واقعيت و وسعت ذهن

واقعيت و وسعت ذهن
علم و آگاهي درست شرط و لازمه اوليه در درمان است. و بدين منظور در اين فصل از كتاب زمينه فهم و درك و نحوه استفاده بطريق ساده و عاميانه از اصطلاحات بكار برده شده و واقعيتهائي كه بر اساس آن اطمينان از درمان يا شفابخشي بوجود مي آيد مهيا مي سازد. در ابتدا واجب و ضروري است كه از اصطلاحاتي كه استفاده مي شود آن را بوضوح و روشني تعريف و تشريح كرده تا درك آن بر همگان ساده افتد، زيرا علم شفابخشي و درمان بر پايه درك درست از عقل و نحوه عمل و ارتباط آن با عقل كل واقع شده است.

متفكرين قادرند كه بوضوح شواهد روشني از عمل گوهر وجود در ذره ذرات كائنات را ببينند. پرفسور انيشتن معتقد است كه شواهد غيرقابل انكاري از نظام طبيعت وجود دارد. كه در اين زمينه دانشمندان رو علم فيزيك و هم چون چينر- ايدينيگتون- ميلكان و غيره با او هم عقيده اند.
قبل از اينكه به اين توافق برسيم كه در وراء كائنات گوهر وجودي دست اندركار است اين حق ماست كه بپرسيم- كجاست شواهد دال بر اين مدعا؟
گوهر وجود بر اين اصل عمل مي نمايد كه عناصر ماده را به هم نزديك يا دور مي كند تمامي قوانين حاكم بر علم شيمي نيز بر همين اصل اجتناب ناپذير استوار است. هر برگي از درخت يا گياه كه مي رويد نيز از همين اصل پيروي مي كند و هر سلولي كه در گردونه وجود پديد مي آيد براساس همين اصل كه گوهر وجود برنامه ريزي كرده است مي باشد. مكان و گردش سياره ها و ستارگان شواهدي از وجود اين گوهر وجود است. تمامي آنچه كه در اين كره ارض وجود دارد از كوچكترين ميكرب گرفته تا بزرگترين جانور در آن مثل فيل نشان دهنده ساختار اجسامي است كه بر مبناي برنامه اي دقيق و حساب شده طرح ريزي شده كه هركدام از آنها عمل بخصوصي انجام مي دهند. قلب، سيستم اعصاب و رگها و تشابه آنها در گونه هاي مشابه تصادفي نيست.
اگر به اين توافق برسيم كه گوهر وجودي در پس اين كائنات وجود دارد. سؤال منطقي بعدي اين است: ارتباط ما با اين گوهر وجود چگونه است؟
اگر بتوانيم پاسخي به اين سؤال بدهيم، مي توانيم مسئله ناخوشي را حل كنيم- بگذاريد در ابتدا اين را بگوئيم كه راز درمان در قدرت انسان در يكي شدن با اين گوهر وجود ذاتي و بصورت آگاهانه نهفته است، و موقعي مي تواند كه بر ناخوشي فائق آيد كه افكار ناخوشي را طرد و آن را با يك برنامه درمان جايگزين نمايد. انجام اين عمل به مراتب ساده تر است از آ‌نچه كه بيشتر مردم خيال مي كنند، ميليونها نفر از مرد و زن اين را انجام داده و تحقق بخشيده و ناخوشي را از حيطه افكار خود محو كرده اند. نويسنده هر روزه اين را با اشخاصي كه در تماس است تجربه كرده و مي كند.
زماني اصطلاح درمان فكري و درمان روحي توأم با ريشخند بود ولي امروزه با احترامي كه در خور آنست از آن نام برده مي شود حتي در بين دانشمندان ماده گرا، اكنون ساده نيست كه ريشخند بزنيم به افرادي كه زماني با مرگ هم آغوش و تمام آرزوي خود را در اثر امراضي چون سرطان قند، ناراحتي قلبي و فلج از دست داده بودند و حال در كمال سلامتي در اين گوشه و كناره كره خاكي مشغول گذران اموراند در حالي كه شايد هيچوقت حتي نتوانند توجيح كنند كه چگونه اين عمل اتفاق افتاد ولي آنها اين را دقيقاً تجربه كرده اند مانند آن كسي كه در داستان عيسي مسيح از او ياد مي شود كه مي گفت: او چه كسي است و چگونه اين عمل را انجام داد من نمي دانم، ولي اين را مي دانم كه من زماني كور بودم و اكنون مي بينم؛ هميشه گفته اند نتيجه هر عملي بهتر از توضيح درباره آن بيان كننده نفس عمل است و با هيچ بحث و جدلي قابل انكار نيست.
تمرين و تجربه درمان فكري و درمان روحي روز بروز جاي واقعي خود را در زندگي روزمره بيشتر و بيشتر باز مي كند. بيشتر پزشكان آينده نگر آن را مورد مطالعه و بررسي قرار داده و مي دهند. حتي بعضي از آنان آن را بمحك تجربه نيز كشيده اند بدون اينكه جرأت ابراز حقايق را داشته باشند.
