نظريه ي التقاطي گاردنر مورفي

شرح حال- گاردنر مورفي (۱) به سال ۱۸۹۵ ميلادي در اوهايو (۲) که يکي از ايالات متحده ي امريکاست به دنيا آمد. پدرش کشيش پروتستان بود. پس از انجام دادن تحصيلات ابتدائي و متوسطه، تحصيلات عالي خود را در معتبرترين دانشگاه هاي امريکا آغاز کرد و به پايان رسانيد. نخست در سال ۱۹۱۶ از دانشگاه ييل (۳) درجه ي ليسانس ( BA ) و سال بعد از دانشگاه هاروارد (۴) درجه ي فوق ليسانس ( MA ) گرفت و در سال ۱۹۲۳ از دانشگاه کلمبيا (۵) به دريافت درجه ي دکتري ( ph. D ) نائل گرديد و تا سال ۱۹۴۰ در دانشگاه اخير به تدريس و تحقيق پرداخت. سپس به دانشگاه نيويورک منتقل گرديد و چندي بعد در کنزاس به رياست يک مؤسسه ي تحقيقاتي برگزيده شد.

مورفي عضو « انجمن روان شناسي امريکا » (۶) و « انجمن روان شناسي شرقي » است و چندي هم رياست هر يک از اين دو انجمن را عهده دار بوده است. چندين انجمن علمي ديگر نيز او را به عضويت و گاهي هم به رياست خود برگزيده اند.
مطالعات و تحقيقات مورفي دامنه اش بس وسيع است، ولي توجه او بيشتر به شخصيت و به نظريه ي مربوط به شخصيت معطوف است؛ روان شناسي اجتماعي هم مورد علاقه ي اوست و درباره ي ماوراء روان شناسي نيز تحقيقاتي به عمل آورده و مدتي رئيس « انجمن تحقيقات روحي » بوده است. اما نکته اي که به خصوص قابل توجه است اين است که « نظريه ي زيستي اجتماعي » (۷) مورفي درباره ي شخصيت يک نظريه ي التقاطي است و چنانکه خواهيم ديد شامل قسمت اعظم اصول و مباني و مفاهيم و اصول موضوعه ي روان شناسي معاصر است.
آثار قلمي مورفي متعدد و متنوع هستند. نخستين اثر مهم او کتابي است به نام مقدمه ي « تاريخ روان شناسي معاصر » که به سال ۱۹۲۹ انتشار يافته است. سال بعد او در کتاب « روان شناسي تجربي- اجتماعي » که با همکاري همسرش نوشت نظريه ي « زيستي- اجتماعي » خود را پايه گذاري کرد، و در سال ۱۹۴۷ ساخت و جنبه هاي تحرکي و رشد شخصيت را در کتاب معظم و مهم خود به نام « شخصيت: بحث درباره ي ريشه ها و ساخت آن از نظر زيستي » (۸) اجتماعي به تفصيل تمام مورد بررسي و تحقيق قرار دارد. يک کتاب مهم ديگر او « استعدادهاي بالقوه ي بشري » (۹) نام دارد و در ۱۹۵۸ طبع و نشر شده است.

تشکيل و تحول شخصيت:

به گفته ي مورفي انسان هم يک پديده ي زيستي است و هم يک پديده ي اجتماعي- بنابراين اصل، در بحث از تشکيل و تحول شخصيت نبايد ارگانيسم و محيط را در برابر هم قرار داد، زيرا آنها پيوستگي کامل و تأثير متقابل دارند. صفات و خصوصيات بدني ( ارگانيک ) که پايه و مايه ي شخصيت هستند به تدريج به « رهگزيني ها » و به پاسخهاي شرطي تبديل مي گردند و عادات احساسي و ادراکي را تشکيل مي دهند. نکته ي مهم اينکه در اين « تبديل »، محيط اجتماعي نقش مهم ايفا مي کند و جنبه هاي زيستي و اجتماعي چنان با يکديگر پيوستگي و امتزاج پيدا مي کنند که وقتي سخن از شخصيت است تفکيک آنها جز از راه انتزاع ذهني غيرممکن مي گردد: بدين جهت است که نظريه ي مورفي درباره ي شخصيت « نظريه ي زيستي- اجتماعي » خوانده شده است. بنابراين، براي شناخت رشد شخصيت بايد اطلاعات ناشي از سه رشته از دانش را به هم پيوست. اين سه رشته عبارتند از زيست شناسي، تجارب باليني و علوم اجتماعي.
ضمناً مورفي معتقد است که آدمي موجودي است ساخته شده از ميدان ارگانيسم و عالم خارج ( محيط )، و اين مي رساند که نظريه او بسيار نزديک به نظريه ي ميداني کورت لوين است، البته با اين فرق که لوين به ندرت به فيزيولوژي اشاره مي کند، در صورتي که مورفي در اين باب به تأکيد فراوان سخن مي گويد و شخصيت را محصول عمل متقابل بدن و محيط مادي و اجتماعي يعني عالم خارج مي داند.
نکته ي مهم ديگر اين که مورفي در ضمن بحث از شخصيت براي انگيزش اهميت خاص قائل مي شود و پيوسته بر آن است که پاسخ اين سؤال را که « علت کارهاي آدمي چيست؟ » معلوم بدارد. به عبارت ديگر او در جستجوي انگيزه هائي است که آدمي را به کار و عمل وامي دارند. بدين جهت نظريه ي او درباره ي شخصيت مترادف و معادل با « نظريه درباره انگيزش » نيز دانسته شده است.
مورفي در ضمن بيان اصول کلي که به آنها اشاره شد مفاهيم و مسائل بسيار ديگري را که البته با آن اصول بي ارتباط نيستند به ميان مي آورد و درباره ي آنها نيز به تفصيل به بحث مي پردازد. از آن جمله هستند: نيازها، نقش ها، موقعيت ها، من، خود، علامت هاي رمزي، وضع و حال ها، ادراک دلخواه، و بسياري ديگر … کثرت مسائل مورد بحث سبب شده است که نظريه ي او درباره ي شخصيت نوعي « روان شناسي عمومي » ( کلي ) نيز دانسته شود.
ما درباره اين اصول و مفاهيم ناچار به اجمال بحث خواهيم کرد.

