شخصیت از دیدگاه انسان گرایان

بعضی از روان شناسان معتقدند که برای پی بردن به چگونگی رفتار آدمی تجربه های دوران کودکی، سایقهای زیستی یا حتی جریان و سرگذشت یادگیری نمی توانند راهنمای مؤثری در این رابطه باشند، بلکه کیفیتها و جنبه های منحصر به فرد انسانی هستند که عواملی کارساز به شمار می آیند. آنچه بیش از همه انسان را از جانوران جدا می سازد جهان بینی و اختیار و گزینش او در امور است.
گروهی از نظریه پردازان به نام روان شناسان انسانی یا انسان گرا با اساس باورهای رفتار گرایی و روان پویایی مخالفت می ورزند. اینان به جای اینکه به انگیزش ناهشیار و تجربه های گذشته توجه کنند به شخصیت سالم و موجود افراد گرایش نشان می دهند. به علاوه آنان ادراک افراد را از رویدادها مهمتر و با معناتر از ادراک نظریه پردازان یا درمانگران می دانند. به این جهت، آنان را روان شناسان پدیدارشناس (۱) نامیده اند. منظور از پدیدارشناسی بررسی تجربه هایی است که وقوع می یابند. دو نماینده ی سرشناس این نظریه آبراهام مزلو (۲) و کارل راجرز (۳) بیش از همه شهرت دارند و به کنترل رفتار افراد تأکید می ورزند.

آبراهام مزلو

مزلو (۱۹۰۸-۱۹۷۰) روان شناسی انسان گرایی را روان شناسی نیروی سوم نامید، زیرا جنبه ی دیگری غیر از نظریه های روان پویایی و رفتارگرایی را مطرح می کرد. وی این دو دسته از نظریه ها را کامل نمی دانست، زیرا تأکید آنها بیشتر بر تجربه ی دوران کودکی و محیط متمرکز بود. به علاوه وی اعتقاد داشت که دستاوردهای آزمایش با جانوران (رفتارگرایی) یا افرادی که گرفتار اختلالهای روانی هستند نمی توانند چشم اندازی مسلم و بنیادی شایسته برای درک رفتار آدمی فراهم آورند.
افراد آدمی دارای یک رشته نیازهایی هستند که به صورت سلسله مراتب نمایان می شوند و به دو دسته نیازهای کمبود و نیازهای مراتب بالا تقسیم می شوند. کسی که به حد خودشکوفایی می رسد شخصیتی برجسته تر از دیگران است و بهتر و مؤثرتر از آنان وظایف خود را انجام می دهد. مزلو با اتکاء به اسناد تاریخی لیستی از افراد خودشکوفا مانند ابراهام لینکلن، توماس جفرسون و آلبرت آینشتاین را فراهم ساخت. ویژگیهای این دسته از افراد در جدول [۱] نشان داده شده است. باید توجه داشت که ویژگیهای شخصیتی آنان از دیدگاه مزلو همانند نظریه ی روان کاوی فروید مورد انتقاد بعضی از روان شناسان قرار گرفته است.
– حقیقت را به خوبی ادراک می کنند و از این ادراک احساس خوشی و راحتی می کنند.
– طبیعت خود را آن گونه که هستند می پذیرند.
– خودانگیخته و طبیعی هستند و از ریاکاری می پرهیزند.
– به مسائل بیرون از خود توجه دارند.
– حریم امن خود را دوست دارند و کمتر با دیگران می آمیزند.
– صرفاً به محیط و فرهنگ خود وابسته نیستند.
– دوستیها و رفاقتهایشان بسیار قوی اما محدودند.
– بیشتر دارای منش فلسفی هستند تا شوخ طبعی خصمانه.
– سرشت و مرامی مردم سالار دارند.
– احساس اخلاقی نیرومندی از خود نشان می دهند.
جدول [۱]: نمونه ای از ویژگیهای افراد خودشکوفا از دیدگاه مزلو، ۱۹۷۰
مزلو برخلاف فروید که کوشش خود را در شخصیت به آسیب شناسی و بیماریهای روانی معطوف ساخته بود به جنبه های مثبت و سازنده ی شخصیت می پردازد. باید اعتراف کرد که دشوار است بعضی از مفاهیم نظریه ی او را مانند خودشکوفایی به گونه ای تجربی آزمایش نمود.