پزشك آينده انساني خواهد بود كه طرز تفكر مريضش را تصحيح نموده و در نتيجه به شفاي علت مي پردازد، تا تجويز دارو.
بهتر است برگرديم به ارتباط انسان با گوهر وجود در كائنات، علم به اين نتيجه رسيده است كه تنها يك بصيرت ذاتي وجود دارد، همانطوري كه كشف كرده است كه كليه ماده ها چيزي جز يك ماده بيش نيست و آنچه را بصورت قانوني نظام طبيعت مي شناسند در حقيقت يك قانون است و لاغير- و آن بصيرتي كه انسان از آن استفاده مي كند تا بوسيله آن باغچه اش را آرايش داده و گلهاي زميني متفاوتي را پرورش دهد همان بصيرتي است كه اين كائنات لايتناهي را اداره مي نمايد و تنها تفاوتش فقط در درجات مختلف آنست نه در نوع آن. ممكن است كه انسان اين حقيقت را نيافته باشد، ولي در حقيقت وقتي او فكر مي كند، او با تنها عقل كل جهاني مي انديشد.(يعني عقل كلي وجود دارد كه تمام كائنات را احاطه كرده است، در نتيجه بر او نيز محيط است).
چيزي بعنوان عقل تو و عقل من وجود ندارد. و آنچه را كه ما تحت عنوان عقل فردي مي شناسيم چيزي جز همان مقداري از عقل كل نيست كه در همان مقطع زماني آن فرد از آن استفاده مي نمايد. چيزي به اين اسم، هواي من و هواي شما وجود ندارد. تنها يك هوا وجود دارد كه بصورت متساوي در اطراف كره ارض پخش است و آن مقداري كه فردي در دم از آن استفاده مي كند و فرو مي دهد، در همان لحظه متعلق به او مي شود و در لحظه بعد متعلق به ديگري.
وقتي به اين نتيجه برسيم كه اين عقل كل در كل جهان انتشار داشته و همه جا را در برمي گيرد مي توانيم تصور كنيم دريائي از عقل كه ما در آن غرق هستيم و بر روي آن كشيده مي شويم و دست و پا مي زنيم. اين همان عقل ذهني يا ضمير ناخودآگاه است كه آن هيچ گونه قدرت انتخابي از خود ندارد و بايد بطرف عملي سوق داده شود. بيش از حد آگاه و بصير است و تمام علم موجود در كائنات در آن است ولي مغز با استدلالي نيست. و تنها يك چيز مي داند و آن حركت در جهتي است كه بدان سمت جهت داده مي شود.
ممكن است سؤال شود كه بوسيله چه كسي يا چه چيزي عمل انتخاب كردن، استدلال كردن و جهت دادن انجام مي پذيرد. بوسيله اولين علت يا اولين روح، اگر به عقب برگرديم، به آنجائيكه هنوز چيزي شكل نگرفته يا بوجود نيامده است، به اين نتيجه مي رسيم كه كل كائنات با يك اشاره قدرت لايزال الهي شكل گرفته است. علم را مي آموزد. اصالتاً هر ماده خنثي است، يعني هيچ قدرتي از خود ندارد كه بهر نحو يا شكلي خود را بحركت درآورد. بلكه بايد بر روي آن بوسيله شكلي از انرژي عمل شود. و آنچه را كه ما به شكل انرژي در اين جهان مي شناسيم در اصل صورتي از ماده است بجز يك نوع از آن كه آنهم انرژي فكر است. فكر محصول يك بصيرت است.
بنابراين مي توانيم براحتي فرض كنيم كه قبل از اينكه ماده شكل گرفت احتمالاً بصيرتي يا گوهر وجودي بوده است كه سبب اين عمل شده است. كه بعضاً اين بصيرت يا گوهر وجود را خدا مي دانند. اسم مهم نيست و دردي را دوا نمي كند. بلكه حقيقت وجودي اش مهم و اصل مطلب است. اين گوهر وجود به دو صورت عمل مي نمايد. اول بصورت انتخاب كننده يعني سرچشمه گوهري كه آگاه است كه چه مي خواهد انجام پذيرد، دوم بصورت بصيرتي فرمانبردار كه به انجام مي رساند آنچه را كه تصميم گرفته شده است و در جهتي كه ابتدا جهت داده شده است. اين شكل دوم هميشه و بطور كلي بصورت قانون عمل مي نمايد و مسلح به تمام علم و آگاهي ضروري براي ساختن چيزي است كه ساخته مي شود و هميشه براساس، برنامه اي عمل مي كند كه طرح ريزي شده است و قادر نيست از آن سرپيچي كند. اگر قادر بود كه از آن سرپيچي كند نظمي در جهان پايدار نبود و نتيجه اش هرج و مرج بود. در حقيقت اول جهاني وجود نداشته است زيرا از آنجائيكه دو بعلاوه دو هميشه مي شود چهار چيزي نمي توان ساخت. لرد كلوين فيزيكدان مشهور چنين گفته است: جهان محصول متفكري است كه بصورت رياضي فكر مي كند.