مراحل و جنبه هاي زيستي و رواني شخصيت: الف-

آدمي که در وهله ي نخست يک موجود زيستي است؛ شخصيت پرپيچ و خمي که بعداً پيدا مي کند بر اين پايه استوار خواهد بود. اين موجود زيستي از اعضائي ساخته شده است که هر کدام عملي خاص انجام مي دهند، ولي در عين حال با يکديگر همکاري دارند و زندگي فرد واحدي را تأمين مي کنند.
رشد اين موجود زيستي سه مرحله دارد. در مرحله ي اول که به هنگام زادن است توده ي بدن يک جا به حرکت درمي آيد، يعني نيروي زندگي در کل دستگاه يکسان توزيع مي گردد و در برابر تحريکات خارج همه ي دستگاه يک جا پاسخ مي دهد. در مرحله ي دوم اعضاء مختلف بدن هر کدام جداگانه اعمال اختصاصي خود را انجام مي دهند. در مرحله ي سوم استقلال اجزاء و اعضاء بدن از بين مي رود و آنها با يکديگر همبستگي پيدا مي کنند و نيرو به آساني از يک ناحيه ي بدن به ناحيه يا نواحي ديگر منتقل مي شود و رفتار شخص سازمان مي گيرد و براي سازگاري با محيط صورتي منظم پيدا مي کند. اين همکاري و عمل متقابل اعضاء براي زندگي ضرورت دارد و اگر نباشد يا بهم بخورد موجود به سوي مرگ کشيده مي شود.
ب- احساس و ادراک که مبناي جنبه ي رواني شخصيت هستند نيز به تدريج توسعه مي يابند و مانند جنبه ي زيستي داراي سه مرحله هستند: ۱- مرحله کلي و مبهم. در اين مرحله کودک خردسال احساسش از عالم احساسي کلي و مبهم است. او عالم را به صورت يک لکه مي بيند. ۲- مرحله تفکيک. در اين مرحله کودک شروع مي کند به اينکه ميان زمينه و نقش امور فرق بگذارد. ۳- مرحله تأليف. در اين مرحله امور پيوسته ومربوط به هم مي گردند، يعني هر چيزي شکلي و معني معيني پيدا مي کند و مشخص از اشياء ديگر ادراک مي شود.
مورفي حد فاصل و قاطعي ميان اين سه مرحله قائل نيست و اين تقسيم را يک عمل انتزاعي مي داند و توجه مي دهد به اينکه بعضي از ويژگيهاي هر مرحله ممکن است هر زمان در شخصيت يافت شود و بعضي از کنشها از مرحله ي بالا به مرحله ي پايين نزول کند ( بازگشت ) (۱۰) يا از مرحله ي پائين به مرحله ي بالاتر بروند (۱۱). ولي بعضي از کنش ها اختصاصي هر يک از مراحله سه گانه اند و تغيير جا نمي دهند. به طور کلي مرحله ي اول بيشتر بعد از دوران کودکي و خردسالي و مرحله ي آخر به دوران بزرگسالي اختصاص دارد.

انگيزش و تنيدگي:

تراکم نيروي حياتي يا بدني در يک نسج يا در گروهي از نسج ها تنيدگي خوانده مي شود. تنيدگي شدت و ضعف دارد. هرگاه از تراکم نيروي حياتي کاسته شود، سطح تنيدگي پائين مي رود و هرگاه بر تراکم نيرو بيفزايد، سطح تنيدگي بالا مي رود. به طور کلي تخفيف تنيدگي معادل و مقارن است با رضايت خاطر و لذت، و تشديد آن معادل و مقرون است با ناراحتي و آزردگي (۱۲).
انگيزش يا تنيدگي بستگي کامل دارد؛ آنها در واقع لازم و ملزوم يکديگرند. انگيزه البته مفهومي انتزاعي است و فقط به واسطه آثارش شناخته مي شود. هر چيزي که سبب تراکم نيرو در ناحيه ي معيني از بدن بشود انگيزه خواهد بود. به عبارت ديگر تغيير تنيدگي انگيزه خوانده مي شود. از اين رو انگيزه آغاز و انجام ندارد، بلکه با تغيير تنيدگي، يعني با تغيير مقدار نيرو در نسج يا در انساج بدن، شدت و ضعف پيدا مي کند.
چيزي که سبب تراکم نيرو و ايجاد انگيزش مي شود ممکن است يک کمبود دروني باشد، مانند گرسنگي، تشنگي، نيازمندي گروهي از عضلات بدن به حرکت و فعاليت، و نياز حسي به صورت، به لمس، به طعم و جز آن … و همچنين نياز به برانگيختگي و هيجان که در اين صورت نيرو در همه ي بدن متراکم مي گردد، مانند هنگام آمادگي براي مبارزه يا مسابقه يا معاشقه، و جز آن … مورفي درباره ي نيازهاي حسي و حرکتي به تأکيد سخن مي گويد و معتقد است که لذت بردن از يک آهنگ موسيقي، از يک دورنماي طبيعي، از يک فعاليت ورزشي و از فعاليتهاي ذوقي و هنري و حرکتي … اينها همه نتيجه ي مستقيم تنيدگي هائي است که هر دفعه در اعضاء حواس و در عضلات پديد مي آيند و برخلاف آنچه در ساير نظريه هاي مربوط به انگيزش بيان شده است، ناشي از انگيزه هاي اصلي، مانند گرسنگي يا غريزه ي جنسي يا نياز به پيروزمندي، نمي باشد.
انگيزه ها از يکديگر مستقل نيستند، بلکه با يکديگر ارتباط و بستگي دارند و بر روي هم شبکه اي را تشکيل مي دهند. بستگي و ارتباط اجزاء اين شبکه به واسطه ي انتقال نيرو از يک ناحيه بدن به نواحي ديگر تأمين مي گردد. مورفي ميان نيازهاي زيستي و نيازهاي اجتماعي فرق نمي گذارد و معتقد است در آدمي آنچه زيستن است اجتماعي است و آنچه اجتماعي است زيستي است. توضيح اين معني پس از اين خواهد آمد.
آنچه بيان گرديد معلوم مي دارد که در اصطلاح مورفي واژه هاي تنيدگي و انگيزه و نياز از حيث مفهوم خيلي به يکديگر نزديک هستند. او آنها را قابل تبديل مي داند و احياناً به جاي يکديگر به کار مي برد. مورفي مي گويد آدمي در جريان رشد خود از محيط آنچه را که متناسب با نيازهاي خودش باشد برمي گزيند و نسبت به ساير چيزهاي عالم بي اعتنا مي ماند. اگر عالم خارج هدفهاي مناسب او را تأمين نکند، يعني پيوسته سبب ناکامي و حرمان او گردد، يا اينکه خود را به زور بر او تحميل کند، تحرک رواني او را در هم مي شکند. اين فاجعه در افراد متعادل البته کمتر روي مي دهد.

وراثت و محيط:

چون ذکري از محيط رفت لازم است به نظر مورفي درباره ي سهم وراثت و محيط در تشکيل شخصيت اشاره اي بشود. چنانکه مي دانيم گروهي از روان شناسان در تشکيل شخصيت براي عوامل تکويني، يعني براي وراثت، بيش از محيط اهميت قائلند. گروهي ديگر بر اين اهميت را بيشتر به محيط مي دهند. مورفي چنانکه در آغاز اين بحث گفته شد مخالف است به اين که وراثت و محيط را بدين گونه در برابر هم قرار دهند. او اين پندار را که پاره اي صفات به طور کامل به ارث رسيده اند يا پاره اي ديگر صرفاً تحت تأثير عوامل محيط آموخته شده اند باطل مي داند و معتقد به آميختگي کامل ارثي و عوامل اجتماعي و غير قابل تفکيک بودن اين دو نوع از عوامل است و مي گويد: « هيچ چيز به ارث نرسيده و هيچ چيز کسب نگرديده است، بلکه همه چيز را محيط مي سازد اما به صورتي و در حدودي که استعدادهاي بالقوه ناشي از ژن ها اجازه مي دهند » و يا، اگر ترجيح مي دهيد، گوئيم همه چيز را ژن ها مي سازند اما در حدودي و به صورتي که عوامل و مقتضيات محيط اجازه مي دهند. باري تجربه ي شخصي من اين است که هيچ چيز صرفاً ناشي از ذات من نيست، و هيچ چيز صرفاً ناشي از محيط نيست؛ بلکه آنچه هست ناشي از عمل متقابل آن هر دو است، از « فضاي حياتي (۱۳) » است که من به عنوان يک فرد آدمي در آن شناور هستم (۱۴).
واقع اين است که از همان زمان ترکيب کروموزمهاي پدر و مادر و تشکيل تخم عواملي که هيچ ارتباطي با وراثت ندارند به کار مي افتند که در تشکيل و رشد نمو ارگانيسم جديد تأثير به سزا دارند. اين عوامل نخست در محيط داخلي، يعني در رحم مادر به کار مي افتند ( مانند نوع تغذيه ي مادر، وضع مزاجي و رواني او … در مدت بارداري ) و پس از تولد در محيط خارج ( محيط طبيعي، خانواده، اجتماع … ) ادامه مي يابند.