کارل راجرز

کارل راجرز (۱۹۰۲-۱۹۸۷) همانند مزلو انسان را موجودی می دانست که ذاتاً خوب و نیک سرشت است و به سوی رشد و پیشرفت رهنمون می شود. به علاوه، وی معتقد بود که برای موجود زنده و به طور کلی انسان گرایشی فطری برای رشد و تعالی همه ی توانمندیهایش وجود دارد. با این همه، تجربه های بالینی راجرز نشان می دهند که افراد آدمی غالباً در طلب کمال به انحراف و گمراهی کشیده می شوند.
به عقیده ی راجرز در جریان رشد است که مفهوم «خود» پدیدار می شود. خود به معنای «من» مفهومی اساسی است که در نظریه راجرز به گونه ای گسترده به کار برده می شود و بیانگر ادراک ما از توانمندیها، رفتارها و ویژگیهایمان است. راجرز اعتقاد داشت که ما بنا به مفهوم خود (۴) یا خودشناسیمان عمل می کنیم. اگر خودشناسی ما مثبت باشد اعمال ما به صورت مثبت و سازنده انجام می گیرند و اگر منفی باشد غالب رفتارها و کردارهایمان به گونه ای منفی جلوه می کنند.
مزلو و راجرز انسان را دارای انگیزه ای نیرومند برای دوست داشته شدن و احساس محبت می دانند. به عقیده ی راجرز این احساس محبت به گونه ای غیر شرطی و آن طور که شخص هست صورت می گیرد، نه به خاطر آنکه دیگران از او می خواهند چگونه باشد. راجرز معتقد بود که اگر انسان با این اندیشه رشد کند که احساس محبت شرطی است و دیگران درباره اش تصمیم می گیرند، به تجربه های شخصی او زیان وارد خواهد شد. چنانکه وقتی به کودکان بگویند نادان و ناتوان یا نالایق هستند ممکن است شایستگی خود را مشروط و وابسته به نظر دیگران بدانند و نتیجه بگیرند که عشق و محبت دیگران هنگامی برایشان حاصل می شود که خود را با توقعات و خواستهای آنان همنوا سازند. این امر سبب می شود که در خودشناسی کودک تأثیری منفی به وجود آید.
خود مانند یک سکه دارای دو روست. یک روی آن «خود» ی است که محصول تجربه های فرد است و آن را خود حقیقی (۵) می نامند. سوی دیگر آن خود آرمانی (۶) است، یعنی آن خودی که می خواهیم باشیم. ناسازگاری هنگامی پدید می آید که میان خود حقیقی و خود آرمانی تباین به وجود آید.
راجرز برای سنجش درجه و مقایسه ی خودشناسی حقیقی و آرمانی فنی را به نام دسته بندی پرسشها (۷) به کار برد. در دسته بندی پرسشها به درمان جو یک دسته کارت داده می شود که با گفته هایی مانند «من انسان خوشبختی هستم»، «به گفته های خود اطمینان دارم»، «اغلب اوقات ناراحتم»، «اینها اصلاً صفات مشخصه ی من نیستند» پاسخ می دهد. به این وسیله است که درمان جو تصویری واقعی از خود نشان می دهد. کارتها مجدداً بُر می خورند و به درمان جو کار جدیدی واگذار می شود و آن این است که کارتها را به همان طریقی ترتیب دهد که بیانگر من آرمانی اوست.
همبستگی میان ترتیب دو دسته کارت نشانه ی بینشی است که اختلاف یا همانندی میان من حقیقی و من آرمانی را مشخص می سازد. همبستگیهای بالا در افراد بسیار سازگار و همبستگیهای پایین در افراد آشفته و پریشانحال دیده می شوند. این روش همچنین برای نشان دادن پیشرفتی که از روان درمانی حاصل می شود به کار می رود. وقتی درمان جویان وضع و حال بهتری پیدا کردند خودشناسی حقیقی و آرمانی آنها همسازتر و همنواتر می گردد.

پی نوشت ها :

۱٫ phenomenological psychologists
۲٫ Maslow, A. H.
۳٫ Rogers, C.
۴٫ self – concept
۵٫ real self
۶٫ iceal self
۷٫ Q – sort

منبع مقاله :
پارسا، محمد؛ (۱۳۸۲)، بنیادهای روان شناسی، تهران: انتشارات سخن، چاپ دوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X