وقتي به اين حقيقت برسيم كه خدا، قادر متعال اين جهان است، مي توانيم عمل او يا تجلي او را به ۳ بخش براي بهتر پي بردن بنحوه انجام كارش، تقسيم كنيم و اين جا نبايد سوءتفاهمي پيش آيد. خدا غيرقابل تقسيم است و نمي توان او را به قسمتهاي مختلفي تقسيم كرد. بنا اين نوع تقسيم تنها در حرف است تا بشود بر اساس آن درست فكر كنيم. پس خدائي هست كه در سه برنامه عمل مي نمايد و او را با اصطلاحي فرضي بنام ارتعاش تشريح مي كنيم.
نتيجه خدائي هست بصورت روح، بالاترين ارتعاشي كه كمتر قابل لمس است با آرزوي آفريدن جهاني مادي زيرا هرچه روح بخواهد آن مي شود. در داخل روح مقدار قابل متنابهي از ماده بدون شكل دنيوي وجود دارد كه بدرستي مي توان آن را اجزاء خدا ناميد. و اين ماده اصالتاً خنثي است و مي بايست بر روي آن با نيروئي در خارج از آن عمل شود. كه از پايين ترين و قابل لمس ترين نوع ارتعاش است. بنابراين- روح از عقل بصورت قانون استفاده مي كند و درهم آميخته و شكل مي دهد به جهان، شكل ماده اي كه آن را مي شناسيم. ارتعاش عقل كه كمتر است از ارتعاش روح باعث مي شود كه آن تابعي از روح باشد و از آنجائي كه آن ارتعاش بالاتر است از ارتعاش ماده، ماده تابعي از آن خواهد شد. بنابراين خدا بصورت عقل ممكن است كه ارتعاش مياني به حساب آيد. روح هدفش را عنوان مي كند و عقل آن را بدون چون و چرا اطاعت مي كند. و ماده را درهم مي آميزد تا شكلي را بوجود آورد كه روح آن را طرح ريزي كرده است.
از آنجائي كه انسان در نهايت كوچكي آن چيزي است كه خدا در نهايت بزرگي است. انسان نيز همان سه صورت را دارا مي باشد انسان در جسم ماده است بنابراين شبيه خدا در پائين ترين ارتعاش. او متفكر است و عقل او را در سطح عقلاني با خدا يكي مي كند. و در نهايت او داراي روح است يعني تشابه آن با خدا در بالاترين سطح ارتعاش.
قبل از اينكه دقيقاً به شيوه يا طرز كار درمان بپردازيم، لازم و ضروري است كه به اين نكته توجه شود كه بدن انسان از مقدار قابل متنابهي ماده شكل نگرفته ساخته شده است كه ماده خام اوليه جهان است و آن چيزي بوده است كه آن را جسم خدا مي نامند. بنابراين بدن انسان تحت هيچ شرايطي چيز بيهوده اي نيست بلكه جايگاه مقدسي است كه در آن روح رحل اقامت گزيده است و بوسيله آن با قانون عقل عمل نموده و متجلي مي گردد. اين درست است كه بدن انسان در ارتعاش پائين تري از ارتعاش روح و عقل قرار دارد و از تراكم بيشتري بوجود آمده است ولي در عين حال داراي عنصر معنوي است كه اگر به اين حقيقت درست پي برده نشود. شرط اوليه علم درمان را از دست داده است. عقل انسان- عقل خدا است، روانشناسان مي گويند كه قوه فكري انسان به دو سطح تقسيم شده است. نه دو عقل بلكه دو نمود از يك عقل كه به اشكال مختلف خودآگاه و ناخودآگاه- يا واقعي و ذهني ناميده مي شود. عقل واقعي انسان- استدلال- انتخاب و جهت دادن است و به آن اندازه كه فعاليت آفريده شده را جهت مي دهد آفريننده نيست در صورتي كه عقل ذهني يا باطني او آفريننده است و اين همان عمق دفن شده ناخودآگاه است كه در آن تمام خاطرات و افكار و اعمال گذشته اش انبار شده است كه حتي اگر قادر نيست كه آنها را بخاطر آورد ولي از بين نرفته و در خواب ها و عقده ها شناور شده و به بالا تراوش مي كند.
اين مغز ذهني يا باطني است كه فعاليتهاي مختلف بدن را بعهده دارد. هيچ چيزي در اين جهان بدون عقل اتفاق نمي افتد و اين نيز در بدن انسان صادق است. ضمير باطني عهده دار تپش قلب- بالا و يا پائين رفتن ديافراگم در موقع دم و بازدم مي باشد. كليه مراحل هضم و جذب غذا، و اعمال سيستم اعصاب در تمام سطوح و جوارح بدن را اداره مي كند. ترشحات غدد و توليد هورمون و آنزيمهاي مختلف بدن و همچنين تنظيم حرارت بدن بوسيله اجزائي كه شبيه دستگاههاي كنترل كننده حرارت هستند را ناظر و مجري است. اينها و خيلي چيزهاي بيشتر از اينها را به راحتي و بصورت خستگي ناپذير انجام مي دهد كه در بخشهاي آينده كتاب به آن اشارت خواهد رفت كارهائي كه عقل هوشيار و آگاه بشر از انجام آن عاجز است و در حقيقت همه اينها را به اين دليل انجام مي دهد كه عقل ذهني يا باطني انسان قسمتي از عقل ذهني يا باطني كل است.