يادگيري

مورفي يادگيري را در هر کسي مستلزم عمل متقابل ارگانيسم ( بدن ) مخصوص او و تنيدگي هاي او و محيط مخصوصي که او در آن زندگي مي کند مي داند. نظريه ي او درباره ي يادگيري، مانند نظريه هاي ترانديک (۱۵)، فرويد، هال و بسياري ديگر، برپايه ي لذت جوئي استوار است. ما چيزهائيرا ياد مي گيريم که ما را خوش آيند هستند و از آنها لذت مي بريم، خواه اين خوش آيندي و لذت فوري دست دهد، چنان که در مورد پاسخ هاي انتخابي ( ره گزيني ها ) چنين است؛ خواه اميد حصول آن در آينده باشد، چنانکه در مورد پاسخ هاي شرطي پيش مي آيد. اين مقدمه مي رساند که مورفي يادگيري را مبتني بر دو اصل مي داند. يکي پاسخ شرطي و ديگر ره گزيني يا پاسخ انتخابي. او به خصوص درباره ي « ره گزيني » به تفصيل به بحث مي پردازد و با به ميان آوردن اين مفهوم نسبتاً تازه خدمتي بزرگ به نظريه ي مربوط به شخصيت انجام مي دهد.

ره گزيني يا پاسخ انتخابي:

مورفي توجه مي دهد به اينکه ما از کودکي براي رفع تنيدگي ها و بر آوردن نيازهاي خود از ميان راه ها و حرکات و اعمال مشابه، راه و روش معين را که براي رسيدن به مقصود مناسبتر مي دانيم برمي گزينيم و اين راه ها يا پاسخهاي انتخابي- بر اثر تکرار پيش از پيش هموار مي شوند و ثبات حاصل مي کنند. به عبارت ديگر انگيزه يا نيروي تراکم يافته به رفتاري برگزيده تبديل مي گردد، يعني از يک ناحيه ي بدن به ناحيه ي ديگر انتقال مي يابد، مثلاً به عضلات مي رود و سبب حرکت مي شود. انتخاب اين راه بستگي دارد به استعدادها و آمادگيهاي قبلي شخص و عوامل خارجي ( محيط ). اگر اين راه يا پاسخ، رضايت خاطر به بار آورد و پاداش باشد تقويت مي گردد و شخص گرايش پيدا مي کند به اينکه به اين نوع کار، يعني به اين نوع تبديل نيرو ( انرژي ) به عمل پاي بند گردد. مثلاً براي رفع تشنگي و لذتي که از آشاميدن حاصل مي شود ( انگيزه يا نياز )، يکي فلان مشروب غيرالکلي را انتخاب مي کند، ديگري آبجو را، ديگري آب خالص را … تکرار عمل مربوط که همراه با پاداش باشد ( در مورد اين مثال رفع عطش و احساس لذت ) سبب مي شود راهي که ميان نياز و پاسخ ( چگونگي برآوردن آن ) برگزيده شده است، به اصطلاح کوبيده و هموار گردد و عبور از آن سريعتر و مطمئن تر از هر راه ديگر صورت گيرد. اين کيفيت را مورفي، به پيروي از دکتر پيرژانه (۱۶)، در کانالايزيشن (۱۷) » مي خواند. ترجمه ي تحت الفظي اين کلمه « ترعه سازي » است، ولي ما مناسبتر ديديم از آن در فارسي به واژه ي « ره گزيني » يا « پاسخ انتخابي » تعبير کنيم.
بدن نخستين مرکز « ره گزيني ها » يا پاسخهاي انتخابي است، زيرا به واسطه ي بدن است که کودک به عالم خارج علم پيدا مي کند. در اين مرحله پاداشي که بدن هنگام رفع نيازهاي خود در برابر پاسخهاي انتخابي حاصل مي کند سبب تقويت آنها مي گردد. با به کار افتادن احساس و ادراک، و با افزايش يافتن انگيزه ها و نيازها، دامنه ي ره گزيني گسترش مي يابد و اين امر در تمام مدت عمر جريان دارد. احساسات رقيق و عواطف گوناگوني که هر کسي در برابر امور عالم پيدا مي کند، و همچنين رفتاري که معمولاً از او سر مي زند و اختصاصي او هستند همه در زمره ي ره گزيني ها يا پاسخهاي انتخابي قرار دارند. ونيز از همين گونه اصطلاحات و تعبيرات خاصي که در هر زباني وجود دارند و براي رساندن مفهوم يا معنائي مناسب و به جا دانسته شده و انتخاب گرديده اند و به کار مي روند.
شماره ي پاسخهاي انتخابي در افرادي که زندگي ساده ي ابتدائي دارند، مانند روستائيان، کمتر است تا در کساني که داراي مشغله و گرفتاريهاي فراوان هستند يا مسئوليت هاي مهمي دارند، مانند معامله گران شهرنشين، قضاوت، سياست مداران …
پاسخهاي انتخابي، يا به اصطلاح مورفي، راه هاي کوبيده شده و هموار گرديده، به خصوص آنها که در دوران کودکي برگزيده شده اند، ممکن است در جريان زندگي کمابش تغييراتي حاصل کنند، ولي هيچگاه کاملاً از بين نمي روند. آنها مانند رودخانه هائي هستند که ممکن است بر اثر طغيان در مسيرشان تغييري رخ دهد ولي آثار مسير اصلي آنها هميشه بر جا خواهد بود و اثر پاسخهاي انتخابي دوران کودکي در دوره هاي بعد زندگي، درپاره اي شرايط و احوال، مانند ناکامي؛ کشمکش دروني، دلواپسي … به صورت اصلي خود تجلي مي کند. به همين جهت است که بزرگسالان هنگامي که تحت فشار قرار مي گيرند و ناراحت هستند غالباً به بازگشت هاي دوران کودکي توسل مي جويند. مهمتر از اين عمل بازگشت، اين اصل است که راه هاي برگزيده ي ( پاسخهاي انتخابي ) دوران کودکي مبناي راه هائي هستند که بعدها برگزيده خواهند شد.
عواملي که ره گزيني، يعني انتخاب پاسخهاي مناسب، راه تقويت مي کنند بدين قرارند:
۱- شدت نياز، يعني تراکم انرژي در نسج؛
۲- اهميت و ارزش پاداش، يعني مقدار تغيير تنيدگي؛
۳- مرحله ي رشدي که شخص به آن رسيده است؛
۴- فراواني دفعات پاداش؛
اين عوامل چهارگانه عملاً قابل انتقالند. مثلاً نياز ( احتياج ) کم و پاداش کم اهميت اگر با فراواني دفعات پاداش همراه باشند ره گزيني قوت مي گيرد. عکس آن هم صحيح است: احتياج ( نياز ) شديد اگر ناگهان برآورده شود ( که در اين حالت پاداش البته اهميت و ارزش خاص پيدا مي کند ) ره گزيني ممکن است بدون اينکه تکرار و تمرين لازم باشد، به وجه کامل صورت گيرد.
مورفي نيازها و تنيدگي هاي مربوط به نسجهاي بدن و ترکيبات آنها را بي حد و حصر مي داند و به همين دليل ره گزيني هائي را که يک فرد آدمي در مدت زندگي صورت مي دهد بي شمار مي پندارد. مورفي به خصوص براي انگيزه هاي حسي و حرکتي اهميتي خاص قائل است و برخلاف کسان ديگري که درباره ي شخصيت نظريه هائي آورده اند و ره گزيني هاي پيچيده ي بزرگسالان را ناشي و متفرع از چند انگيزه ي اصلي پنداشته اند، او آنها را ناشي از رغبت ها، ارزشها، وضع و حالها و خلاصه از ارضاي مستقيم نيازهاي حسي و حرکتي معين مي داند. آدمي غذا مي خورد براي اينکه گرسنه است ( انگيزه ي اصلي )؛ ولي فلان غذا را به غذاهاي ديگر ترجيح مي دهد زيرا ذائقه ي او از آن غذا بيشتر لذت مي برد. دوام اين ترجيح دادن به وسيله ي پيوند يافتن با انگيزه ي ديگري، يا ناشي شدن از انگيزه ي ديگري بواسطه ي شرطي شدن، به وجود نيامده، بلکه از اين جهت به وجود آمده و دوام پيدا کرده است که هر دفعه شخص آن غذا را مي خورد از طعم آن لذت مي برد. اين ره گزينيها که پيوسته با پاداش همراه هستند با دوام مي شوند و کمتر تغيير مي پذيرند. مثلاً مکيدن شست کودک را به زحمت مي توان از سر او انداخت.
مورفي ره گزيني هائي را که در بدن صورت مي گيرند پايه و اساس علم آدمي به ذات خود مي داند. توجه به بدن و گذاشتن فرق ميان آن وساير اشياء عالم نتيجه ي تجارب تکرار شده ي لذت حسي است که جاي آنها بدن مي باشد. مفهوم خود در اصل چيزي بجز تصوري که شخص از بدن خويشتن دارد نيست. اين تصور راه ره گزيني هاي بدني به وجود مي آورند.
افراد آدمي از نظر راه هاي برگزيده شده يا پاسخهاي انتخابي البته با هم فرق دارند. زيرا- چنانکه پيش از اين اشاره شد- يادگيري، که ره گزيني از مهمترين اقسام آن است، مستلزم عمل متقابل ارگانيسم و محيط است، و ارگانيسم افراد و محيط زندگي آنها هيچگاه کاملاً همانند نيستند. با اينهمه گروهي از اين پاسخهاي انتخابي، چه کرداري و چه گفتاري، ميان افراد يک جامعه مشترک هستند و آداب و رسوم و زبان مخصوص آن جامعه را تشکيل مي دهند و از ويژگيهاي آن جامعه به شمار مي روند و از نسلي به نسل ديگر انتقال مي يابند.
مفهوم ره گزيني مي تواند بسياري از مسائل روان شناسي را توجيه نمايد. مثلاً کشمکش دروني را مي توان به طور کلي عبارت دانست از کشمکش ميان انگيزه ها به اعتبار ره گزيني آنها. عشق نسبت به دو کسي که هر دو نمي توانند از آن شخص گردند، يا کشمکش ناشي از دوگانگي عاطفي، و نظير آن، مواردي هستند که ره گزينيها به عمل مخالفي سوق مي دهند که متوجه يکي از موضوعات است ( حتي اگر يکي از آنها خود بوده باشد ). بنابراين، بسياري از کشمکش هاي دروني را مي توان برگرداند به مبناي مشترک ره گزينيهائي که با يکديگر منافات دارند. اين توجيه ساده مفهوم مؤثري است از يک جنبه ي مهم رفتار آدمي.
از توضيحات گذشته چنين بر مي آيد که ره گزيني به مفهوم کاتگزيس (۱۸) که در روان کاوي مصطلح است بي شباهت نمي باشد.
پاسخ شرطي- پاسخهاي شرطي قسمت مهم ديگري از رفتار و اعمال آدمي را تشکيل مي دهند. اين پاسخها يا به صورت پاسخهاي شرطي پاولوي (۱۹) هستند يا به صورت پاسخهاي شرطي اسکينزي (۲۰) ( يعني وابسته به پاداش و تقويت ). بهرحال فرق اين نوع پاسخها با پاسخهاي انتخابي يا ره گزيني ها، که شرح آن گذشت، اين است که اگر شخص کاري را که رضايت و خوشي فوري به دنبال دارد ياد بگيرد ره گزيني کرده يا پاسخ انتخابي داده است، مانند کسي که براي رفع گرسنگي يا رفع تشنگي معمولاً به فلان مأکول يا فلان مشروب روي مي آورد، يا از نفس اندوختن مال، چنانکه خاصه ي پاره ي کسان است، لذت مي برد. اما اگر کاري کند که از حيث رفع تنيدگي و رضايت خاطر نتيجه ي فوري نداشته بلکه احياناً رنج آوري يا ناراحت کننده باشد، ولي وسيله براي حصول رضايت خاطري که بعداً دست خواهد داد باشد، گوئيم عمل يا پاسخ شرطي انجام داده است. مانند کسي که خود را از لذت خرج کردن پول براي چيزهائي که دوست مي دارد، مانند اتومبيل، يخچال برقي، تلويزيون … محروم مي کند و به پس انداز و اندوختن پول مي پردازد تا براي خود کسب لذت بزرگتري را، که خريد يک خانه براي سکونت شخصي باشد، تأمين نمايد. در اين صورت پاسخ شرطي عبارت مي شود از تغيير جهت انگيزه: واکنش شخص نسبت به پول، از خرج کردن آن به پس انداز کردن آن تغيير جهت داده، نه براي اينکه نفس پس اندازي لذت بخش است، بلکه براي اينکه مقدمه ي ضروري خرجي است به مقياس وسيعتر، خرجي که لذت بيشتري حاصل خواهد کرد. باري ره گزيني هميشه سطح تنيدگي را تغيير مي دهد. در صورتي که پاسخ شرطي هميشه جوابي است مقدماتي براي تغيير تنيدگي، ولي خودش تنيدگي را تغيير نمي دهد.
شرطي شدن علاوه بر اين خاصيت، يعني آماده ساختن شخص براي پاداش آينده، يک اثر مهم ديگري دارد: محرک شرطي مي تواند تنيدگي هائي را که در حالت خمود هستند بيدار کند؛ مثلاً کسي که احساس تشنگي نمي کند ممکن است به ديدن آب يخ اين احساس به او دست مي دهد، البته به اين شرط که اين نياز در او واقعاً در حال خمود باشد. دليل اين امر اين است که رؤيت آب خنک در موارد پيشين با تشنگي همراه بوده است و اين طبق قانون کل مجاورت است ( تداعي معاني ) که ديدن آب حالت تشنگي را بيدار مي کند.
فرق ديگر پاسخهاي شرطي با ره گزيني ها اين است که اگر پاسخهاي شرطي چندين بار پاداش نبينند و تقويت نشوند، يعني منظور را حاصل نکنند، به سستي مي گرايند و سرانجام از بين مي روند؛ در صورتي که آثار پاسخهاي انتخابي ( ره گزيني ها ) هيچگاه به کلي محو نمي شوند. فرق ديگر اين است که پاسخهاي شرطي از حيث شدت و قوت داراي سلسله مراتب هستند: يک پاسخ شرطي قويتر ممکن است پاسخ شرطي ديگر را به عقب براند و جاي آن را بگيرد- مثلاً خريد خانه به اقساط جاي پس اندازکردن را بگيرد- در صورتي که پاسخهاي انتخابي نمي توانند جايگزين يکديگر شوند. کسي که براي رفع عطش آب خالص را دوست مي دارد مشروب ديگر براي حصول اين منظور نمي تواند جاي آب خالص را بگيرد. و بر همين قياس.
پاسخ شرطي به آساني تعميم پيدا مي کند يا انتقال مي يابد، يعني طريق پاسخ گوئي به يک امر ممکن است به امور ديگر منتقل شود. مثلاً کسي که به اندوختن پول مي پردازد ممکن است در گرد کردن چيزهاي ديگر نيز اقدام کند و به طور کلي « چيز جمع کن » شود و مجموعه هائي از تمبر پست يا کارت پستال يا اشياء عتيق و جز آن تشکيل دهد. عکس اين امر هم ممکن است روي دهد. يعني پاسخي که نخست اختصاص به يک محرک معين داشته است به چندين محرک مشابه يا مجاور ديگر نيز سرايت کند، و اين خود اختلاف افراد از نظر پاسخ هاي شرطي که قسمت مهمي از اعمالشان را تشکيل مي دهد توجيه مي کند. مورفي در اين باب چنين مي گويد: « پاسخ معيني که در اصل ناشي از يک يا از چند محرک معدود بوده است گاه مي تواند، بر اثر تجربه، از عده ي کثيري محرک ديگر که بسياري از آنها با محرک اصلي هيچ شباهتي ندارند بلکه با آن فقط مجاورت نزديک داشته اند، ناشي گردد. چون هر فردي دستگاه تحريکي خاصي دارد و ازاينرو پاسخهاي شرطي خاصي پيدا مي کند که با آنچه در ديگران صورت مي گيرد فرق دارد، مي توان شخصيت را به يک اعتبار عبارت دانست از دستگاه شرطي شدن که هر فردي را از افراد ديگر ممتاز مي سازد. » (۲۱)

