نظريه تحليلي يونگ

شرح حال:

کار گوستاو يونگ (۱) در ۲۶ ژوييه ۱۸۷۵ ميلادي در سويس به جهان آمد و در ۶ ژوئن ۱۹۶۱ در زادگاه خود بدرود زندگي گفت. وي پس از دريافت درجه دکتري در پزشکي و تخصص در روان پزشکي کار خود را در بيمارستان رواني زوريخ آغاز نمود. چندي بعد با فرويد و اوژن بلولر (۲) و پيرژانه (۳)، روان پزشکان نامي آن زمان، آشنائي و همکاري پيدا کرد و بعد از جنگ جهاني دوم کرسي « روان شناسي طبي » (۴) را که بخاطر او در دانشگاه بال تأسيس يافته بود عهده دار گرديد و از آن پس در شرق و غرب به مسافرت و سير در آفاق و انفس و مطالعه و تحقيق فرهنگهاي مختلف پرداخت و همه جا با احترام و تعظيم و تکريم روبرو شد. کارل يونگ در واقع يکي از بزرگترين انديشمندان و محققان عصر حاضر است. او نه تنها در روان شناسي و روان پزشکي مقامي ارجمند دارد، بلکه در رشته هاي گوناگون ديگر نيز داراي تبحر و صاحب نظر است. کتابها و نوشته هاي ديگر او که فهرستي بالا بلند تشکيل مي دهند در افکار و آراء گروهي از دانشمندان و پژوهندگان تأثير فراوان داشته است. موشکافي هاي او درباره ي ويژگيهاي شخصيت آدمي سبب شده است که نظريه ي تحليلي بخوانند.

اختلاف نظر با فرويد:

آشنائي يونگ با فرويد در سال ۱۹۰۶ ميلادي نخست با مکاتبه آغازگرديد. آنها چون افکار خود را بهم نزديک يافتند از همان زمان به همکاري پرداختند، و اين همکاري و دوستي تا آنجا کشيد که فرويد يونگ را براي ادامه و ترويج « روان کاوي » جانشين خود معرفي نمود. در سال ۱۹۰۹ اين دو مرد دانشي به دعوت استانلي هال (۵) براي شرکت در مراسمي که بمناسبت بيستمين سال تأسيس دانشگاه کلارک (۶) برپا شده بود- به آمريکا رفتند و در آنجا سخنرانيهائي ايراد کردند.
سال بعد که « انجمن بين المللي روان کاوي (۷) » تأسيس يافت يونگ به سمت نخستين رئيس آن انجمن انتخاب گرديد.
در ضمن جريان اين امور يونگ و فرويد اختلاف نظرهائي هم داشتند که بتدريج شدت مي گرفت؛ بهمين جهت روابط آنها کم کم به سردي گرائيد و سرانجام بسال ۱۹۱۴ بکلي قطع گرديد. اين قطع رابطه و همکاري به دلائل مختلف شخصي و علمي صورت گرفت. يکي از آن دلائل اهميت استثنائي بود که فرويد به غريزه جنسي مي داد. يونگ در اين باره مي گويد: « نخستين دليل قطع همکاري اين بود که فرويد روش تحقيق خود را با نظريه اي که درباره جنسيت داشت مخلوط و يکي مي کرد، و اين چيزي بود که نمي توانست مورد قبول من باشد ».
از آن پس يونگ به شرح و بيان نظريه ي روان کاوي و روش مخصوص روان درماني خود- که نکات اصلي آن را قبل از همکاري با فرويد بيان گذاشته بود و بنام « روان شناسي تحليلي » معروف است- پرداخت. يکي از مهمترين اصولي که او را از فرويد جدا مي سازد اين است که فرويد آدمي را در ميان دو قطب مخالف سرگردان مي داند و راه اميدي به او نشان نمي دهد (۸)، در صورتي که يونگ برعکس معتقد است به اينکه آدمي در طول زمان و در کشمکش زندگي راه کمال مي پيمايد و به ترقي و تعالي نائل مي شود. نظريه ي يونگ از اين رو کاملاً اميد بخش است. فرويد فقط به گذشته آدمي، يعني به عوامل ناشي از غرايز و به آنچه در نخستين سالهاي زندگي کسب گرديده است توجه دارد و معتقد است که اين گذشته تا دم مرگ تکرار مي شود. باري او آينده را ناديده مي گيرد در صورتي که يونگ هم گذشته بالفعل شده، يعني به وقوع پيوسته، و هم آينده ي بالقوه را، که اميد مي رود به وقوع بپيوندد، در چگونگي تشکيل و تحول شخصيت مؤثر مي داند، و بخصوص براي آينده، براي هدفها و آرزوها و اميال و آمال و تأثير شگرفي که در رفتار او دارند، اهميت فراوان قائل است. (۹)
ديگر از اختلاف نظرهاي يونگ و فرويد اين است که فرويد لي بيدو را منحصراً عبارت از غريزه ي جنسي، يا لااقل قويترين عنصر تشکيل دهنده ي آن مي پنداشت، و حال آنک هيونگ آن را به معني وسيعتر نيروي زندگي به کار مي برد و غريزه جنسي را در رديف ساير غرائز و عناصري که تشکيل دهنده اين نيرو هستند مي داند: همه ي حرکات انعکاسي و خودبخودي البته ناشي از اين نيرو هستند، ولي ساير فعاليت هاي بدني و رواني، تفکر و تعقل، نيز به وسيله لي بيدو صورت مي گيرند.
اختلاف نظر ديگر يونگ و فرويد مربوط به شعور باطن يا ناخودآگاه است. يونگ هم مانند فرويد به « ناخودآگاه » و تأثير آن در رفتار، يعني در شخصيت، بسيار اهميت مي دهد، با اين فرق که او اولاً محتوي ناخودآگاه را، که فرويد منحصراً عبارت از چيزهاي ناپسنديده و نامقبول و واپس زده مي پنداشت، جايگاه همان چيزها به اضافه خاطره هاي فراموش شده و افکار ملال انگيز گذشته و همه اموري که هنوز آمادگي به خود آگاه آمدن را ندارند، مي داند. ثانياً براي ناخودآگاه دو منطقه قائل است: يکي منطقه ناخودآگاه فردي و شخصي که مربوط به زندگي اختصاصي هر کس است؛ ديگر منطقه ناخودآگاه همگاني يا نژادي که از خاطره هاي نياکان بسيار دور دست و حتي غير بشري به ارث رسيده و همگاني است، يعني مشترک ميان همه افراد بشر است.
باري فرويد درباره مباني کودکي شخصيت تأکيد مي کند، در صورتي که يونگ بيشتر به مباني جمعي و نژادي شخصيت توجه دارد و قائل به وجود يک شخصيت گروهي يا همگاني است (۱۰) که در شخصيت فردي ( خودآگاه و ناخودآگاه ) تأثير فراوان دارد و در واقع مبناي آن است.
اختلاف نظرهاي ديگري نيز ميان يونگ و فرويد هست که در ضمن بيان نظريه يونگ روشن خواهد شد. نظريه يونگ درباره ي شخصيت با نظريه هاي ديگر اين فرق کلي را دارد که اندکي پيچيده است و فهمش دشوار است، کمي هم جنبه ي فلسفي دارد و مشکل است بتوان آن را در آزمايشگاه به مرحله تحقيق درآورد، يا روش محاسبه و آمار را درباره آن بکار برد. بهمين جهت روان شناساني که علاقه فراوان به روشهاي آزمايشگاهي يا آماري دارند به انتقاد او پرداخته اند، ولي او چنانکه خواهيم ديد هواخاهان فراواني هم دارد که کارش را دنبال کرده اند و مي کنند.

ساخت شخصيت

يونگ شخصيت را مرکب از چندين سيستم يا دستگاه رواني مي داند که جدا از يکديگرند ولي در يکديگر تأثير متقابل دارند. اين سيستم ها عبارتند از: ۱- من يا خودآگاه (۱۱)؛ ۲- ناخودآگاه فردي؛ (۱۲) ۳- ناخودآگاه همگاني (۱۳) با مفاهيم کهن (۱۴) ۴- ماسک ( چهره ي ساختگي (۱۵) ) ۵- جنبه هاي مردي و زني ( آنيما و آنيموس ) (۱۶) ۶- سايه (۱۷)؛ ۷- توجه شخصيت و کنش هاي آن: خود (۱۸).

۱- من:

من همان شعور ظاهر يا ضمير خودآگاه است که از احساسات و خاطره ها و افکار و تمايلات و عواطف و بطور کلي از هر آنچه معلوم شخص است، يا مي تواند معلوم او باشد، تشکيل يافته و علم شخص را به وحدت و هويتش ميسر مي سازد.

۲- ناخودآگاه شخصي و عقده هاي آن:

ناخودآگاه شخصي به اعتقاد يونگ از همه ي کيفيات و خصوصياتي تشکيل يافته است که زماني خودآگاه بوده اند ولي بدلائلي واپس زده و طرد گرديده، يا فراموش شده و يا اينکه مورد غفلت قرار گرفته اند؛ و همچنين از کيفياتي که در آغاز ظهور بسيار ضعيف بوده و نتوانسته اند تأثيري روي شخص بگذارند. محتويات ناخودآگاه شخصي ممکن است به خودآگاه بيايند، و از اين رو ميان اين دو منطقه ي شخصيت تبادل فراوان صورت مي گيرد: يعني بسياري از چيزهائي که ناخودآگاه بوده اند ممکن است بيايند و بالعکس از خودآگاه به ناخودآگاه بروند.