وقتي به اين نتيجه مي رسيم كه تنها يك عقل در كل جهان وجود دارد، و اين انسان از آن عقل كل است، به راحتي مي توانيم درك كنيم كه عقلي كه سلولهاي بدن را در اولين مرحله ساخت مي تواند و قادر است كه سلولهاي جديدي را به راحتي بسازد و به مُهر تصوير حيات ممهور كند و وقتي اين را درك كنيم كه عقل ذهني كل براساس طرحي كه روح طراحي مي كند وارد عمل مي شود، مي توان پي برد كه بشر براحتي قادر است كه اين نظم را در جهتي كه آرزو مي كند بحركت درآورد و وقتي كه فهميد كه جهان با تمام قدرتش به انتظار او نشسته است كه خودش را بعنوان روح بشناسد اينجا است كه مي شود با افتخار سربلند كرد و منتظر شاهد آنچه را كه روح خواسته و طراحي كرده و عقل به مرحله اجرا گذاشته است باشد.
ضمير واقعي يا خودآگاه انسان شبيه روح است در ذات خدا البته بدينوسيله قصد اعلام اين را نداريم كه آنچه قسمت خودگاه فكر مي كند كامل است. اين را مي دانيم كه بعضي وقتها ممكن است كه فكر آن قسمت شيطاني باشد ولي انسان روح هم هست بنابراين داراي قدرت استدلال، انتخاب اختيار و قادر به جهت دادن عقل ذهني يا باطني به كانلي كه او مصمم است،‌ مي باشد و همه اينها مي توان در مثال كوچكي مانند بيدار شدن از خواب مشاهده كرد. بيشتر مردم تصميم مي گيرند كه در ساعت معيني از صبح از خواب بيدار شوند مثلاً يك ساعت زودتر از حد معمول هميشه، اين يك اختيار آگاهانه است و در همان ساعت ضمير ناخودآگاه آنها را بيدار مي كند، معمولاً دو دقيقه قبل از اينكه زنگ ساعت به صدا درآيد و اين همان چيزي است كه مي گوئيم انسان در قالب روح يا ضمير خودآگاه مستخدمي مثل مغز ناخودآگاه را در اختيار دارد كه از آنچه كه قسمت خودآگاه انتخاب مي كند متابعت مي نمايد.
روح همانند عقل ذهني يا باطني است. صلح كل يا روح كل نيز همان عقل باطني كل است و روح فردي نيز عقل ذهني فردي است و شايد بهترين خصوصيت مشخصه آن همانا اطاعت كاملاً‌ بي طرفانه آن در برابر روح است. و قطعاً داراي هيچگونه آرزوئي از خود نمي تواند باشد و عاري از تبعيض است، و براي هميشه در خدمت روح مي باشد و هيچ اجباري هم در كار نمي تواند باشد، برابري برقرار است مثل خانه سعادتمندي است كه در آن همه از يك برابري درست برخوردارند، مرد خانه جهت امرار معاش از خانه خارج مي شود و خانم خانه براي نگهداري بچه ها و حفظ نظام در خانه مي ماند. مرد پيشنهاد خوراك مرغ براي نهار مي دهد و از آنجائي كه اين يك دستور نيست و هماهنگي خوبي بين آنها برقرار است، خانم خانه آرزويش را برآورده مي كند. خانم خانه خواهش او را پذيرفته و بدون كرنشي و تنها يا يك نوع احساس برابري آن را پذيرا است و اين كاري است كه او براي انجام آن بعنوان يك طرفه معامله قبول كرده است.
يكي از مشكلاتي كه بعضي ها با آن روبرو هستند درك از عقل كل است، خداوندگار متعالي كه با تمام قدرتش مايل به خدمت به انسان است و حاضر به پذيراي عملي است كه انسان آن را جهت مي دهد. انسان در اين فكر دست و پا مي زند كه او از خاك پست است و خداوندگار عالم پادشاه هر دو جهان،‌ و باورش نمي شود كه تمام قدرت و حركت خداوندي اش منتظر استمداد است و خالصاً مخلصاً مي خواهد كه آرزوهاي او را برآورده كند، بهرحال اين چيز است كه چه انسان بخواهد و چه نخواهد در انتظار اوست پس چه بهتر كه حجاب جهل را پاره كرده و اين افتخار را بخودش بدهد كه در او حلولي است از روح خدا، و اگر در اين جهل بماند، مانند كسي است كه در گردابي سرگردان است و بي جهت دست و پا مي زند و اين همان گردابي است كه خود به دست خود و براي خود بوجود آورده است. ولي زماني كه به حقيقت برسد و اين نظم را در خود به حركت درآورد به اين نتيجه مي رسد كه با قدرتي روبرو مي باشد كه اگر بخواهد از آن استفاده كند كاملاً تسليم تمايلات او است.