وضع و حال ها:

مورفي وضع و حال ها را نوعي از پاسخ هاي شرطي مي داند که در دوران دور دست زندگي بر اثر تلقين و تقليد و همدلي شکل پذيرفته اند و به نوبه ي خود نوع پاسخهائي را که بعداً ممکن است شرطي شوند تعيين مي نمايند. مورفي و همکارانش از نخستين کساني هستند که وضع و حال ها را از اين نظر که اجزاء لاينفک شخصيت هستند مورد مطالعه و تحقيق قرار داده و روش نمونه گيريهاي بزرگ و روش باليني و بررسي وضع و حال ها را به هم آميخته اند. اين جنبه از تحقيقات مورفي در علوم اجتماعي انعکاس فراوان داشته است (۲۲).

يادگيري حسي و ادراکي:

« ره گزين ». ( پاسخ انتخابي ) و « پاسخ شرطي » که اقسام مهم يادگيري هستند در واقع نتيجه ي عمل متقابل عوامل سرشتي هر کسي، از يک سوي، و محيط اجتماعي خاصي که او در آن زندگي مي کند، از سوي ديگر است. در اين عمل متقابل ميان نيازها و پاسخ ها و ميان تنيدگي ها و طرق رفتاري که آنها را تغيير مي دهند پيوندهاي قوي برقرار مي گردد.
بايد دانست که ره گزيني و پاسخ شرطي اصولي نيستند که فقط صورت بخش اعمال ما باشند، بلکه عادات احساسي و ادراکي ما نيز بر طبق آن اصول صورت مي پذيرند. مورفي در اين باب مي گويد: « اين عادات احساسي و ادراکي که تا حدي برپايه ي « ره گزيني » و تا حدي بر پايه ي دستگاه شرطي شده ي رمزي استوار مي باشند، براي چگونگي به تصور آوردن عالم و دادن معنائي به آن و همچنين براي اينکه به خود در ارتباط با عالم معنائي و ثباتي بدهند به کار مي روند ». (۲۳)

نياز و انگيزه- ادراک- عمل:

مورفي ميان نياز و انگيزه چندان فرقي نمي گذارد. زيرا هر نيازي انگيزه واقع مي شود و معمولاً چيزي هم آدمي را برنمي انگيزد مگر اينکه نيازي در کار باشد ( جلب نفع، دفع ضرر… ) نيازها که راهنماي احساس و ادراک هستند چون در افراد ممکن است متفاوت باشند چگونگي احساس و ادراک افراد از عالم خارج نيز متفاوت خواهد بود. بنابراين عالم خارج آن چنانکه هر کسي آن را احساس و ادراک مي کند تا حد زيادي آينه وار نيازهاي عالم درون او را نشان مي دهد و تا حدي هم البته عالم برون را منعکس مي سازد. از اين رو، ادراک در واقع هم از تنيدگي هاي نسجهاي عالم درون و هم از واقعيت عالم برون تشکيل يافته است.
حاصل اينکه احساس و ادراک متأثر از نياز است و چون عمل هم کمابيش مطابق با ادراک صورت مي گيرد پس عمل نمودار چگونگي ادراک است و نياز ( انگيزه ) بر جريان ادراک و عمل نظارت دارد. مورفي درباره ي اتحاد اين چهار کيفيت که نياز در رأس آنها قرار دارد به تأکيد فراوان سخن مي گويد.