عقده:

هر کسي ممکن است در ناخودآگاه خود عقده هائي داشته باشد. گروهي از احساس ها، خاطره ها، انديشه ها، عاطفه ها … که در پيرامون مرکزي گردآيند و با آن منظومه اي را تشکيل دهند اين منظومه عقده (۱۹) خوانده مي شود. مرکز اين منظومه يا سازمان قوه ي جاذبه اي دارد که وضع و حال و نگرش مخصوصي به شخص مي دهد و فعاليتهاي مختلف او را رهبري مي کند. هر قدر نيروي ناشي از اين مرکز بيشتر باشد بهمان نسبت فعاليتهاي آدمي بيشتر خواهند بود. مثلاً کسي که انديشه ي مادر بر وجودش مستولي باشد داراي عقده ي مادر است. افکار و عواطف و اعمال اين شخص قابل تصوري است که از مادر دارد. سخن مادر، نظر و عقيده ي مادر، ذوق و سليقه مادر … براي او حائز اهميت است، و تصوير ما در ذهن او را پيش از هر چيز ديگر فراگرفته است. همچنين عقده ي برتري يا شهرت طلبي که نادرها و ناپلوئن ها و هيتلرها را به ماجراجوئي و کشورگشائي مي کشاند؛ و عقده ي کمتري ( حقارت ) (۲۰) که در وضع و حال و رفتار مبتلايان به آن بخوبي هويدا است.
اين عقده ها اختصاصي هستند و از هر فردي به فرد ديگر ممکن است متفاوت باشند، برخلاف مفاهيم کهن که در همه ي افراد بشر تقريباً يکسان وجود دارند.
هسته ي مرکزي عقده و عناصري که در پيرامون آن هستند و منظومه اي تشکيل مي دهند غالباً در ناخودآگاه هستند و آدمي از وجود آنها بي اطلاع است؛ ولي گاهي هم بخودآگاه مي آيند و در اين حال آدمي براي توجيه رفتار ناشي از عقده ي خود به مکانيسم دفاعي دليل تراشي (۲۱) متوسل مي شود، بخصوص در موردي که ديگران وجود عقده ي مزبور را به او خاطرنشان مي سازند. کساني که يک نوع عقده دارند معمولاً هم مي آيند تشکيل حوزه يا انجمني … مي دهند.
براي مطالعه و تحقيق عقده ها و مکشوف داشتن آنها يونگ براي نخستين بار تست تداعي واژه ها را بکار برد. در اين تست واژه هاي معيني را يکي پس از ديگري براي آزمودني مي خوانند و از او مي خواهد که پس از شنيدن هر واژه نخستين واژه اي را که به ذهنش مي آيد بي درنگ به زبان آورد. اگر فاصله ي زماني پاسخ آزمودني بيش از اندازه معمول باشد، اين مي رساند که آن واژه با عقده اي ارتباط دارد. اگر آزمودني کلمه ي پرسش را تکرار کند و پاسخي نياورد، اين نيز دلالت بر وجود عقده اي مي کند. واکنشهاي عاطفي نيز علامت ديگري هستند که شدت عقده اي را مکشوف مي دارند.
بنابراين با همزمان ساختن اندازه هاي فيزيولوژيک و تست تداعي واژه ها، مي توان نيروي عقده ي آزمودني را بدقت معلوم داشت. روش کار اين است که قبل از خواندن واژه ها « دم سنجي » را به سينه « نبض سنجي » را به مچ دست آزمودني ببنديم و « روان گالوانومتري » (۲۲) را در کف دست او قرار دهيم آنگاه به خواندن واژه ها يکي پس از ديگري بپردازيم. زمان واکنش آزمودني، يعني فاصله ي ميان تلفظ واژه ي پرسش و تلفظ واژه ي پاسخ و چگونگي حرکات تنفسي و ضربان نبض و درجه ي مقاومت پوست آزمودني در برابر جريان برق، از چگونگي عواطف و هيجانات او ما را آگاه مي سازد. درازي زمان واکنش و تغييراتي که در دم و بازدم در ضربان نبض و در درجه ي مقاومت پوست ملاحظه مي شوند، نشانه ي وجود عقده اي خواهند بود که با واژه مزبور ارتباط دارد. مثلاً چنانچه آزمودني در پاسخ گفتن به کلمه ي « حقارت » اندکي ترديد کند و تنفسش نامنظم گردد و از مقاومتش در برابر جريان برق بکاهد و ضربان نبضش بيش از اندازه گردد اين جمله معلوم مي دارد که او احتمالاً داراي اين عقده است. هرگاه واژه هاي پرسشي ديگر که از حيث معني نزديک به واژه ي حقارت هستند، مانند کم مايه، کم رو، ترسو، … نيز همين نتيجه را بدهند احتمال وجود آن عقده تبديل به يقين خواهد شد.
امروز روش تداعي يونگ در روان شناسي تجربي براي ارزش يابي شخصيت فراوان بکار مي رود. دستگاه دروغ سنج (۲۳) که در مؤسسات قضائي مورد استفاده است نيز بر مبناي تداعي واژه هاي يونگ استوار است.

۳- ناخودآگاه همگاني و مفاهيم کهن:

ناخودآگاه جمعي گنجينه اي است از خاطره ي آثاري که آدمي از نياکان بسيار دور دست و حتي غيرانساني ( حيواني ) خود به ارث برده است. اين آثار مربوط به مشهودات حسي و مدرکاتي هستند که ذهن نياکان را عارض گرديده و در نسلهاي متوالي تکرار شده و به تجربه پيوسته اند و خلاصه و عصاره ي تحول و تکامل رواني نوع انسان را تشکيل داده اند. يونگ معتقد است که آدمي با اين سرمايه که چکيده و عصاره ي تجارب نسلهاي بي شمار گذشته است چشم به اين جهان مي گشايد، جهاني که بهمين جهت مفهومش بالقوه در اندرون او وجود دارد. يونگ اين تجارب و معلوماتي را که از نياکان به ارث رسيده و ناخودآگاه همگاني ما از آنها تشکيل يافته است « آرکه تايپس (۲۴) » که مي توان به فارسي از آن به لفظ « مفاهيم کهن » تعبير نمود، مي خواند. احساس و ادراک کردن و انديشيدن … آدمي تا حدي مطابق اين مفاهيم کهن صورت مي گيرند، يعني اين مفاهيم در مواجهه با امور واقعي اين جهان برون افکنده مي شوند، آنها اين همان مي گردند و بصورت محسوسات و مدرکات درمي آيند. شايد، با اندکي مسامحه، بتوان گفت که اين امور مصاديق آن مفاهيم واقع مي شوند. « مفاهيم کهن » يونگ شباهتي هم به مثل افلاطوني دارند. (۲۵) اين مفاهيم در همه ي افراد بشر يکسانند. علت اين يکساني، به اعتقاد يونگ، يکساني ساختمان مغز نژادهاي مختلف آدميان و ناشي از تحول مشترک آنان است. مفاهيم کهن، پهلوي خاطره ها و تجارب شخصي آدمي قرار مي گيرند و شخصيت او را هميشه و در همه جا پايه گذاري مي کنند. باري « مفاهيم کهن » که مبناي درک عالم به وجهي معين هستند از يک سوي، و عالم واقعي از سوي ديگر، تواماً جهان بيني کودک را ميسر مي سازند. اين دو عامل با هم مطابقت دارند، زيرا مفاهيم کهن خود محصول تجارب نوع انسان از عالم واقعي هستند، و اين تجارب يا جهان بيني ها تقريباً همان هائي هستند که هر فرد زنده اي در هر زمان و در هر نقطه اي از عالم خواهد داشت. مثلاً مي دانيم که افراد بشر هميشه داراي مادر بوده اند و مي دانيم که ماهيت مادر و معامله اي که با فرزند خود دارد در طول تاريخ نوع بشر تقريباً يکسان بوده است، و از اين رو تصور با مفهوم مادر که کودک به ارث برده است، مطابق است با مادر واقعي که کودک با او فعلاً سروکار دارد.
همچنين است در مورد تصور يا مفهوم مبدأ کل: چون بشر در طول تاريخ زندگي خود پيوسته با تظاهرات قدرت و خلاقيت مرموز مواجه بوده است، از مبدأ کل تصوري پيدا کرده است که بصورت مفهوم کهن در ناخودآگاه آدميان جايگزين شده است و مي تواند با مختصر تجاربي در عالم واقعي در خودآگاه آنان انعکاس پيدا کند و در رفتارشان مؤثر واقع شود. و نيز آدمي بالقوه از تاريکي مي ترسد و از مار بيم دارد، يعني اين استعداد يا آمادگي فطرتاً در او هست، شايد بدين علت که انسانهاي بدوي در تاريکي با مخاطرات فراوان روبرو بوده اند و از مارهاي سمي قربانيهاي فراوان داده اند. اين ترسها البته در حال کمون هستند (۲۶) و فقط در صورتي ظهور و بروز مي کنند که در عالم واقع يا تجارب واقعي تقويت شوند. (۲۷)
ضمناً بايد دانست که اين ترسهاي طبيعي ناشي از مفاهيم کهن با ترسهائي که در جريان زندگي يادگرفته مي شوند فرق دارند
عده مفاهيم کهن بسيار است؛ از آن جمله هستند: مفاهيم وحدت، قهرمان قدرت، خدا، شيطان، مرگ، زندگي پس از مرگ …
مفهوم کهن ممکن است هسته ي مرکزي عقده اي گردد؛ در اين صورت اعمال و رفتاري را بوجود مي آورد و توسط آنها در خودآگاه نمودار مي شود: اساطير، رؤياها، آداب و رسوم ديني، علائم روان نژندي و روان پريشي و آثار هنري حاوي بسياري از مواد « مفاهيم کهن » هستند و از اين رو بهترين منبع براي شناخت آنها بشمار مي روند. يونگ و همکارانش درباره مفاهيم کهن و آثار و انعکاساتي که در اساطير و در رؤياها دارند مطالعات و تحقيقات بسيار صورت داده اند.
« مفاهيم کهن » که ناخودآگاه همگاني را تشکيل مي دهند، از يکديگر جدا نيستند، بلکه گاهي در يکديگر نفوذ مي کنند و با يکديگر آميخته مي شوند. چنانکه مثلاً مفهوم کهن « قهرمان » و مفهوم کهن « خردمند » ممکن است بهم به پيوندند و سلطاني فيلسوف به وجود آورند، يعني مردي که هم پيشواي سياسي باشد و هم خردمندي فيلسوف (۲۸).
يونگ براي اثبات وجود مفاهيم کهن به مطالعه ي مردم شناسي و اساطير و اديان و کيمياگري و ستاره شناسي و روحيه ي اقوام بدوي … پرداخته و تحقيقات دقيق خود را منتشر ساخته است. او بخصوص در يکي از کتابهايش بنام « روان شناسي و کيمياگري (۲۹) » با مطالعه و تعبير رؤياهاي بسيار و تحقيقات ديگر کوشيده است نشان دهد که ميان نشانه هاي رمزي که بيننده ي خوابها براي نشان دادن مشکلات و هدفهاي خود بکار برده است و نشانه هاي رمزي (۳۰) که کيمياگران براي بيان کوششهاي خود بدانها متوسل مي شده اند، مشابهت و مقارنت بسيار موجود است، و اين مشابهت ومقارنت وجود مفاهيم کهن را بخوبي مدلل مي دارد. تحقيق درباره ي اساطير اقوام بدوي و اديان مختلف نيز مؤيد اين نظر است، يعني « نشانه هاي رمزي » آنها نيز ترجمان يا ناشي از مفاهيم کهن هستند. باري يونگ انتقال ارثي مفاهيم کهن را غيرقابل ترديد مي داند و مي گويد ترديد دراين باب معنيش اين خواهد بود که قبول کنيم مغز آدمي چيزي به ارث نمي برد، و حال آنکه مي دانيم چنين چيزي صحيح نيست.
با وجود همه ي دلائلي که يونگ آورده است انتقال ارثي صفات و تجارب نياکان به صورت « مفاهيم کهن » مورد ترديد بسياري از زيست شناسان است.