بنابراين نبايد در استفاده از قانون الهي با ترس و هراس و يا با خرافات پيش رفت، اين قدرت بزرگ و جبروت شخص نيست اين يك اصل است و در حقيقت اين تنها اصل حاكم بر جهان است. تصور كنيد كه فردي از قبائل وحشي آفريقاي مركزي وقتي براي اولين بار مي خواهد با زدن كليدي لامپي را روشن نمايد چگونه مي ترسد در حالي كه بچه اي كه با تمدن خو گرفته و بزرگ شده است مي داند كه بدون هيچ واهمه اي و تنها با فشار كمي به سويچ لامپ روشن مي شود. قانون الكتريسته كاملاً خنثي است حال چه بچه باشد چه مردي از قبايل وحشي آفريقا و يا دانشمندي، فرق نمي كند هر كسي دكمه را فشار داد لامپ روشن خواهد شد. الكتريسته از خود هيچ اراده اي ندارد و تا زماني كه كسي او را به حركت درنياورده باشد راكد مي ماند و توجهي هم ندارد كه چه كسي بر آن عمل مي نمايد و طبيعتش اين است كه هر وقت كسي مي خواهد از آن استفاده نمايد برابر ميل و اراده او عمل كند- مدار بايد سالم باشد و آن مدار بايد كه به سرچشمه مولدش متصل باشد، اين است اصل مطلب و لاغير.
بنابراين بر همين منوال قانون الهي به هر ذي شعوري كه مي خواهد از نيرويش استفاده كند جواب مي دهد و نيروي سازنده اش نيز در همه سطوح جهان پخش است و تنها راه دست رسي به آن متابعت كردن از قوانين مورد عمل آن است كه در اين رابطه در بخشهاي بعدي توضيح داده خواهد شد ولي در اين مقطع كافي است كه توجه كند و بخاطر داشته باشد كه هر لحظه اي كه بخواهد سيلي از اين نيروي لايتناهي در اختيار اوست و منتظر اشاره و كاملاً فرمانبردار اوست و از همه مهمتر اينكه نيازي نيست كه براي رسيدن به آن به دعا و گريه و رجه و خواهش و تمنا متوسل شود، بلكه بايد آن را درك كرده و در درون باور داشته باشد كه آن نيرو در اختيار اوست براي بهتر زيستن. سلامتي، شادي و خوشبختي.
همانطوري كه گفته شد براي تماس با اين قانون يا اين نظام نبايد وحشت داشت چون اين: يك نظم طبيعي است و شخصي در كار نيست و اگر چه بي تفاوت است ولي داراي تمام بصيرتهاست. هيچ اراده اي از پيش خود ندارد و كاملاً خنثي است و آماده پذيراي هر فردي است كه او را دريابد تا نيروي خلاقش را در اختيارش گذارد در حالي كه همانند قانون الكتريسته هيچ گونه هوشياري آگاهانه و از خود ندارد. ولي با همه اينها نبايد چنين فرض شود كه بصير نيست بلكه برعكس داراي بصيرت لايتناهي است. اگر ما تمام دانشها و مهارتهاي دانشمندان دنيا را يكجا جمع كنيم قادر به روياندن يك سر ناخن بر روي انگشتي نيستيم در صورتي كه اين عقل ناخودگاه كل است مي داند چگونه ميليونها سلول را بر روي هم در سر انگشتي رديف كند كه هركدام از آنها نيز به وظائف خود دقيقاً عمل نمايد، چيزي كه حتي در اين لحظه دارد اتفاق مي افتد و ما از آن ناآگاهيم هيچ كس نمي داند و نمي تواند و قادر نيست كه ذره عطري را در گلي جا دهد در حاليكه اين عقل كل هر لحظه ميليونها نوع گل را با ميليونها نوع عطر از همين آب و خاك مي آرايد. انسان از هر اكتشافي كه انجام مي دهد بخود مي نالد در صورتي كه اين نظام عقل كل از قبل و خيلي جلوتر از هر عملي اينها را دانسته و مي داند و خواهد داشت. مي داند كه چگونه تجارتي موفق خواهد بود. دقيقاً مي داند كه چگونه فكري را به پول تبديل نمايد. مي داند كه چگونه بازار راكدي را رونق بخشد و يا چگونه زندگي از هم پاشيده اي را به شاهكاري تبديل كند.
نيازي به استدلال ندارد- همه چيز مي داند داراي تمام علم و آگاهي نجات بشر در هر فرم و حالت و گرفتاري و ناراحتي كه در آن زنداني شده است مي باشد ولي هيچ وقت به كسي تعارف كمك نمي كند و كسي را نيز مجبور به پيروي از خود نمي نمايد بلكه منتظر مي ماند تا شناخته شود. و اين تراژدي حيات است كه انسان بايد خودش راه خودش را يافته تا به سر حد منزل نجات برسد و هر نوع كاربرد عملي از آن نيرو موقعي صورت واقعي بخود مي گيرد كه خوب درك شود و درست از آن استفاده گردد.