ادراک دلخواه: (۲۴)

تحقيقات روان شناسان معلوم داشته است که ادراکات حسي و بيادآوري و تفکر تحت تأثير نيازها و ارزشها و علاقه منديها و عواطف و خلق و خوها و هيجانات قرار دارند. بنابراين ديگر نبايد ميان ادراک و انگيزه، ميان انديشه و عاطفه، ميان عقل و غريزه خط فاصل و قاطعي کشيده شود. اين نکته را مورفي در کتاب « شخصيت » خود با قاطعيت و صراحت بيان مي کند و مي گويد ادراک حسي هر کسي يک عمل مستقل ذهن او نيست، بلکه همه ي خصوصيات تجربي شخصيت او رنگ خاص به آن مي دهند و به همين جهت است که امور عالم را همه يکسان نمي بينند.
واژه ي اروپائي « اوتيسم » که ما از آن به ادراک دلخواه تعبير مي کنيم نخستين بار توسط اوژن بلولر روان پزشک سويسي چنين تعريف شده است: « فعاليت ذهني در جهت ارضاي نياز » آدم گرسنه در فکر خوراکي است، مسافر تشنه سراب مي بيند … ضرب المثل « شتر در خواب بيند پنبه دانه » نيز همين معني را مي رساند.
براي اثبات اين نظر که فعاليتهاي ذهني خدمتگزار نيازهاي آدمي هستند مورفي و همکارانش آزمايشهاي متعدد صورت داده اند. از آن جمله عده اي از عکسهاي مبهم را يکي پس از ديگري به کساني که چندين ساعت گرسنه نگاه داشته شده بودند نشان دادند و از آنها پرسيدند که در آن عکس ها چه چيز مي بينند. اکثر آنها غالباً نوعي خوراکي يا اسباب آشپزخانه مي ديدند، در صورتي که اشخاص غيرگرسنه چنين چيزهائي در آن عکسها نمي ديدند يا به ندرت مي ديدند.
آزمايشهاي ديگر بر اساس مقايسه ي خطوط بزرگ و کوچک يا وزنه هاي مختلف … همراه با پاداش يا بي پاداش است، با تنبيه يا بي تنبيه صورت گرفته است: تمايل به پاداش يا بيم از تنبيه در چگونگي ادراک حسي داراي تأثير نمايان بوده است. نظير همين آزمايشها براي اثبات اينکه نيازها و وضع و حالها در چگونگي يادگيري و يادآوري مؤثر هستند نيز به عمل آمده است.
نبايد پنداشت که نيازها تنها عامل مؤثر در ادراک و يادگيري و بيادآوري و تفکر هستند؛ عامل مؤثر ديگر ماهيت خود واقعيت است. باري چنانکه پيش از اين اشاره شد ادراک هم از تنيدگيهاي نسجهاي درون و هم از واقعيت عالم برون تشکيل يافته است. بنابراين آدم گرسنه کمتر مي شود يک صندلي را به جاي يک قرص نان بگيرد، و يک کتاب را با يک سيخ کباب اشتباه کند. اشتباه در صورتي است که چيز منظور مبهم باشد و يا ناظر درباره ي آن اطلاعي نداشته باشد؛ در غير اين صورت ادراک حسي اشتباه نمي کند.
خود- من- مورفي در تعريف مفهوم خود مي گويد « خود عبارت است از احساسات و ادراکاتي که هر کسي از کل وجود خويشتن دارد. » اين مفهوم سبب مي شود که آدمي با وجود تغييرات و تحولاتي که در طول زمان روي مي دهد پيوسته احساس دوام و استمرار نمايد. علم به وجود خويشتن با نخستين ره گزيني ها يا پاسخهاي انتخابي کودک که متوجه بدن او هستند آغاز مي شود ( مانند حرکات مناسبي که نوزاد با مکيدن پستان مادر يا پستانک براي زنده ماندن انجام مي دهد، و حرکات ديگري که براي رفع نيازهاي کودک ضرورت دارند و بر اثر تکرار او را عادي مي شوند ) با اين ره گزيني ها يا پاسخهاي انتخابي، بدن و قسمتهاي مختلف آن در ميدان احساسي کودک قرار مي گيرند و همراه با شرطي شدن با واژه هايي چون « من »، « خودم » و « مال من »، که درحدود دو سالگي در ذهن کودک صورت مي پذيرد، خود عنواني پيدا مي کند و از آن پس احساسها و حرکت ها و فعاليتها سازمان مي يابند و به خود (۲۵) نسبت داده مي شوند. از اين رو خود براي هر کس با ارزش ترين چيزها مي گردد و به تدريج از جنبه ي مادي و بدني ( آگاهي به بدن ) آن مي کاهد و جنبه ي حيثيت و قدرت معنوي پيدا مي کند و مفهومي انتزاعي مي گردد. اهميت خود به اين نيست که کيست، بلکه بيشتر به اين است که چيست و چه ارزشي در زندگي دارد.
در اينجا ما به جنبه ي ديگر شخصيت به نام من، سروکار پيدا مي کنيم. مورفي در اين تعريف من مي گويد: دستگاهي است که در پيرامون خود به فعاليتهاي عادي ناشي از پاسخهاي انتخابي و پاسخهاي شرطي مي پردازد و هدفش اين است که از خود حفاظت کند، و به دفاع از آن بپردازد. آن را شکوفا سازد و بلندش کند و براي حصول اين منظور وسائلي به کار مي اندازد، از قبيل همانند سازي ( اينهماني )، دليل تراشي، جبران و جز آن …
باري همه چيز برمي گردد به خود و همه چيز براي خود است. تمام احساسات و افعال آدمي تا آنجا که شرايط و اوضاع و احوال و مقتضيات اجتماعي که شخص در آن زندگي مي کند اجازه مي دهند در پيرامون مصالح و منافع شخصي دور مي زند. از اين رو « خودمداري » و « اجتماع مداري » به موازات يکديگر گسترش مي يابند. تعيين اينکه مصالح و منافع خود از کجا آغاز مي شود و در کجا پايان مي يابد، يعني تعيين مرز خود و غيرخود بسيار دشوار است، و اين دشواري احياناً موجب پاره اي حالات روان نژندي و روان پريشي مي گردد. درباره ي تعيين اين مرز تحقيقاتي صورت گرفته است. به اعتقاد مورفي بررسي و مطالعه ي « ارتباط رواني از دور » مي تواند در اين زمينه کمکي باشد.
اجتماعي شدن- مورفي در عين اينکه به ارگانيسم اهميت مي دهد از نقشي که فرهنگ و اجتماع در تشکيل و تحول شخصيت ايفا مي کند غفلت ندارد. او فشار اجتماع و تأثير آن را در تشکيل و تحول شخصيت به چهار طريق ذکر مي کند، بدين شرح:
۱- هر اجتماع علامت ها و رمزهائي دارد که اعضايش خواه ناخواه نسبت به آنها شرطي مي شوند، يعني آنها را مي پذيرند و از آنها معاني و مفاهيمي را که اجتماع به آنها داده است غالباً درک مي کنند، و بهرحال طبق آن علامات رمزي به عمل مي پردازند. نمونه ي لفظي اين علامات رمزي لغات و اصلاحات زبان است. نمونه ي عملي اين علامات يکي اين است که اگر در جامعه اي براي جلوگيري از گريه کردن کودک تنبيه معمول باشد، کودک در ذهن خود گريه را با عاقبت نامطلوب آن پيوند خواهد داد و در چنين جامعه اي کودکان کمتر گريه خواهند کرد. برعکس آن است در جامعه اي که گريه ي کودک ناز و نوازش و مهرباني والدين را به دنبال مي آورد. يادگرفتن قوانين و مقررات اجتماع تا حدي زياد يک امر شرطي شدن و يادگيري ادراکي است.
۲- اجتماع براي به مصرف رسيدن نيروي انگيزه هاي دروني کارهائي را مجاز و کارهائي را غيرمجاز معرفي مي کند. به عبارت ديگر اجتماع به وسيله ي مؤسسات مختلف خود، به خصوص به وسيله ي خانواده، کمک مي کند به اينکه اعضايش راه مناسب و مقبول مصرف انرژي ( نيرو ) را بياموزند، مثلاً به دنبال دانش و فرهنگ بروند.
۳- ممکن است انگيزه ها و نيازهاي ارگانيسم به وسيله پاداش ديدن بعضي از آنها و مجازات يافتن بعضي ديگر، از حيث کيفيت تا حدي تغيير حاصل کنند. مثلاً غذائي که مورد علاقه ما است تا حدي سطح و مقدار و جهت گرسنگي را تعيين نمايد. مع هذا انگيزه اي که مجازات ديده است هميشه از بين نمي رود، بلکه ممکن است واپس زده شود و بعدها به مناسبتي با تغيير صورت و قيافه خودنمائي کند.
۴- اجتماع مي تواند به فعاليت هاي احساسي و ادراکي اعضايش شکل مخصوص بدهد، به وجهي که آنها ياد بگيرند به اينکه طبق اصول و هنجارهاي اجتماعي فکر کنند و وضع و حالها و احساسهاي مشترک پيدا کنند. مورفي ضمناً معترف است به اينکه آدمي صرفاً فعل پذير محض نيست، بلکه گاه مي شود که وجودش در ديگران و در اجتماع اثر مي گذارد؛ حتي کودک خردسال در چگونگي حرکات و رفتار والدين بي تأثير نيست. مورفي در کتاب « استعدادهاي بالقوه بشري » توجه مي دهد به اينکه اختلافاتي که فرهنگ در افراد ايجاد مي کند سه نوعند: ادراکي، عاطفي و حرکتي، برحسب اينکه ادراک هر فردي از امور عالم چگونه باشد و بر اثر اين ادراک چه احساس عاطفي وي را عارض گردد و سرانجام واکنش او در برابر آن امور چگونه باشد.
مورفي ضمناً مي گويد، بيان تأثير اجتماع در شخصيت نبايد اين توهم را ايجاد کند که ما با دو چيز سروکار داريم، يکي فرهنگ و اجتماع، و ديگر شخصيت. واقع اين است که اينها دو چيز مجزا از يکديگر نيستند. تفکيک آنها عملي است انتزاعي و فقط براي سهولت بحث و تحقيق است. مورفي اهميت مي دهد به اينکه بدانيم که فرد آدمي خويشتن را عضو لاينفک گروه اجتماعي که در آن مي زيد احساس مي کند و رشد ارگانيسمي شخصيتش همراه با احساسي است که از آن گروه اجتماعي دارد.
نقش ها- فرد اجتماعي شده نقشهائي را ايفا مي کند که جامعه به اعتبار سن، جنس، شغل، دين و ساير گروه هائي که به آنها وابستگي دارد، برايش معين رده است. نقشي که کودک ايفا مي کند فرق دارد با نقش بزرگسالان؛ و همچنين نقش مردها و نقش زنها، نقش خادمان و نقش مخدومين … با هم متفاوت است. و نيز مسلمانان و يهوديان و زرتشتيان و کاتوليکها و پروتستانها … نقشهاي مختلف دارند.
يادگيري نقش، مانند هرنوع يادگيري ديگر، توسط ره گزيني و شرطي شدن پاسخها و يادگيري حسي صورت مي گيرد. هر کسي چندين نقش دارد که بايد ايفا کند. بعضي از اين نقشها ممکن است با هم تعارض داشته باشند و سبب ناراحتي شوند. مثلاً کسي که نقش يک مسلمان متدين را ايفا مي کند ممکن است ناراحت گردد اگر ملتفت شود به اين که معامله گر بودنش با نقش مسلمان متدين بودنش بکلي منافات دارد.