اهميت ناخودآگاه همگاني:

ناخودآگاه همگاني که از « مفاهيم کهن » يعني از تجارب بر روي هم انباشته شده نسلهاي گذشته تشکيل يافته است، نيرومندترين سيستم هاي روان آدمي است و در موارد مرضي، من و ناخودآگاه شخصي را تحت الشعاع قرار مي دهد. باري پايه ي من و ناخودآگاه شخصي بر « ناخودآگاه همگاني » گذاشته شده است و علم ما از عالم خارج تا حدي زياد مطابق قالبها، يعني مفاهيم کهن اين ناخودآگاه است. اگر من اندوخته هاي سودمند و انديشه هاي خردمندانه را مورد غفلت قرار دهد، فعاليتهاي رواني از راه صحيح منحرف و دچار پريشاني و نابساماني مي گردند و نابهنجار مي شوند: ترسهاي مرضي، توهمات و بسياري ديگر از اختلالات و امراض رواني را بايد ناشي از مورد غفلت قرار گرفتن جريانات ناخودآگاه دانست.

۴- پرسونا:

پرسنا (۳۱) واژه يوناني است و به معني ماسک يا صورت ساختگي است که در قديم بازيگران براي ايفاء نقش مربوط به صورت مي زدند. يونگ اين واژه را به معني « وضع و حال » يا قيافه اي که آدمي با آن در اجتماع ظاهر مي شود به کار مي برد؛ ولي غالباً اين اجتماع است که با آداب و رسوم و سنتهاي خود اين قيافه را به او تحميل مي کند. اختيار اين وضع و حال با قيافه گاهي با موافقت خود آدمي صورت مي گيرد، به اين منظور که در نظر ديگران چنانکه خود مي خواهد جلوه گر و معرفي شود. بنابراين پرسونا در واقع شخصيت اجتماعي، يا « نمايشي » است، و شخصيت واقعي و خصوصي هر کس در زير اين ماسک قرار دارد. اگر تأثير اجتماع شديد باشد بر ضخامت اين ماسک مي افزايد و آدمي استقلال شخصي خود را از دست مي دهد و پرتوي از اجتماع مي گردد و ديگر نمي تواند هدفها و آمال واقعي خود را دنبال کند و آنها را تحقق بخشد.
در اينجا هم اصل « دوقطبي » بودن امور بخوبي نمايان است: چه يونگ زندگي را تنازعي مي داند که ميان شخصيت اجتماعي و شخصيت خصوصي ( شخصيت ظاهري و شخصيت واقعي ) جريان دارد.

۵- آنيما و آنيموس:

اصل دو جنسي بودن آدمي، يعني اين اصل که هر آدمي ذاتاً هم جنبه ي زني دارد و هم جنبه ي مردي، پيش از آنکه قبول عام يابد از طرف يونگ اعلام گرديد. يونگ اين دو جنبه ي زني مرد آنيما و جنبه ي مردي زن آنيموس خوانده مي شود. دليل اينکه آدمي داراي اين دو جنبه است از نظر فيزيولوژي اين است که در مرد هم، هورمونهاي جنسي ماده ترشح دارند. همچنين است در زن که در او نيز هر دو هورمون ترشح مي کند. از نظر روان شناسي نيز صفات مردانه و صفات زنانه در هر دو جنس ديده مي شوند.
يونگ با اينکه قبول دارد که اين کيفيت تا حدي ناشي از کروموزمها و ترشح غده هاي جنسي است، ولي آنرا بيشتر نتيجه ي تجارب نژادي مرد با زن و زن با مرد مي داند بعبارت ديگر معتقد است به اينکه چون صدها هزار سال زن و مرد با يکديگر زندگي کرده اند به حکم « المجالسة مؤثره »، مرد تا حدي جنبه زني، و زن تا حدي جنبه مردي پيدا کرده است.
يکي از عواملي که جنبه هاي دوگانه آدمي را بخوبي مي رساند صفت « هم جنس گرائي » اوست. اين دو جنبه ي جنسي آدمي سبب مي شوند که مرد و زن يکديگر را درک مي کنند، ولي گاهي هم باعث عدم تفاهم مي گردد، زيرا مفهوم کهن « آنيموس » که در ناخودآگاه همگاني موجود است هميشه با زن يا با مرد واقعي که زير تأثير عوامل گوناگون زندگي شکلي مخصوص بخود گرفته است يکسان و اين همان نيست و بسا مي شود که مرد يا زن از اين نکته غافل هستند و در انتظاري که دارند خود را ناکام احساس مي کنند.

۶- سايه: (۳۲)

جنبه ي وحشيانه و خشن غرائز (۳۳)، يعني جنبه حيواني طبيعت انسان را يونگ سايه نام داده است. بنابراين « سايه » از مجموعه ي غرائزي که از اجداد حيواني به ارث رسيده و در ناخودآگاه همگاني جاي دارند تشکيل يافته است. افکار، احساسات نامناسب و ناپسنديده ناشي از سايه، گرايش دارند به اينکه در خودآگاه و در رفتار آدمي بروز و ظهور کنند. ولي آدمي معمولاً آنها را بوسيله ماسک از انظار ديگران پنهان مي دارد، يا اينکه واپس مي زند و به ناخودآگاه شخصي مي سپارد.
سايه در واقع معادل با چيزي است که فرويد آن را سطح پائين شخصيت مي داند و آن را نهاد مي خواند، با اينکه فرق که به اعتقاد ينگ اين جنبه ي حيواني کمک به دو قطبي شدن امور مي کند و اين دو قطبي شدن، چنانکه پيش از اين ياد گرديد، براي ترقي و پيشرفت ضرورت دارد: تا آدمي نداند شر چيست به دنبال خير نمي رود، تا نداند گرسنگي چيست به جستجوي خوراک و سيرکردن خود نمي پردازد، تا نداند بد چيست خوب را نمي شناسد و متوجه و متمايل به آن نمي گردد.

۷- خود:

يکي از « مفاهيم کهن » به عقيده يونگ خود با « خوديابي » است و آن معرف کوششهائي است که براي عدول از پراکندگي و کثرت و وصول به اعتدال و وحدت آدمي سرمي زند. يونگ مي گويد: من مرکز خودآگاه است نه مرکز شخصيت، زيرا چنانکه مي دانيم خودآگاه همه ي شخصيت نيست، بلکه قسمتي از آن است. اگر همه ي شخصيت را در نظر آوريم، يعني هم خودآگاه و هم ناخودآگاه را، آنوقت من ديگر مرکز شخصيت نخواهد بود، بلکه اين مرکز ميان خودآگاه و ناخودآگاه قرار خواهد داشت، کل وجود را در برخواهد گرفت و نامش خود خواهد بود. اما اين « خوديابي » هنگامي ميسر مي گردد که عناصر تشکيل دهنده ي شخصيت بقدر کافي رشد کرده باشند؛ در اين هنگام است که مرکز شخصيت از من خودآگاه به ناحيه اي که ميان خودآگاه و ناخودآگاه است منتقل مي شود و اين مقام آدمي را از دوران ميان سالي به بعد حاصل مي گردد، يعني از زماني که ديگر احتياج ندارد به اينکه همان مقدار از نيروي حياتي را که در آغاز زندگي براي نشو و نما به مصرف مي رساند بکار بيندازد. پس مازاد اين نيرو، در اين دوران از زندگي، به حکم قانون حفظ نيرو و قانون برقراري تعادل، تبديل به نيروي رواني مي شود و به آدمي اين امکان را مي دهد که متوجه سيستم هاي مختلف شخصيت خود و پرده گيري از مجهولات زندگي معنوي خود گردد و زندگي را متعادل و متوازن سازد و به آن وضعي متشابه و نسبتاً ثابت بدهد. همچنين از اين دوران ببعد است که از شدت و اهميت احتياجات ارگانيسم مي کاهد، بخصوص اگر آدمي براي زندگي اندوخته اي فراهم کرده باشد و فزوني طلب ( آزمند ) نباشد، که در اين صورت مقدار بيشتري از نيروي بدني و رواني آزاد مي گردد و مي تواند به مصرف فعاليتهاي فرهنگي و معنوي و ذوقي و جز آن برسد و دوران واپسين عمر را لذت بخش سازد.
باري خود بدين طريق انگيزه ي رفتار واقع مي شود و آدمي را به جستجوي درک تماميت و وحدت وامي دارد و در اين راه طريقه هائي را که مذاهب و اديان نشان داده اند به خصوص مورد استفاده قرار مي دهد.
در روان شناسي يونگ اين اصل کلي مورد توجه است که هر قسمتي ( سيستمي ) از شخصيت که نسبت به قسمتهاي ديگر رشد و نمو بيشتري پيدا کند ايجاد کشمکش و فشار مي کند. در صورتي که توسعه و رشد متعادل اين سيستم هاي مختلف سبب هم آهنگي، آرامش و رضايت خاطر مي گردد.
حاصل اين که خود نقطه مرکزي شخصيت است، نقطه اي است که همه ي سيستم هاي ديگر شخصيت چون اقمار گرد آن مي گردند و او آنها را با هم نگاه مي دارد، هم آهنگ مي سازد و شخصيت را به وحدت و تعادل و ثبات نسبي مي رساند. البته برقراري تعادل و هم آهنگي کامل عناصر تشکيل دهنده ي شخصيت و وصول به وحدت که هدف غائي خود است بسيار دشوار است و اين حد نهائي و هدف غائي فقط معدودي از برگزيدگان، پيامبران و عارفان واقعي را ممکن است دست مي دهد.