انسان در شرف بازيابي خود است و آنهائي كه مي گويند خدا به انسان رحم مي كند فرضيه اي است كهنه شده و متعلق به كساني است كه در نهايت نااميدي دست و پا مي زنند امروزه ديگر چنين فرضيه اي قابل قبول يا نگاه داشتني نيست. در ادوار قديم و در عهد باستان بصيرت هاي هستي- شكل هستي را به اين صورت پايه ريخت كه از بستر اقيانوسهاي سياه پرتوزون را پايه نهاد و از آنجائي كه اين عنصر بر روي چيزي كه مي توانست آن را حس كند عمل نمود. نمودي شكل گرفت و گسترش يافت كه از آن بصيرت ابتدائي استفاده بيشتر مي برد. در نتيجه انسان ولي اين را نمي دانست- يك پرتوزون بود و به همان صورت عمل كرد. غذا خورد و فضولات را دفع نمود و به توليدمثل پرداخت- و همچنانكه طرح خلاقيت به جلو مي رفت ارگان تك سلولي اش قادر شد كه كمي بيشتر از آن ذخيره بصيرت ذاتي استفاده كند و گام به گام توسعه يافت و با گذشت زمان بجائي رسيد كه داراي خود آگاهي شد بصيرت حياتش تا به امروز كاملاً باطني بوده است بر اساس عقل باطني كل پيش رفته است. ولي با گذشت ميليونها سال به حدي از رشد رسيد كه ضميري خودآگاه در جوار آن ضمير ناخودآگاه شكل گرفت و انساني شد به شباهت با خدا. و اين تشبيه او با خدا در خودآگاهي او- استدلال او و قدرت انتخاب او نهفته شد.
از اين پس انسان خودش بود و عقل درونش، پيشرفت بعدي او بسته به اين بود كه قدرت لايتناهي را دريافته و به آن دسترسي يابد. بعضي ها اين را نيافته و ره افسانه زدند و خود را به دست تقدير و حوادث روزگار سپردند در حالي كه در اين تلاش بيهوده باز هم اين نيروي عظيم در كنار آنها شايد در درون آنها بود و تنها زحمتي كه لازم بود شناخت آن بود. آن نيرو هرگز خودش را به آنها تحميل نمي كند بلكه بر آنهاست كه درونشان را بروي آن بگشايند. خيلي ها به اين حقيقت رسيده اند و آن را درك نموده اند و در حيات جديدي را بروي خود گشوده اند و از عليلي و بدبختي- شكست و نااميدي خود را رهانيده و به سلامتي و نيك بختي و كنترل و مهارت و استادي رسيده اند، و شماره آنها با هر تيك تاك ساعت كه مي گذرد رو به افزايش است. اين آگاهي نو، اين علم جديد امروزه در سرتاسر دنيا شكل تازه اي بخود گرفته است و انسان در شرف تكاملي تازه در اين مسير گام برمي دارد.
هيچ محدوديتي در پيش پاي او نيست، انسان مي توان تا آنجا پيش برود كه آرزو مي كند و يا در همان مكاني كه هست درجا بزند، اين ديگر بسته بخود او است و تنها محدوديتي كه در سر راه اوست شخص خود اوست و طرز تفكر او. او مي تواند از سرماي سرد زمستان بلرزد و به زمين و زمان نفرين فرستد يا اينكه از جايش بلند شود و به بخاري گرمي كه در آن گوشه ديگر روشن است پناه ببرد و به زندگي ايي برگردد پر از شادي و نشاط هيچ كس نمي تواند اين را براي او انجام دهد. حتي خدا- اين خود اوست كه بايد اين را انجام دهد تنها خود او و لاغير. در اين سفر خوديابي يا خودشناسي تنها خود اوست كه ناخداي كشتي سرنوشت است و بهر لنگرگاهي كه لنگر اندازد اين خود اوست كه مسئول همه عواقب است.
بنابراين انسان مسئول انتخاب سرنوشت خودش است و انگيزه و قدرتي كه او را به آنجا هدايت مي كند مزين به نظام بي طرفي است و وقتي به اينجا مي رسد و اين حقيقت اساسي را درك كرده و مي شناسد، مهياي سفر شده و بدون نياز به كمك از ديگري كشتي سفر را به آب انداخته و با تكيه بر ذات الهي و نيروي عظيم او كه اكنون در اختيارش است عزم را جزم كرده و به راه مي افتد. شبيه موتور كشتي اش كه بي تفاوت و فقط به جهتي كه او مي دهد دريا را در مي نوردد نظم اين عقل كل نيز بنداي درون خودآگاه او جهتي را مي دهد كه او مي طلبد.
اين را مي دانيم كه در دريائي از عقل ناخودآگاه كل خودآگاه يا عقل باطني زندگي مي كنيم و آنچه كه ما را احاطه كرده است نيز عقل ناخودآگاه كل است و آن قسمتي كه ما از آن استفاده مي كنيم عقل ناخودآگاه فردي است و در حقيقت هر دوي آنها يكي هستند و هر چه بيشتر انسان احساس كند كه از اين عقل كل استفاده مي نمايد فكر او مقتدرتر مي شود. انسان مي تواند تصورش در استفاده از قدرتي كه در اختيار اوست بحد بي نهايتي بالا برده و به حد بي نهايت نيز از آن استفاده نمايد. اگر درك او و شناخت او از آن نيرو به كفايت برسد، بجائي مي رسد كه بر او يقين حاصل مي شود كه آن نيرو تا حدي كه تصورات عقلاني او اجازه مي دهد در اختيار اوست.