تأثير موقعيت يا اوضاع و احوال:

موقعيت يا اوضاع و احوال موجود در اجتماع و چگونگي رفتار آدمي تأثير فراوان دارد. با تغييير اوضاع و احوال ممکن است در نقش يا نقشهائي که آدمي معمولاً ايفا مي کند نيز تغييري روي دهد و در نتيجه شخصيت نيز از نظر اجتماعي تغيير کند. اگر در اجتماع اصولي خاص رايج و مقبول باشد فرد هم غالباً تابع آن اصول خواهد بود. مثلاً اگر همه درستکار باشند او هم معمولاً به درستکاري مي گرايد، و اگر نادرستي در جامعه حکمفرما باشد او هم معمولاً از جمع پيروي خواهد نمود و برخلاف جريان آب شنا نخواهد کرد… با اين همه مورفي موقعيت را براي تعيين چگونگي رفتار کافي نمي داند و معتقد است که بايد به نظريه ميداني توسل جست، يعني قائل شد به اين که عوامل ساختي ارگانيسم از يک سوي و عوامل تحريکي موقعيت از سوي ديگر به هم مي آميزند و همساز مي شوند و وحدتي تشکيل مي دهند و بدين صورت کل در رفتار تأثير مي بخشند. باري، نمي توان موقعيت را بدون ارگانيسم مخصوص، و ارگانيسم مخصوص را بدون موقعيت ( اوضاع و احوال ) از نظر عمل و اثري که در چگونگي رفتار و شخصيت دارند ملحوظ داشت. بنابراين، در اين مورد بايد مطابق اصل گشتالت، با هيأت کل، و نظريه ي ميداني لوين عمل نمود. در اين صورت ما به شخصيت هائي برخواهيم خورد که نه تنها تحت تأثير موقعيت قرار نگرفته فعل پذير نبوده اند، بلکه کوشيده اند که موقعيت و اوضاع و احوال را هم تغيير دهند.
اين مقدمه مي رساند که شناخت شخصيت واقعي کسي در صورتي ميسر خواهد بود که او در انتخاب محيط زندگي خود و اوضاع و احوال آزاد باشد، زيرا فقط در اين صورت است که او مي تواند خود را چنانکه هست نشان دهد.

تحقيقات رواني: (۲۶)

مورفي يکي از روان شناسان معدودي است که موضوع هاي مربوط به ماوراء روان شناسي (۲۷)، مانند روشن بيني (۲۸) و « ارتباط رواني از دور (۲۹) » را مورد توجه و تحقيق قرار داده است. انتخاب او به رياست « انجمن رواني لندن (۳۰) » اهميت کارهاي او را در اين زمينه مي رساند.
مورفي معتقد است که انسان ها اين استعداد را دارند. که به درک امور غيرعادي نائل شوند، به شرط آنکه بتوانند خود را موقتاً از سلطه و قيد و بند مشهودات حسي و انگيزه هاي گوناگون و تأثيرات اجتماعي رها سازند و، به اصطلاح ابن سينا و عموم عرفا، زنگ از آينه نفس بزدايند و آن را پاک و منزه سازند (۳۱). کساني که بتوانند به اين مقائم نائل آينده و معتقد به روشن بيني باشند از خود روشن بينيهائي نشان خواهند داد. البته معتقد نبودن به روشن بيني همان قدر در عمل شخص تأثير دارد که معتقد بودن به آن مؤثر مي باشد. همچنين است در مورد « ارتباط رواني از دور » که اعتقاد و عدم اعتقاد آزمايندگان عاملي است بسيار مؤثر در به وقوع پيوستن يا به وقوع نپيوستن آن ارتباط.
البته بسياري از روان شناسان با ديده ي ترديد به تحقيقات مربوط به کيفيات ماوراء روان شناسي مي نگرند و آنها را فاقد جنبه ي علمي مي دانند. ولي اعتقاد مورفي اين است که اين تحقيقات دامنه ي معلومات را درباره ي شخصيت وسعت مي بخشند.