برون گرائي و درون گرائي:

يونگ آدميان را بر حسب اينکه بيشتر متوجه عالم برون باشند يا عالم درون به دو گروه تقسيم کند. گروه اول را برون گرا (۳۴) و گروه دوم را درون گرا (۳۵) مي خواند. پيش از يونگ دانشمندان ديگري هم به اين معني توجه داشته اند، ولي يونگ در اين باب به تحقيق دقيق پرداخته و مطلب را به تفصيل بيان کرده است.
او تقسيم آدميان را باين دو گروه ضمن روان درماني و مطالعه بيماريهاي رواني صورت داده است. و نخستين بار در سال ۱۹۱۳ ميلادي در مقاله اي چنين مي نويسد: وجود دو بيماري متضاد چون هيستري و شيزوفرني، که اولي تقريباً به انحصار بر پايه ي برون گرائي استوار است و دومي بر پايه درون گرائي، اين فکر را به ما مي دهد که در حالت طبيعي بهنجار هم ممکن است دو تيپ رواني، دو نوع شخصيت مربوط باين دو نوع توجه ذهني وجود داشته باشند … ».
پس از آن دو تعريف برون گرائي مي گويد: « هنگامي که توجه به اشياء و امور خارج چنان شديد باشد که افعال ارادي و ساير اعمال اساسي آدمي نتيجه ي ارزيابي ذهني نباشد، بلکه معلول مناسبات امور و عوامل خارجي باشد، اين وضع و حال برون گرائي خوانده مي شود، و وقتي اين امر کسي را عادي گردد آن کس برون گرا نام مي گيرد. برعکس آن است شخص درون گرا که غالباً متوجه عوامل ذهني است و زير نفوذ آنها قرار دارد. شک نيست که او شرايط و اوضاع و احوال خارجي را مي بيند ولي در او عوامل و عناصر ذهني برتري و مزيت دارند، و حاکم بر احوال و رفتار او هستند ».
يونگ در کتابي که هفت سال بعد، ۱۹۲۵، زير عنوان « تيپ هاي رواني » (۳۶) منتشر ساخت توضيحات بيشتري درباره ي نظر سابق خود مي دهد، و از آن جمله درباره ي قطب نهائي درون گرائي که البته بيماري رواني است، مي نويسد: درون گرا خود را از واقعيت خارجي بکلي مجزا مي داند و نيروي خود را از يک سوي براي دفاع مصرف مي کند و از سوي ديگر براي اينکه بر واقعيت خارجي تسلط بيابد و شخصيت خود را مسجل بدارد. اما آثار خرد کننده ي ناشي از واقعيت خارجي کوششهاي او را خنثي مي کنند و امر خارج ( واقعيت خارجي ) هميشه بر او چيره مي شود و نامطبوعترين و با دوامترين احساسات را در او بوجود مي آورد. درون گراي کامل با کوششهاي دروني که تا سرحد خستگي ادامه دارد مي خواهد خود را « حفظ کند. باري اين بيماري رواني صفت مميزه اش از يک سوي انگيختگي ( حساسيت ) فراوان است، و از سوي ديگر خستگي زياد و افسردگي مزمن است.

بنابراين، درون گرائي و برون گرائي اگر کامل باشند دو قطب مخالف خواهند و ما را در برابر دو شخصيت نابهنجار قرار مي دهند که يکي مبتلا به شيزوفرني است و ديگري به هيستري. عده ي اينگونه افراد بسيار قليل است و اکثريت مردمان اين دو قطب نهائي جاي دارند؛ عده اي نزديکتر به قطب نهائي و درون گرائي و گروهي نزديکتر به قطب نهائي و برون گرائي هستند؛ عده ي کثيري هم هر دو جنبه را به تعادل دارند، يعني نمي توان گفت کداميک از دو جنبه ي برون گرائي و درون گرائي در آنها غلبه دارد. (۳۷) شکل ۱ اين معني را مجسم مي سازد.
البته هر کس در جريان زندگي روزانه اش گاه برون گرا و گاه درون گرا است، يعني گاه متوجه محيط خارج و تحت تأثير آن است و گاه در خود فرو مي رود و به پيرامون خود التفات ندارد. ممکن است شما يکي از روزها که از خانه بيرون آمده ايد و پياده عازم محل کار خود هستيد در عرض راه اشخاص مختلفي را که از نزديک شما مي گذرند و وسائط نقليه و مغازه ها و ساختمانها را بخوبي ببينيد و آوازها و گفتگوها و صداهاي گوناگون را بشنويد، و چنانچه از نزديک پمپ بنزين يا از محلي که کباب مي پزند بگذريد، بوي نفت و بنزين يا بوي کباب را احساس کنيد … و در تمام اين مدت گفتار و رفتار شما بيشتر زير نفوذ مشهود اتنان قرار گيرد و ارزشهاي ذهني و دروني تحت الشعاع باشند. روز ديگر که از همان راه به محل کار خود مي رويد ممکن است چنان در خود فرو رفته باشيد که تقريباً هيچ چيز را نبينيد و نشنويد … و در اين حال اگر چيزي بگوئيد يا عملي انجام دهيد محرکهاي شما عوامل دروني ( احساسات عاطفي، افکار، آرمان هاي شخصي … ) باشند. شما در روز اول در تمام مدت راه برون گرا و در روز دوم درون گرا بوده ايد. هر کسي در عرض روزگاه برون گراه و گاه درون گرا است. پاره اي اشخاص بيکي از اين دو حالت خو گرفته و بيشتر اوقات خود را در آن حالت مي گذرانند و از اينرو يا درون گرائي صفت مميزه ي آنها گرديده است، و اين صفت به شخصيت آنها رنگ مخصوصي مي زند و در رفتارشان به صراحت انعکاس پيدا مي کند؛ چنانکه برون گرا گفتار و رفتارش تابع شرايط و روابط امور خارج است و افکار و عواطف … خود را با آنها منطبق مي سازد، در صورتي که درون گرا امور خارج را توسط ذهن خود ارزيابي مي کند و با محتويات آن مطابقت مي دهد. به عبارت ديگر برون گرا در نوعي از خويشتن زندگي مي کند و نظر را به خارج متوجه مي سازد. او اعتنائي به انگيزه هاي رواني، به مسائل فلسفي، حتي به ناراحتيهاي بدني خود ندارد، چنانکه بناخوشيهاي جسماني نسبتاً شديد شايد التفات پيدا نکند و غافل از علائم آنها ناگهان از پاي درآيد.
درون گرا درست نقطه ي مقابل برون گرا است: توجهش به درون خود است و از آنچه در خارج مي گذرد غفلت دارد.
صفاتي که با برون گرائي و درون گرايي همبستگي دارند و در زير شرح داده مي شوند، مبين و مؤيد تعريفي هستند که از اين دو حالت رواني شده است.
الف- برون گرايان مردمي خون گرم، زود آشنا، اهل معاشرت و گفت و شنود هستند، به آنچه ديده و شنيده مي شود و بطور کلي به آنچه محسوس يا به اصطلاح « قابل لمس است » توجه و علاقه دارند؛ به سير آفاق و انفس مي پردازند؛ به اشخاص و اشياء به آساني دل مي بندند و به آساني هم دل برمي کنند. عمل را دوست دارند و به سرعت و سهولت عزم مي کنند و تصميم مي گيرند. باري در زمان حال زندگي مي کنند (۳۸) و براي دارائي خود و پيروزيهاي اجتماعي خود ارزش قائلند. چندان پاي بند به وفاي به عهد و رعايت اصول نيستند.
ب- درون گرايان برعکس ديرآشنا، مردم گريز محافظه کار و خيال پرورند؛ بديگران به نظر احتياط و احياناً بدگماني مي نگرند. به آنچه ناآشکار است، به نيروهاي نامرئي و بنواميس طبيعت علاقه نشان مي دهند. بيشتر اهل نظرند تا اهل عمل. بيشتر مي انديشند و براي آينده نقشه مي کشند. پيش از عزم و تصميم مدتي از خود ترديد نشان مي دهند. به اشخاص و اشياء دير دل مي بندند ولي در دلبستگي و وفاي بعهد پايدار هستند و به اصول و موازين احترام مي گذارند (۳۹).
روان شناسان از برون گرائي و درون گرائي تعريف هاي متعدد ديگري کرده اند که پاره اي از آنها را آيزک در کتاب خود بنام « حدود شخصيت » (۴۰) آورده است.
در همه اين تعريف ها درباره چند نکته زير توافق حاصل است:
۱- درون گرا ديدگاهش بيشتر دروني و ذهني است و برون گرا بيشتر عيني و خارجي است.
۲- برون گرا درجه ي فعاليت عملي عالي تري دارد.
۳- درون گرا آمادگي بيشتري براي خودداري و تسلط بر نفس از خود نشان مي دهد، و برون گرا آمادگي بيشتري براي نداشتن اين خودداري و عدم تسلط بر نفس از خود ظاهر مي سازد.

