اين جهان بيكران را در يد اختيار خود دارد.
ولي اثر آن خواه ناخواه ديده مي شود. چون جسمي كه تحت تأثير روح واقع شد نشاني از دفع عارضه ظاهر را بروز مي دهد، يك حالت خاموشي و سكوت رخنه در ضمير انسان كرده و يك حالت حيات دوباره را در او ظاهر مي سازد كه باعث دفع حالت حاكم قبلي شده و هم چيز را حياتي نو مي بخشد.
هرگز نمي توان حيات را محبوس كرد. هميشه آن راه خود را به سمت بالا سوق مي دهد و هيچ چيز ياراي سد راهش نمي تواند باشد. حيات در ريشه درختي قادر است كه بتون پياده رو را از جا بلند كند و اين عمل هرگز با يك انفجار انجام نمي دهد بلكه چنان با ملايمت و اطمينان اين كار را صورت مي دهد كه گوئي نيروئي از غيب آن را ياري مي نمايد. و درست شبيه اين، حيات در جسم و روح انسان چنان بتون درد و مرض را در لحظه اي كه به آن جهت داده مي شود در هم مي كوبد كه باورنكردني است زيرا اين كار چنان به آرامي و ملايمت و اطمينان صورت مي پذيرد كه قابل احساس نيست. ما بايد تمام خرافاتها را از خود دور كنيم و در درون معتقد باشيم كه نبايد با ترس و لرز با نظام هستي برخورد كرد. چون اين نظام در خدمت ما است و ما بايد با اطمينان به آن در مسير معيني كه مدنظر ما است جهت بدهيم.
درست در همين لحظه چنان نيروئي از بصيرت ذات در روح هر فردي وجود دارد كه قادر است كه كاملاً او را به كمال برساند. آن نيرو آهسته و ملايم از ضمير انسان مي گذرد و راهي جز اين براي عمل او نيست،‌ زيرا اگر خدا بايد كاري براي ما انجام دهد بايد آن را بوسيله خود ما انجام دهد. ما ممكن است در گوشه اي بنشينيم و زانوي غم را در سينه بفشاريم و بگوئيم چرا زندگي با ما چنين كرد و اين خداي مهربان هم ذره اي به ما كمك نمي كند كه از اين فلاكت بدر آئيم. مسئول خود ما هستيم. به مجردي كه تصميم گرفتيم كه به سوي خدا برگرديم تمام منابع خدا تحت امر ما خواهند بود. چيزي كه هميشه در اختيار ما بوده است و مي توانستيم در تمام مواقعي كه در گرفتاريها اسير بوديم از آن همه نعمت استفاده نمائيم، پس اي انسان بسر منزلگاه اصلي برگرد و استفاده كن.

 

نويسنده:دكتر فردريك. دبل يو. بيلنر
مترجم: محمد شريف صديقي
منبع: کتاب شعور درماني.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X