خلاصه ي نظريه مورفي- « نظريه زيستي- اجتماعي »:

مورفي، چنانکه در آغاز اين بحث اشاره شد، التقاطي است. او در بيان نظريه ي خود آنچه را که روان شناسان گران مايه ي ديگر- به خصوص ماک دوگال، ويليم جيمس، وودورث، جان ديووي، آلپرت، کرت لوين و ديگران- گفته بودند از نظر دور نداشته، ضمناً اطلاعاتي را که در زيست شناسي و جامعه شناسي بدست آمده است مورد استفاده قرار داده است. اما آنچه را که از ديگران اقتباس کرده با ذوق و قريحه شخصي به وجهي بديع تأليف نموده و روزنه هاي تازه اي براي مطالعه ي شخصيت باز کرده است. مورفي هنگامي توجه روان شناسان را به ارگانيسم و اهميت آن جلب کرد که بيشتر توجه به « اجتماع » و « روان شناسي اجتماعي » معطوف بود. نظريه ي او بر پايه ي ايجاد تعادل و تناسب و سازمان دادن و تأليف و تلفيق استوار است. در شماره ي کساني که مورفي از نظريات آنها بهره برده است نام کرت لوين برده شد. واقع اين است که يک جنبه ي قابل توجه نظريه ي مورفي جنبه ي ميداني آن است. مورفي ارگانيسم را از عالم خارج جدا نمي داند، بلکه آن را جزء عالم، يعني در ميداني از قواي مختلف، مي داند که در يکديگر تأثير متقابل دارند. اين قواي طبيعي، اجتماعي، اقتصادي و جز آن …، در نظر مورفي، عناصر تشکيل دهنده ي ميداني بهم پيوسته و يگانه مي باشند. تغييري که به هريک از اين عناصر روي دهد تمام ميدان، از جمله شخصيت، را دچار تغيير خواهد کرد. محيط که تغيير کند آدمي همان که قبلاً بود نخواهد بود. همين اصل ميداني مي رساند که وقتي شخصيت تغيير کند، قواي داراي تأثير متقابل عالم خارج نيز تغيير مي کنند. کسي که ميل جنسي در او شديد است با کس ديگري که ميل در او بسيار ضعيف است يا هيچ است، هرچند که پهلوي هم قرار گرفته باشند، در يک ميدان نيستند: عالم خارج و قواي آن در نظر هر يک از آنها متناسب با انگيزه هاي دروني او جلوه گر خواهد بود.
باري از نظريه مورفي چنين برمي آيد که شخصيت آدمي معجوني است که از عمل متقابل عوامل زيستي و عوامل رواني و عوامل اجتماعي بوجود مي آيد. ضمناً مورفي معتقد است به اينکه شخصيت به سوي کمال پيش مي رود. اين خوش بيني او به طور کلي شامل همه ي جهان است. او مي گويد تاکنون سازندگيهاي جهان بيش از خرابي هاي آن بوده است و دليل ندارد که از اين پس نيز چنين نباشد. اما آدمي ترقي و تکاملش به اين است که استعدادهاي ذاتي خود را به منصه بروز و ظهور برساند، و اين امر ميسر نمي شود مگر اينکه او پيوسته با محرکها و انگيزه هائي ( نيازهاي مربوط به امعاء و احشاء و نيازهاي حسي و حرکتي و نياز به حفظ خويشتن از مخاطرات … ) و در نتيجه با کشمکش هاي دروني، مواجه باشد. در يک فرد متعادل اين کشمکش ها به صورت و به شدتي نيستند که او را دچار تنيدگي عصبي کنند، بلکه به صورت نيروهاي متضادي هستند که سبب تحرک شخصيت و ترقي او مي گردند. عدم تضاد اين نيروها مانع ترقي شخصيت خواهد بود. کسي که خواستهايش بدون کوشش برآورده شوند، کسي که داراي زندگي کاملاً آرام باشد و تعادل حياتش تقريباً هيچگاه برهم نخورده، مجال نمي يابد به اين که به سعي و کوشش بپردازد و استعدادهاي ذاتي ( بالقوه ) خود را بالفعل سازد.
اما براي مقابله با اين کشمکشها و براي برآوردن اين نيازها او نبايد کوشش فقط نظري باشد، و به انديشيدن و نقشه کشيدن، يعني به فعاليت ذهني، بسنده کند. بلکه بايد به عمل هم بپردازد، هرچند که به حصول نتيجه ي مطلوب اطمينان کامل نداشته باشد. به اين شرط است که شخصيت مي تواند گسترش يابد، پيش برود و به کمال خود نزديک شود.

پي‌نوشت‌ها:

۱٫ Gardner Morphy
۲٫ Ohio
۳- Yale
۴- Harvard
۵- Columbia
۶- American Payehological Association ( ApA )
۷- Biosocial Theory
۸- Personality: A Biosocial Approch to Origins and Structure
۹- Human Potnentiales
۱۰- Regression
۱۱- Progression
۱۲- اين قانون کلي استثناء هم دارد، يعني گاه مي شود که افزايش تنيدگي لذت بخش باشد، مانند لذتي که از شدت تحريک جنسي يا از انجام دادن يک عمل خطرناک حاصل مي شود.
۱۳- Life Space
۱۴- کتاب « استعدادهاي بالقوه ي انسان » صفحه ۳۰۳٫
۱۵- Thorndike
۱۶- Dr Pierre Janet
۱۷- Canalization
۱۸- Cathexis
۱۹- منسوب به Pavlov
۲۰- منسوب به Skiner
۲۱- کتاب « شخصيت »، چاپ ۱۹۴۷ صفحه ي ۱۹۳٫
۲۲- براي توضيح بيشتر، رک. « روان شناسي اجتماعي تجربي » چاپ ۱۹۳۷٫
۲۳- کتاب « شخصيت » ( Personality … ) صفحه ي ۷۱۵٫
۲۴- Autism
۲۵- self.
۲۶- Psychical Research
۲۷- Parapsychology
۲۸- Clairvoyance
۲۹- Telepathy
۳۰- London Society for Psychical Research.
۳۱- « آئينه ات داني چرا غماز نيست؟ *** زانکه زنگار از رخش ممتاز نيست» ( مولوي )

منبع مقاله :
سياسي، علي اکبر؛ (۱۳۹۰)، نظريه هاي شخصيت يا مکاتب روانشناسي، تهران: مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهاردهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X