کنشهاي رواني:

کنشها يا فعاليتهاي رواني را يونگ چهار نوع مي داند: احساس عادي، انديشه، احساس عاطفي، و بينش دروني … آدمي با « احساس عادي » امور واقعي عالم خارج را آنچنانکه حواسش اجازه مي دهند مستقيماً احساس مي کند، يا در غياب آن امور آنها را به تصوير مي آورد؛ با انديشه مي خواهد ماهيت عالم و ماهيت خويشتن را درک کند، پس به استدلال مي پردازد؛ با احساس عاطفي ارزش چيزها را در مي يابد و در نتيجه وي را حالات انفعالي، مانند شادي يا غم، رغبت يا نفرت، مهر يا کين، ترس، خشم و جز آن عارض مي گردد؛ و با بينش درون گرايش دارد به اينکه، قطع نظر از احساسات و افکار و واقعيت، از راه مکاشفه به درک امور بپردازد و به کنه آنها پي ببرد.
اين چهار فعاليت يا کنش رواني هميشه و در همه ي افراد بيک درجه از شدت و قوت نيستند، بلکه معمولاً يکي از آنها شدت بيشتري دارد و در خود آگاه نقش مؤثرتري ايفا مي کند و ازينرو آن را کنشي مسلط مي خوانيم. از سه کنش ديگر، آن را که شدتش از همه کمتر است کنش ضعيف نام مي دهيم. اين کنش واپس زده است و در ناخودآگاه جاي دارد و در خيالبافي ها و رؤياها نمايان مي گردد.
براي روشن شدن مطلب فرض کنيد کسي در برابر گنبد مسجد شيخ لطف الله اصفهان قرار دارد. اگر احساس عادي او مسلط باشد، ابعاد آن گنبد را و چگونگي پهلوي هم قرارگرفتن خرده کاشي ها و جزئيات نقوش را در نظر مي آورد. اگر انديشه اش مسلط باشد، نقشه کلي بنا و اينکه از نظر فني چگونه اين گنبد عظيم برپا گرديده و چه مقدار زمان براي انجام يافتن اين کار هنري لازم بوده است، توجهش را جلب مي کند. اگر احساس عاطفي او مسلط باشد، ارزش هنري بنا را به نظر مي آورد و به دنبال آن يک يا چند حالت انفعالي مانند شادي، غم، ترس، نگراني، مهر، خشم و جز آن … او را عارض مي گردد. و اگر بينش دروني او مسلط باشد، ايمان و عقيده اي که انگيزه ي ساختن آن عبادتگاه بوده و فلسفه دين و اعتقاد به مبدأ کل … ذهن او را به خود مشغول مي دارد. معمولاً يکي از سه کنش ديگر به ياري کنش مسلط مي آيد. مثلاً در مورد اخير که در بيننده بينش دروني مسلط پنداشته شده است اگر احساس عاطفي به ياري بيايد بيننده را حالتي از لذت، يا ترس و وحشت و يا حالتي ديگر … دست خواهد داد.
يونگ مي گويد هر کس مي تواند به تجربه ي شخصي به وجود اين چهار کنش پي ببرد. « با به کار انداختن آنها ما هر لحظه مي توانيم در برابر امور عالم وضع خود را با همان دقتي معين کنيم که عرض و طول جغرافيائي محلي ر امي توانيم تعيين نمائيم ».
اين چهار کنش اگر همگي داراي يک درجه از شدت باشند، ديگر کنش کمکي و کنش ضعيف وجود نخواهد داشت؛ ولي چنين مقامي آدمي را در صورتي دست خواهد داد که در او خود فعليت کامل حاصل کرده باشد؛ يعني شخصيت از لحاظ شکفتگي همه ي استعدادهاي ذاتي و اعتدال آنها به حد کمال رسيده باشد، و اين چيزي است که اصولاً امکان ناپذير است: ترکيب متعادل اين کنش ها و وصول به کمال انسانيت هدفي است که شخصيت به دنبال آن مي رود و فقط مي تواند به تفاوت، کمابيش به آن نزديک شود.

نظر يونگ درباره بينش:

بينش با تعريفي که يونگ از آن مي کند، با آنچه که در اصطلاح عرفاي ما بيشتر به الفاظ اشراق و کشف و شهود تعبير گرديده است بي شباهت نيست. يونگ بينش را، مانند سه نوع کنش ديگر، براي زندگي لازم مي داند و در تعريف آن با بياني ساده چنين مي گويد: هرگاه آدمي درباره ي موضوعي تصميم بگيرد و يا نظر و عقيده اي پيدا کند ولي نتواند اين تصميم يا اين نظر را به دلائل عقلي توجيه و تبيين کند سروکارش با بينش بوده است. باري بيش از ياري حواس ظاهره، بينائي، شنوائي، بساوائي … و از تفکر و تعقل بي نياز است. (۴۱) البته هيچ عملي بي دليل عقلي يا شهوي صورت نمي گيرد، ولي در مورد بينش دلائل در ناخودآگاه هستند و از آستانه ي وجدان يا خودآگاه نمي گذرند و از اين رو تشخيص داده نمي شوند.
انديشه و احساس عاطفي که تجريد و تعميم و حکم … يعني عقل را به کار مي اندازند، کنشهاي معقول، و احساس عادي و بينش که بر پايه احساس امور جزئي و عارضي قرار دارند، کنشهاي نامعقول خوانده شده اند.

تيپ هاي هشتگانه:

چون هر يک از دو گروه برون گرايان و درون گرايان کنشهاي چهارگانه ي ياد شده را دارا هستند، از اين رو هشت تيپ يا نوع شخصيت خواهيم داشت، به اين شرح.
برون گراي احساسي- درون گراي احساسي؛ برون گراي انديشه اي- درون گراي انديشه اي؛ برون گراي عاطفي- درون گراي عاطفي؛ برون گراي بينشي درون گراي بينشي. اين گروه بندي با روش آماري بدست نيامده، بلکه با روش روان درماني و باليني صورت گرفته است. يونگ هر يک از اين تيپ هاي هشتگانه را جداگانه تعريف و توصيف کرده است. (۴۲)
ناگفته نماند که يونگ مدعي نيست که وقتي کسي را « برون گرا » يا « درون گرا » شناختيم به شخصيت او کاملاً پي برده ايم. براي حصول اين منظور تحقيقات بيشتري لازم خواهد بود. برون گرائي و درون گرائي درجاتي دارد. افراد بهنجار نه درون گراي کامل هستند و نه برون گراي کامل. حد اعلاي برون گرائي غالباً در اشخاص مبتلا به هيستري و حد اعلاي درون گرائي غالباً در اشخاص مبتلا به شيزوفرني ديده مي شود.

تحرک شخصيت- نيروي زندگي

يونگ شخصيت را پيوسته در حرکت و تغيير و تحول مي داند و نيروئي را که سبب اين تحرک و پويائي است، مانند فرويد، لي بيدو مي خواند. ولي، برخلاف فرويد، در اين نيرو، براي غريزه ي جنسي مهم ترين مقام را قائل نيست. اين نيرو ( لي بيدو ) که از سوز و ساز بدن به وجود مي آيد دو جنبه دارد: بدني و رواني. نيروي بدني (۴۳) صرف فعاليتهاي بدني ( حرکات، افعال ) مي شود، و نيروي رواني (۴۴) احساس و ادراک و تفکر … را ميسر مي سازد.
نيروي رواني پديده اي نيست که قابل اندازه و قياس باشد؛ وجودش فقط بواسطه مظاهرش نموده مي شود. اين مظاهر يا بالفعل هستند، مانند احساس عاطفي، خواهش، اراده، کوشش … » يا بالقوه هستند، مانند استعدادها و آمادگي ها تمايلات و گرايشها (۴۵) و نگرش ها ( وضع و حال ها ) (۴۶) …
فعاليتهاي بدني و فعاليتهاي رواني در مصرف نيرو با يکديگر رقابت دارند و ايجاد کشمکش و تنيدگي مي کنند. آدمي مي کوشد به اينکه ميان اين دو قطب مخالف تعادل را حفظ کند.
اين مخالفت ميان نيازهاي بدني، مانند احتياج به هوا، به غذا، به استراحت … از يک سوي، و نيازهاي ذهني، مانند پرداختن به امور علمي و ادبي و ذوقي ( مطالعه، نويسندگي، نقاشي، موسيقي، ابداع، اختراع ) از سوي ديگر، موجود است. آدمي در ميان اين دو قطب مايل به حفظ تعادل است. ولي بديهي است که نيروي موجود نخست براي رفع نيازهاي بدني به کار مي رود و از مازاد آن براي احتياجات فرهنگي و ذوقي استفاده مي شود. اما از آنجا که هرچه بشر گام فراتر مي نهد و ترقي مي کند، رفع نيازهاي بدني، نيرو و وقت کمتري لازم دارد و از اين رو، چنانکه پيش از اين گفته ايم، براي کارهاي فرهنگي و ذوقي نيرو و مجال بيشتري باقي مي ماند و اين خود عامل مهم ترقي و پيشرفت آدميان و توجه آنان بسوي کمال است.
اين تبادل نيرو ميان تن و روان و سيستم هاي مختلف آنهاست که تحرک و پويائي شخصيت را مي رساند. اين تحرک را يونگ بر پايه ي اصول دوگانه ي ترموديناميک، يعني اصل همساني يا اصل حفظ نيرو، و « اصل تعادل » استوار مي داند.

۱- اصل همساني يا اصل حفظ نيرو (۴۷):

اصل حفظ نيرو يا اصل همساني (۴۸) در فيزيک چنين تعريف مي شود: نيروئي که وضع و حال چيزي را تغيير مي دهد از بين نمي رود بلکه به صورتي ديگر دوباره ظهور مي کند. مثلاً نيروئي که صرف سوختن چيزي مي شود نابود نمي گردد، بلکه به صورت حرارت در مي آيد. همين قانون در تحرک شخصيت آدمي جاري است. هرگاه از رغبت آدمي به چيزي يا از ارزشي که براي آن چيز قائل است کاسته شود، معادل همان مقدار رغبت يا ارزش متوجه چيزي ديگر مي گردد. بنابراين نيروي رغبت يا ارزش ثابت مي ماند، فقط هدف ما تغيير مي کنند. علاقه کودک به مادر اگر کاسته شود به شخص يا اشخاص ديگر تعلق مي گيرد. کسي که تمايل به اسپرت دارد، ممکن است علاقه اش از بازي فوتبال يا تنيس منحرف شود و او به باسکت بال يا به ورزش ديگري توجه پيدا کند. کسي که علاقه به کلکسيون تمبر دارد اگر اين علاقه از او سلب شود ممکن است بجاي آن، به جمع آوري آثار عتيق بپردازد، يا نيروي خود را صرف مسافرت و سير و سياحت يا جز آن کند.
نيروي رغبت يا ارزش گذاري که واپس زده شود، به صورت ديگر در رؤيا يا در خيالبافي يا در آن هر دو بکار مي افتد و بدينطريق کشمکش دروني آدمي را از بين مي برد، يا لااقل کاهش مي دهد.