هرگز نبايد ترس از اين وجود داشته باشد كه روزي بجائي خواهد رسيد كه دنيا را از آن نيروئي كه در آن نهفته است تهي كند. اگر او بخواهد و طلب كند مي تواند از تمام نيروي الهي استفاده نمايد بدون اينكه ذره اي از آن كاسته شود. حتي اگر تك تك سلولهاي موجود در كل كائنات به درجه اي برسند كه با تمام وجود از اين نيروي حاكم استفاده نمايند باز هم كوچكترين خللي در آن بوجود نخواهد آمد. اين نيرو بي نهايت نامحدود و غيرقابل تضعيف است.
انسان در دنيائي از احساس زندگي مي كند و محدود به زمان و مكان است و از ابزار فيزيكي براي شناخت مفهوم عناصر معنوي استفاده مي نمايد و نمي تواند بفهمد كه خدا نامحدود است و حجم و شكل و اندازه اي ندارد، خدائي كه در حقيقت كل كائنات را در برمي گيرد و در عين حال در تك تك افراد نيز خلاصه مي شود و بالاتر از آن وجود كامل او در ذره ذره وجودش نيز قرار مي گيرد و در تمام سلولهاي بدنش و در كليه ارگانهاي روح و در هر برگي از درخت و گياه بدون اينكه ذره اي از آن خدا قابل تقسيم باشد نهفته است و غيرقابل تقسيم در هر لحظه از زمان و در هر مكاني كه تصورش مي رود وجود دارد و هيچ وقت به ميليونها و ميلياردها اجزا تقسيم نمي شود تا در هر جائي و هر چيزي جا بگيرد اگر بخواهيم درك اين مطلب ساده افتد بايد از اين فرضيه مادي كه منتج از استدلال مادي است خود را خلاص كنيم.
خيلي بيشتر از اين چيزهائي كه گفته شد مي باشد تا آنچه كه ما در اولين نگاه مي بينيم به آنچه كه اصل است بايد چسبيد زيرا وقتي كه براي اولين بار به عظمت آن مي رسيم و اولين جرقه زده مي شود مفهوم آن انسان را به ترديد وا مي دارد وقتي كه براي اولين بار انسان به حقيقت درون مي رسد و آگاهي درون را مي يابد و پي مي برد كه جسم او جايگاه مقدسي از تجلي الهي است با تمام قدرتش، نه ذره اي از آن، در درونش بيداري بوجود مي آيد كه توأم است با احساس امنيتي كه هرگز تصورش را هم نمي توانست بكند و وقتي به وسعت و بزرگي خدا با تمام قدرتش در جسم خود نظر مي اندازد قادر است كه با خيال راحت لم داده و از هيچ درد و مرضي نهراسد. زيرا هميشه ترسش از دشمن خطرناكي بوده است كه بر جسم او تاخته دشمني وحشي و بي رحم- و به اين دليل است كه هرگز باور نداشته كه قدرت دروني او قابل به مقابله با اين هيولياي درد و مرض است.
ولي اكنون تصوير جديدي در ذهن دارد، ديگر اين شكل از بيماري پيش او حيوان درنده خوئي نمي تواند باشد تمام چيزها نسبي مي شود و در برابر نيروي شفابخش كل و تجلي الهي بيماري از شكل افتاده و به چيز ناچيزي مبدل مي گردد وهم و هراس از سوء تغذيه ديگر براي او بي ارزش مي شود. اكنون او مي داند كه اين چگونه است و تصويري پيش براي ترساندن او نيست كه اظهار وجود مي كند و همچنين مي داند كه تنها حقيقت مطلق روح است و اين دنياي مادي با تمام صورتش سايه اي بيش نيست و تنها دنياي حقيقي دنياي روح و عقل است. بنابراين او اكنون آزاد از ترس هميشگي از بيماري است زيرا آنچه براي ماست و با ماست خيلي خيلي بزرگتر است از آنچه بر عليه ماست.
انسان نبايد بر اين عقيده باشد كه تنها با آنچه را كه وحي مي نامد به خداشناسي مي رسد بدون چون و چرا از نوشته جات مقدس خداشناسي زياد گفته اند ولي ما اجباري نداريم كه نتيجه گيري آنها را در مواقعي كه با عقل ما جور در نمي آيد و يا مطابق با آنچه كه ما درك مي كنيم و مي بينيم نيست بپذيريم. گذشته از اينها همه نوشته جات مقدس خالصاً وحي مطلق الهي براي انسان نبوده است و آنها چيزهائي هستند كه به خدا نسبت داده شده اند. اين درست است كه انسانهاي بصير و آينده نگر و با ديدي معنوي آنها را به قلم آورده اند و بايد به سهم خود نيز از آنها ممنون باشيم ولي ما اجباري نداريم كه آنها را بعنوان وحي منزل قبول كنيم ما داراي استدلال، قضاوت و قدرت تشخيص هستيم آگاهي كه بوسيله شعور خود به آن مي رسيم به اندازه همان وحي الهي كه وسيله ديگران از گذشته ديكته شده است ارزش دارد.