۲- اصل تعادل و توازن: (۴۹)

اصل « تعادل و توازن » که دومين قانون ترموديناميک است اين است که هرگاه دو جسم همجنس با هم تماس پيدا کنند، آنکه داراي مزايا و ويژگيهاي بيشتري است مقداري از آن مزايا و ويژگيهاي را بديگري منتقل مي کند تا آنکه از اين حيث برابر شوند. مثلاً اگر دو جسم با هم در تماس باشند و حرارت يکي از آنها بيش از ديگري باشد مازاد حرارت اولي به ديگري منتقل مي شود تا هر دو داراي يک حرارت و از اين حيث متعادل گردند. دو ظرف آب که در يکي سطح آب بالاتر از ديگري باشد، اگر به يکديگر مرتبط شوند مقداري از آب ظرف اول به ظرف دوم مي رود تا سطح آب در هر دو ظرف برابر گردد.
يونگ اين قاعده را در کيفيات رواني نيز جاري مي داند. وي مي گويد در روان آدمي هم تقسيم نيرو گرايش به تعادل دارد، زيرا عدم تعادل باعث تنيدگي و ناکامي است. بنابراين اگر دو خواسته از حيث شدت ( مقدار نيرو ) با هم فرق داشته باشند، آنکه شدتش بيشتر است مقداري از شدت خود را منتقل به ديگري مي کند تا برابر شوند. ولي اين تعادل و برابري در کيفيات رواني هيچگاه کامل نخواهد بود، زيرا روان دستگاه بسته اي نيست و به دور شخصيت حصارکشيده نشده است. عوامل گوناگون ناشي از محيط خارج ( آب و هوا و اقليم، سيل، طوفان، تصادف ها … )، و ناشي از محيط اجتماعي ( بستگان، دوستان، دشمنان … ) و همچنين از انگيزه هاي عالي درون، پيوسته درکارند و تغييراتي را موجب مي شوند و از نيروي خواسته ها مي کاهند يا بر آنها مي افزايند.
باري يونگ اعتقادش اين است که رشد و نمو يا شدت هر يک از سيستم هاي شخصيت نسبت به سيستم هاي ديگر، يعني عدم تعادل و هم آهنگي، باعث کشمکش دروني و فشار و تنيدگي است (۵۰)؛ در صورتي که متعادل بودن درجه ي رشد يا شدت همه سيستم هاي شخصيت هم آهنگي، آرامش و رضايت خاطر را نتيجه مي دهد. خود، چنانکه بيش از اين ديده ايم، پيوسته مي کوشد به اينکه اين تعادل و هم آهنگي و آرامش را تا آنجا که ممکن است برقرار سازد. اينکه مي گوئيم تا آنجا که ممکن است براي آن است که در يک ارگانيسم زنده هيچگاه تعادل و هم آهنگي کامل برقرار نخواهد شد، زيرا اگر بشود ديگر نيروئي وجود نخواهد شد: نيرو در صورتي موجود است که ميان اجزاء مختلف چيزي يا ميان سيستم هاي اختلافي وجود داشته باشد.

رشد و شکفتگي شخصيت و عوامل آن

يونگ معتقد است که شخصيت آدمي، در نتيجه ي تحرک و پويائي، پيوسته از حيث شکل تنوع و تحول مي پذيرد و به پيش مي رود. در اين تحرک البته گاهي هم حرکت به عقب روي مي دهد، ولي اين بازگشت معمولاً امري موقت است و مفيد است، زيرا به اين منظور است- يا بايد به اين منظور باشد- که مقدمات پيشرفت بهتر فراهم گردد و در صورت لزوم راه مناسبتر و مطمئن تر برگزيده شود. عقب نشيني که مقدمه ي پيشرفت نباشد و باقي و پايدار بماند آدمي را تبديل به يک حيواني عاجز خواهد ساخت.
بازگشت گاهي در ناخودآگاه صورت مي گيرد و به شکل رمز آشکار مي گردد. بهرحال اصل در نظر يونگ پيشرفت و ترقي است، و اين برخلاف نظر فرويد است که شخصيت را ميان دو قطب مخالف در حرکت نوساني سرگردان مي داند بي آنکه اين حرکت لازمه اش پيشرفت باشد، و بي آنکه شخصيت را به نقطه اتکائي برساند و او را از سرگرداني و ناکامي برهاند. حرکت بسوي کمال (۵۱) يکي از مهمترين نظرهاي ابتکاري يونگ است. (۵۲)
اين ترقي و پيشرفت از هنگام بسته شدن نطفه و به وجود آمدن جنين آغاز مي شود و نوزاد را به فرد بالغ مي رساند و به تدريج از جنبه ي حيواني او مي کاهد و بر جنبه ي انساني او مي افزايد و انسان بدوي و وحشي را به انسان متمدن مبدل مي سازد. اين انسان متمدن راه درازي در پيش دارد تا به کمال خود نزديک شود. کمال او عبارتست از فعليت يافتن آنچه که در او بالقوه وجود دارد، يعني از به بروز و ظهور پيوستن و شکفته شدن استعدادهاي ذاتي او. (۵۳) براي وصول به اين هدف و مقصد عالي، يا لااقل نزديک شدن به آن و براي هم آهنگ ساختن فعاليتهاي مختلف روان است که خود، چنانکه ديديم، پيوسته در تکاپو و کوشش است.

به گرائي و واپس زني:

چنانکه بيان شد نيروي رواني مي تواند تغيير جا دهد، يعني فعاليت يک سيستم به سيستم ديگر تبديل شود. اگر تبديل از نظر اجتماعي و اخلاقي تبديل به احسن باشد، مثلاً چنانچه نيروي رواني از انگيزه جنسي به ارزشهاي نوع دوستي يا مذهبي انتقال يابد آن را به گرائي (۵۴) گويند. در اين حالت فعاليت نوع پرورانه يا مذهبي جاي فعاليت جنسي را مي گيرد.
اگر نيرو نتواند از راه غريزي يا از راه به گرائي به مصرف برسد، آنوقت واپس زده مي شود. اين نيروي واپس زده به حکم « اصل حفظ نيرو » از بين نمي رود و ناچار بايد جاي ديگر به مصرف برسد. ناخودآگاه با اين نيروي واپس زده تقويت گرديده است برخودآگاه چيره مي شود و فعاليت عاقلانه را متزلزل مي سازد.
به گرائي و واپس زني درست، دو نقطه ي متقابل يکديگرند. به گرائي پيشرفت و ترقي است، واپس زني تنزل و پس رفتگي است؛ آن به جلو مي برد و اين به عقب مي راند؛ آن پيروزي ناشي از خرد است و اين تنزل ناشي از نابخردي است؛ آن سبب جمع آوري و الفت است و اين موجب پراکندگي و پريشاني است.

عوامل رشد و شکفتگي شخصيت:

مهمترين عواملي که به اعتقاد يونگ سبب رشد و شکفتگي شخصيت مي شوند، يعني آدمي را بتدريج به سوي کمال مي برند و در واقع خود را مي سازند، عبارتند از:
۱- ميراث نياکان. ۲- هدف هاي زندگي. ۳- نيروي رواني. ۴- نشانه هاي رمزي. ۵- اصل دو قطبي يا تضاد.

۱- ميراث نياکان:

پايه ي اصلي شخصيت ميراثي است که شخص از پدر و مادر و از نياکان خود مي برد. اين ميراث هم جنبه ي زيستي دارد، يعني سيستمي است مجهز با غرائزي که حفظ حيات فرد و بقاي نوع را تأمين مي کند؛ و هم داراي جنبه ي رواني است، يعني آثار تجارب و معلوماتي است که نياکان اندوخته اند و نسل به نسل منتقل گرديده و به اسامي گوناگون خوانده شده اند. در فارسي مي توان از اين اسامي به الفاظ « مفاهيم کهن » (۵۵) و « تيپ هاي کهن » (۵۶) و الگوهاي رفتار (۵۷) … تعبير نمود. يونگ، چنانکه بيش از اين اشاره شد، معتقد است به اينکه نوع بشر همه ي معلومات و تجاربي را که نياکان در طي هزاران هزار سال با زحمت فراوان بدست آورده اند از دست نداده است، بلکه آثار يا عصاره ي آنها بالقوه در او موجود است. از آن جمله است ترس و وحشت فطري او از حيوانات موذي، از تاريکي، از رعد و برق، و جز آن …

۲- هدفهاي زندگي:

آدمي به تجارب گذشته بسنده نمي کند و اسير آنها باقي نمي ماند. بلکه براي آينده اميدها و آرزوهائي دارد که انگيزه ي فعاليتهاي او هستند. پس با تکيه به گذشته براي آينده نقشه ها مي کشد و از اين رو متوقف نمي ماند و در راه شکفتگي شخصيت به پيش مي رود.

۳- نيروي زندگي:

در دوران کودکي و جواني نيروي زندگي بيشتر صرف رشد بدن و فعاليت بدني مي شود و چنانکه پيش از اين ديديم، از دوران ميان سالي به بعد و بخصوص در دوران سالمندي، اين نيرو در آن راه کمتر مصرف مي شود و مازاد آن تبديل به نيروي رواني مي گردد، يعني در فعاليتهاي رواني تأمل و تفکر کارهاي ادبي، علمي، ذوقي… به کار مي رود و آدمي را به کمال خود نزديک مي کند.
هرچه آدمي تجارب و معلومات بيشتري کسب کند، استعدادهاي بالقوه ي او بيشتر و بهتر بالفعل مي گردند و شخصيت او را مبرز و ممتاز مي سازند.

۴- نشانه هاي رمزي:

از خوشبختي آدمي يکي اين است که مي تواند نشانه هاي رمزي بکار برد. حيوانات از اين استعداد محروم هستند و چاره اي ندارند. جز اين که براي برآوردن حاجت ها و خواهشهاي خود مستقيماً متوجه اشياء مورد نظر گردند و روي آنها به عمل بپردازند، در صورتيکه آدمي مي تواند بسياري از نيازها و ميل ها و هدفهاي خود را به وسيله نشانه هاي رمزي، مانند واژه ها، رؤياها، اثرهاي ادبي و هنري، موسيقي و نقاشي … نمايش دهد يا حتي برآورد. آدمي هرچه بيشتر ترقي کند و به کمال نزديکتر شود بيشتر نشانه هاي رمزي بکار مي برد؛ و برعکس هرچه بيشتر در حال تنزل باشد، نشانه هاي رمزي کمتر مورد استفاده اش واقع مي شوند.
يکي از فوائد نشانه هاي رمزي اين است که جاي انگيزه هاي غريزي و تمايلاتي را که ابراز آنها مقتضي يا مناسب و يا مقدور نيست مي گيرند و به تسکين يا تخفيف تنيدگي و ناراحتي که ناشي از عدم ارضاي آنهاست مي پردازند. رقص يک نشانه رمزي است که انگيزه ي برآورده نشده اي- مانند ميل جنسي- را تا حدي تسکين مي دهد.
اين نشانه ها نمي گذارند نيرو به مصرف ديگري برسد، زيرا خود آنرا مصرف مي کنند. از اين نظر نشانه هاي رمزي با به گرائي فرقي ندارند: در اين حال « لي بيدو » تغيير جا داده است. بهمين جهت يونگ معتقد است که نشانه هاي رمزي مناسب نيروي زندگي را به خدمت خود درمي آورند و از تنيدگي ها و ناراحتي ها مي کاهند و آدمي را قادر مي سازند به اينکه خود را به درجات عاليتر تمدن و فرهنگ برساند.

۵- اصل دوقطبي يا تضاد:(۵۸)

يونگ پس از مطالعات فراوان معتقد است به اينکه موجودات عالم بسته به تضاد است، به اين معني که در عالم وجود، هر چيزي ضدي دارد، مانند خوب و بد، سياه و سفيد، درست و نادرست، مثبت و منفي، روشنائي و تاريکي، زن و مرد، پست و بلند، زندگي و مرگ … بر طبق همين اصل در شخصيت هم سيستم هاي مختلف، دو به دو در برابر هم قرار گرفته اند يا به عبارت ديگر، در شخصيت گرايشهاي مختلفي هستند که با يکديگر در کشمکش مي باشند. از آن جمله اند.
نيروي بدني – نيروي رواني؛
به گرائي – واپس زني؛
نيازهاي بدني – نيازهاي رواني؛
آنيما – آنيموس؛
خودآگاه – ناخودآگاه؛
ناخودآگاه شخصي – ناخودآگاه جمعي؛
برون گرائي – درون گرائي؛
پيشرفت – بازگشت؛
آدمي در برابر اين تقابل و تضاد غالباً دچار کشمکش دروني (۵۹) و فشار (۶۰) و ناراحتي مي شود، ولي اين کشمکش و ناراحتي براي او لازم و مفيد است، زيرا براي تسکين دادن يا از بين بردن آن ناچار است که به حرکت و فعاليت بپردازد و در نتيجه به پيش مي رود و ترقي مي کند. باري تقابل و تضاد و کشمکش و فشاري که به دنبال دارد از يک سوي، و کوشش براي رهائي از اين کشمکش و فشار از سوي ديگر، شرايط و خصائص لازم دنيائي هستند که ما در آن زندگي مي کنيم. بدون اين شرايط و خصائص نيروئي در کار نخواهد بود و شخصيتي وجود نخواهد داشت.
عمل متقابل سيستم هاي شخصيت به سه وجه صورت مي گيرد: جبران (۶۱) مخالفت (۶۲) اتحاد (۶۳).
الف- بطور کلي تمام محتويات ضمير خودآگاه با محتويات ضمير ناخودآگاه جبران مي شوند. مثلاً کسي که خودآگاهانه به شدت به انديشه و احساس عاطفي مي پردازد ناخودآگاهانه داراي فعاليت احساس عادي و بينشي خواهد بود. و نيز مدتي برون گرائي شديد، معمولاً مدتي درون گرائي به دنبال دارد. همچنين رؤياهاي درون گرا جنبه ي برون گرائي، و رؤياهاي برون گرا جنبه ي درون گرائي دارند. هدف اين جبران برقرار ساختن تعادل ميان عناصر مختلف و جلوگيري از پريشاني روان است.
ب- مخالفت سيستم ها همه جا در شخصيت برقرار است. مثلاً در ميان من و ناخودآگاه شخصي، ميان من و ناخودآگاه جمعي، ميان ماسک و ناخودآگاه شخصي، ميان من و سايه، ميان برون گرائي و درون گرائي، ميان انديشه و عاطفه ( عقل و دل )، ميان احساس و بينش دروني، ميان آنچه اجتماع از من توقع دارد ( ماسک ) و آنچه ناخودآگاه جمعي از من مي خواهد؛ همچنين جنبه ي زني (۶۴) که طبيعت نرينه مرد را، و جنبه مردي (۶۵) که طبيعت مادينه ي زن را فرا مي گيرند …
اين مخالفت و کشمکشي که نتيجه آن است، چنانکه اشاره شد، عمل اصلي زندگي است.
ج- مقصود از اتحاد اين است که دو يا چند سيستم هرچند که مخالف يکديگر باشند ممکن است بهم نزديک شوند و ترکيب واحدي را تشکيل دهند. مانند دو مرد مبارز که متفقاً به ميانجي حمله ور مي شوند و با هم صلح و سازش مي کنند؛ يا زن و شوهري و يا دو دوستي که اختلافشان هم سبب مشاجره و احياناً دوري جدائي مي گردد، و هم آنها را بيکديگر نزديک و مهربان مي سازد.
حاصل اينکه يونگ شخصيت را سازماني مي داند که بي اندازه پيچيده و بغرنج است و از عناصر گوناگون ومفاهيم کهن و عقده هاي فراوان … که با هم عمل متقابل دارند تشکيل يافته است. يونگ اين عناصر بيشمار و گوناگون را به دقت تمام و با شرح و بسط فراوان مورد تحليل و توصيف قرار داده است و بدين سبب است که روان شناسي او را تحليلي نام داده اند.
مطالعه مورد- يونگ هم مانند فرويد براي پي بردن به تاروپود شخصيت به مطالعه ي مورد مي پردازد. براي اين مطالعه چنانکه مي دانيم از تداعي آزاد و از رؤياها استفاده مي شود. ولي يونگ در روش فرويد تصرف کرده و دو تغيير عمده به آن داده است. يکي اينکه او به مطالعه ي تعبير يک رؤيا اکتفا نمي کند، بلکه براي گرفتن نتيجه اي که قريب به يقين باشد لازم مي داند که يک سلسله از رؤياهاي بيمار يا آزمودني مورد مطالعه و تعبير قرار گيرند و نتيجه گيري به بعد از بررسي همه ي اين رؤياها موکول گردد.
ديگر اينکه از آزمودني مي خواهد که حواس خود را روي يک تصوير مبهم از تصاويري که در رؤيا ديده است جمع کند، و يا به صرافت طبع متوجه يک تصوير بصري بشود و آنرا بدقت تمام بنگرد و ببيند بر سر آن تصوير چه مي آيد. در اين حال آزمودني بايد از بکار انداختن قوه ي تفکر و از توجيه و تفسير خودداري کند و صرفاً به تشريح آنچه که در عالم خيال پي در پي مي بيند اکتفا نمايد. اگر آنچه را که مي بيند روي کاغذ رسم کند بهتر خواهد بود. يونگ بطور کلي نقاشي را براي نمايش تصورها و تصويرهائي که آزمودني در ذهن دارد وسيله ي مناسبي مي داند.

اصل مقارنه و اصل غايت

از ميان اصول مختلفي که از آثار يونگ بدست مي آيد، اصل مقارنه و اصل اصالت غايت با اينکه ممکن است از نظر علمي مورد قبول همگان نباشند، ذکر اجمالي آنها خالي از فايده نخواهد بود.
اصل مقارنه (۶۶)- يونگ با تحقيقات مفصلي که درباره ي روشن بيني (۶۷) و مقارنه ي رواني (۶۸) بعمل آورده به اين نتيجه رسيده است که در اين عالم، غير از تصادف و اصل عليت، چيز ديگري هم وجود دارد. وقايعي در جهان روي مي دهند که درست با انديشه اي که ما درباره آنها داريم همزمان هستند، در صورتي که نه فکر ما علت آن وقايع بوده است و نه آن وقايع فکر ما را به وجود آورده اند. از اينگونه است تصور حضور کسي و حضور ناگهاني او، به خواب ديدن مرگ کسي درگذشت او … شبيه بهمين کيفيت است وقوع امري واحد در نقاط مختلف جهان بي آنکه هيچگونه ارتباطي در کار بوده باشد، مانند پرستش خورشيد، اعتقاد به رستاخيز و جز آن …
يونگ اين مقارنه ( يعني وقوع دو حادثه در آن واحد بي آنکه يکي علت ديگري باشد ) را ناشي از « مفاهيم کهن » که شرح آن گذشت، مي داند.

اصل اصالت غايت:

يونگ اصل عليت را مبني بر اينکه گذشته سازنده ي زمان حال و آينده است تا حدي قبول دارد، ولي او، برخلاف فرويد، آدمي را اسير گذشته نمي داند، بلکه چنانکه پيش از اين گفته شد، معتقد است به اينکه اميدها، آرزوها و هدفهائي که آدمي براي آينده در سر مي پروراند بهمان اندازه ي گذشته در تشکيل و تحول شخصيت و در رفتار او دخالت و تأثير دارند. به عبارت ديگر آدمي پيوسته ميان دو قطب نهائي قرار دارد يعني ميان آنچه که بوده و آنچه که مي خواهد باشد. اين کشمکش و تعارض ميان گذشته و آينده است که او را به کار و کوشش وا مي دارد. از اين رو شخصيت او رفتار او هم ناشي از گذشته است و هم از آينده. بنابراين او رو به بهبود مي رود و راه کمال مي پيمايد. البته وصول کمال مستلزم زماني بس دراز است، ولي بشر براي رسيدن به مقصود هم وقت کافي در پيش دارد و هم به استعداد کافي مجهز است: ساختمان پرپيچ و خم مغز او و نيروي زندگي که از آن برخوردار است اين توانائي را به او مي دهند که اين راه را، هرچند که پرمخاطره و دور و دراز است، بپيمايد و به پايان برساند. (۶۹) اما از آنجا که بسيار شتابزده است و پيشرفت را در اين راه بسيار کند مي پندارد، از وصول به کمال در اين عالم مأيوس گرديده و اين عقيده را پيدا کرده است که اين در زندگي پس از مرگ و در عالم ديگر است- عالمي که پس از متلاشي شدن اين عالم ظهور خواهد کرد و ساخته شده ي نيروي فوق نيروي بشر است- که او به کمال خود نائل خواهد گرديد. بهرحال او بايد در اين عالم خود را براي رسيدن به آن مقام ( براي رستاخيز ) آماده کند. ازينرو غالباً با راهنمائي اديان و مذاهب به تزکيه نفس و تهذيب اخلاق مي پردازد و نسبت به همنوعان خود و نسبت به نسلهاي آينده و بطور کلي نسبت به نوع بشر احساس مسئوليت مي کند، از غم ديگران غمگين مي شود، هنگام سيل زدگي و آتش سوزي و شيوع بيماري از خدمت به همنوعان دريغ ندارد: اينها همه اصل اصالت غايت (۷۰) را تأييد مي کنند.