انسان مي تواند خودش عمل گوهر وجود در جهان را نظاره گر باشد و بر مبناي آن ايمانش را پايه ريزي نمايد. بنابراين بر شالوده اي بنا مي نهد كه خود آن را پي ريخته است نه بر شالوده ايكه ديگران پي ريزي كرده باشند.
جهان را در نظر مجسم كنيد كه در آن بصيرت ذات يا گوهر وجود متجلي است و كره ارض را كه از عناصر سنگيني بوجود آمده است،
و بدور خورشيد در گردش است همانند، آن هشت سياره ديگر كه در شكل و اندازه متفاوت و براساس برنامه اي منظم و دقيق بدور خورشيد مي چرخند و منظومه شمسي را بوجود آورده اند و در وراي آنها سياره ها و ستارگان بسياري در گردش اند كه در حقيقت منظومه شمسي ما نيز خود به دور ستاره ديگري مي چرخند.
تجسم شكل و اندازه اين ستارگان و فاصله آنها از يكديگر گيج كننده است،‌ قطر كره زمين تقريباً هشت هزار مايل است و قطر خورشيد چيزي در حدود هشتصد و شصت و شش هزار مايل و فاصله زمين تا خورشيد نود و سه ميليون مايل مي باشد،‌ فاصله اي كه تصورش مشكل است در حالي كه بعضي از ستارگان كه بصورت نقطه روشني در آسمان مشاهده مي شوند ميلياردها ميليارد مايل از ما فاصله داشته و تعداد آنها نيز بي شمارند كه تمام اينها تحت نظام خاصي در آسمان بي كران، مثل سپاهي از سرباز كه رژه مي روند با نظم در گردش اند و هركدام از آنها درست برابر برنامه اي منظم و بدور محوري مشخص مي چرخد كه گوئي فضانوردي در پس آنست و تمام حركات لحظه اي آن را با كامپيوتري كنترل مي كند.
اين عامل غيرقابل رؤيت و هدايت كننده چيزي جز عقل كل نمي تواند كه باشد. اين عقل كل نظم خاصي از بصيرت و آگاهي را به نمايش مي گذارد- بصيرتي بي پايان و قدرتي نامحدود- در حالي كه انتظار مي رود كه از انرژي بيكراني حتماً استفاده مي شود تا اين دنياي عظيم ستاره ها و سيارگان را به حركت درآيند. ولي اين را با آرامي و مطمئن و دقيق بوسيله اين بصيرت بي پايان كه بايد قدرت بيكراني هم باشد صورت مي پذيرد.
اين همان قدرت گوهر وجود يا بصيرت ذاتي است كه به آن دست رسي دارد زيرا كه او با اين عقل كل يكي است. و تا زماني كه در جهل است، و از اين حقيقت دورمانده مثل برده اي به زندگي ادامه مي دهد. زيرا اين قدرت بيكران در دسترس اوست و براي استفاده اوست و كسي جز خود او نمي تواند از آن و براي او استمداد بطلبد. و وقتي انسان فهميد و پذيراي اين حقيقت شد كه همين نيروئي كه جهان را وادار به حركت نموده است آماده است كه بدنش را از قيد و بند امراض برهاند، او خواهد فهميد كه امراض غيرقابل علاجي وجود ندارد- و تنها افرادي هستند لاعلاج- لاعلاج» به اين دليل كه آنها در جهل مانده و نسبت به اين قدرت شفابخشي كه در وجودشان است كوراند. آنهائي كه فكر مي كنند قدرت درمانشان بسته به سعي و كوشش در تمركز حواس، اراده و غيره و غيره است‌ حتماً مأيوس مي شوند. و آنهائي كه آموخته اند كه چگونه اين نيروي الهي را در جهتشان به حركت درآورند. به رهائي و شفا مي رسند.
اين است بصيرت و قدرتي كه انسان مي تواند آن را به فعل درآورد- قدرتي به اين عظمت كه مي تواند جهان را در هماهنگي نگهدارد، مطيع فكر و ذكر انسان كه مي شود آن را بسوي سلامتي كامل شادي و خوشبختي هدايت كرد و اين همان قانون عقل است كه مي توان با بيدار كردن نيرويش كه بسيار باعظمت تر از هر چيز ديگري است كه بخواهد در مقابل اظهار وجود كند پابرجا ايستاد. هيچ چيزي در اين جهان اين قدرت را ندارد كه ما را عقيم و وامانده نمايد زيرا قدرت الهي و صلح الهي با ماست.

 

نويسنده:دكتر فردريك. دبل يو. بيلنر
مترجم: محمد شريف صديقي
منبع: کتاب شعور درماني.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X