هواخاهان و مخالفان روان شناسي تحليلي:

روان شناسي تحليلي يونگ هم هواخواهاني دارد و هم مخالفاني. مخالفت با او بيشتر از مکتب فرويد سرچشمه مي گيرد. اين نخست خود فرويد بود که به انتقاد افکار يونگ پرداخت؛ پس از او بزرگترين انتقاد را روان کاو انگليسي گلاور (۷۱) از يونگ کرده و به تخطئه « مفاهيم کهن » او پرداخته و آنها را يک فرض فلسفي اثبات ناشدني خوانده است. بعلاوه روان شناسي يونگ را گامي مي داند که به عقب برداشته شده و بسوي روان شناسي از « مد » افتاده ي « خودآگاه » متوجه گرديده است. گروهي از روان شناسان ديگر نيز نظربه اينکه يونگ درباره ي مباحثي چون علم به چيزهاي مخفي (۷۲) و عرفان (۷۳) و مباحثي نظير آن که از نظر علمي قابل تحقيق و اثبات نيستند به تفصيل وارد گرديده است و از او فاصله مي گيرند، و نيز تحقيقات او را روان شناسي چون بيشتر برپايه بررسيهاي باليني ( کلينيک ) استوار است تا بر تحقيقات تجربي و آزمايشگاهي، خالي از ايراد و اشکال نمي دانند.
در برابر اين مخالفان، يونگ هواخاهان فراوان دارد. بسياري از روان کاوان روش روان درماني او را پذيرفته و به کار مي بندند. اصول موضوعه ي اساسي مربوط به شخصيت که او بيان داشته است نيز مورد قبول گروهي از دانشمنداني است که کارش را دنبال کرده و مي کنند. از آن جمله هستند: سرهربرت ريد (۷۴) يولاندياکوبي (۷۵) و مايکائل فردهم (۷۶) و آنيه لايافه (۷۷) … بسياري از روان شناسان ديگر هم، مانند مورفي (۷۸) و آلپرت (۷۹) و راجرز (۸۰) و ماري (۸۱) و ماسلو (۸۲)، که هرچند مستقيماً از او پيروي نکرده اند بطور غيرمستقيم از نوشته هايش متأثر بوده اند. ماري به خصوص با تحسين فراوان از او ياد مي کند و خود را در علاقه مند شدن به روان شناسي مديون او مي داند. حتي آيزيک، که از مخالفان سرسخت روان کاوي است، از تأثير يونگ کاملاً برکنار نبوده است، چنانکه مفهوم برون گرائي و درون گرائي يونگ را گرفته و درباره آن به تحقيقات آماري فراوان پرداخته است.
وسعت اطلاعات و تحقيقات دامنه دار يونگ در رشته هاي مختلف علوم سبب شده است که علاوه بر روان شناسان و روان پزشکان بسياري از دانشمندان ديگر نيز تحت نفوذ و تأثير تحقيقات و نوشته هاي او قرار گيرند و به اين امر معترف باشند. از آن جمله است آرنولد ترئين بي (۸۳) مورخ معروف، که خود را مديون او مي داند و مي گويد « يونگ يک بُعد تازه اي در عالم حيات باز کرده است. »
واقع اين است که کمتر دانشمندي را مي توان يافت که از حيث وسعت و تنوع اطلاعات و معلومات به پاي يونگ برسد. اين شخصيت و شهرت فراوان فرويد بود که سبب شد يونگ چنانکه شايسته مقام علمي اوست شناخته نشود و معروفيت پيدا نکند.

پي‌نوشت‌ها:

۱٫ carl Gustave Jung
۲٫ Eugen Bleuler
۳٫ pierre Janet
۴٫ Medical paychology
۵٫ Stanley Hall
۶٫ Clarck University
۷٫ International Psycho- analysis Association
۸٫ ر.ک: نظريه فرويد، ص ۲۳٫
۹٫ علم به هدفها و آرزوها و مطالعه ي رفتار با توجه به زمان حال و آينده را تله اولوجي ( Teleology ) نام داده اند، و آن به آنچه که در فلسفه در برابر علت فاعلي، علت غائي خوانده مي شود بي شباهت نيست.
۱۰٫ Collective Personality
۱۱٫ Ego
۱۲٫ Personal Unconscious
۱۳٫ Collective Unconscious
۱۴٫ Archetypes
۱۵٫ Persona
۱۶٫ Anima, Animus
۱۷٫ Shadow
۱۸٫ Self
۱۹٫ Complex
۲۰٫ Inferiority Complex
۲۱٫ Rationalization
۲۲٫ Psychoglvanometer
۲۳٫ Life- detector
۲۴٫ Archetypes
۲۵٫ البته با اين فرق اساسي که به گفته ي افلاطون مثل يا اعيان ثابته، در عالم معقولات هستند و روان آدمي که پيش از حلول در بدن در آن عالم است با آن مثل آشنائي دارد و به اين دنياي مادي که مي آيد آن را ظاهراً فراموش مي کند اما چون اثر آنها در او باقي است بياري آن اثر امور اين دنيا را که همه پرتوها يا سايه هائي از آن مثل هستند مي تواند درک کند. در صورتي که مفاهيم کهن « آرکه تايپس » يونگ، در همين دنياي مادي بر اثر تجارب نياکان به تدريج شکل يافته و در نوع بشر ريشه گير شده، سرمايه اي را تشکيل داده و از نسلي به نسل ديگر منتقل گرديده اند.
۲۶٫ شايد ترس طبيعي موش از گربه و گربه از سگ و نظائر آن با همين اصل قابل توجيه باشد؟
۲۷٫ مانند تخمهائي که زيرخاکند و فقط در صورتي شکفته مي شوند و مي رويند که شرايط لازم فراهم باشد.
۲۸٫ در دوران کهن، مانند مارک اورل Marc Aurel امپراطور رم، و در دوران معاصر، مانند « رادها گرپشنان »، رئيس جمهوري اسبق هند.
۲۹٫ Psychology and Alchemy
۳۰٫ Symbolism
۳۱٫ Persona
۳۲٫ Shadow
۳۳٫ يونگ براي غرائزي که به کار حفظ فرد و بقاء نوع مي روند و جنبه ي حيواني طبيعت انسان هستند اهميت قائل است. براي او غريزه انگيزه اي است که سبب وقوع عملي معين مي شود. اين انگيزه يا محرک در نتيجه ي وضع خاصي که نسج يا نسج هائي از بدن پيدا مي کنند به وجود مي آيد. مثلاً وضع خاص معده، به هنگام گرسنگي، سبب حرکات و افعالي براي يافتن غذا مي شود. نظر يونگ در اين مورد با نظر زيست شناسان معاصر فرقي ندارد.
۳۴٫ Extravert
۳۵٫ Introvert
۳۶٫ Psychologische Types ( Types Psychologiqucs, f. )
رجوع شود بخصوص به فصول ۴ و ۶ و ۱۵ کتاب. مطالب اين کتاب بصورت پيچيده عرضه شده و از اين رو فهم همه ي آنها خالي از اشکال نيست.
۳۷٫ اين اشخاص را به زبان انگليسي و فرانسه Ambivert مي خوانند و ما مي توانيم در اين مورد از آن به لفظ « دو جنبه اي » تعبير کنيم.
۳۸٫ و مانند گفته سعدي شعارشان اين است:
« سعديا دي رفت و فردا همچنان معلوم نيست *** در ميان آن و اين فرصت شمار امروز را »
۳۹٫ از گويندگان بزرگ ما، چنانکه در جاي ديگر بيان کرده ايم، سعدي نمونه ي برون گرائي و حافظ نمونه ي درون گرائي است ( رجوع شود به: « روان شناسي جنائي » نگاش دکتر سياسي ص ۳۶-۳۵ ).
۴۰٫ Dimensions of Personality
۴۱٫ جان شو و از راه جان، جان را شناس *** يار بينش شو نه فرزند قياس. » ( مولوي )
۴۲٫ براي توضيح بيشتر، ر.ک: « روان شناسي شخصيت » به قلم دکتر علي اکبر سياسي صفحه ۲۵۶-۲۵۳٫
۴۳٫ Physical energy يا Life.
۴۴٫ Psychic energy.
۴۵٫ Tendencies
۴۶٫ Attituaes
۴۷٫ The Conservation of Energy principle
۴۸٫ The Principle of Equivalence.
۴۹٫ Principle of Entropy
۵۰٫ مثلاً کسي که زياده از اندازه درون گرا است زير فشار ( تنيدگي ) قرار مي گيرد براي اينکه جنبه ي برون گرائي طبيعت خود را پرورش دهد؛ و بالعکس.
۵۱٫ The Development of Personality
۵۲٫ نظر ابتکاري مهم ديگر يونگ، چنانکه مي دانيم، ناخودآگاه همگاني، و مفاهيم کهن آن است.
۵۳٫ Self Actualisation
۵۴٫ Subimation
۵۵٫ Archetypes
۵۶٫ Primordial images
۵۷٫ Behavioral Patterns
۵۸٫ Polarity Principle
۵۹٫ Conflict
۶۰٫ Stress
۶۱٫ Compensation
۶۲٫ Opposition
۶۳٫ Union
۶۴٫ Anima
۶۵٫ Animus
۶۶٫ Synchronicity
۶۷٫ Clairvoyance
۶۸٫ Telepathy
۶۹٫ « گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپديد *** هيچ راهي نيست کان را نيست پايان، غم مخور. »
( حافظ )
۷۰٫ Teleology
۷۱٫ Glover
۷۲٫ Occultism
۷۳٫ Mysticism
۷۴٫ Sir Herbert Read
۷۵٫ Yolande Jacobi
۷۶٫ Michael Fordham
۷۷٫ Aniela Jaffe
۷۸٫ Murphy
۷۹٫ Allport
۸۰٫ Rogers
۸۱٫ Murray
۸۲٫ Maslow
۸۳٫ Arnold Toynbee

منبع مقاله :
سياسي، علي اکبر؛ (۱۳۹۰)، نظريه هاي شخصيت يا مکاتب روانشناسي، تهران: مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهاردهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X