ویلهلم رایش درمانگری که بیمار شد

ویلهلم رایش درمانگری که بیمار شد 
ویلهلم رایش (۱) بحث انگیزترین پیروان فروید و انسانی با استعداد بود که در اواخر عمر به روان پریشی دچار شد. وی فرضیات اولیه فروید را درباره سرکوبی غریزه جنسی پذیرفته و بسط داد. نظراتی که خود فروید در سالهای بعد از آنها دست کشید. به نظر وی مشکلات شخصیتی و روان نژندی، ناشی از عدم ارضای جنسی طبیعی است. به علت آنکه علائم روان نژندی قادر به تخلیه کامل انرژی جنسی نیستند، انرژی جمع شده در وجود فرد به عنوان تنش بدنی ظاهر می شود.
رایش باور داشت که انرژی جنسی می تواند به اضطراب بدل شده یا به شکل سادیسم و ستیزه جویی ظاهر شود. تخلیه کامل انرژی جنسی برای وی در درگیر شدن کامل فرد با فردی دیگر و آزادی تنش و فشار درونی معنی می شود.
رایش به طور کلی دیدگاه فروید درباره شکل گیری شخصیت را می پذیرد، اما نظراتی راجع به رفتارهای بین فردی و بدنی مرتبط با شخصیتهای مختلف را به آن می افزاید. او به جنبه های اخیر به عنوان قسمتی از زره شخصیتی (۲) فرد نگاه می کند که شخص را در برابر تهدیدات درونی و بیرونی محافظت می کند.
او به تأثیر عوامل اجتماعی به ویژه در بعد سیاسی در شکل گیری شخصیت باور داشت. صورت بندی زیست شناختی او که در سالهای آخر زندگی ارائه کرد از جانب کمتر کسی جدی گرفته و به روان پریشی وی نسبت داده شد، اما کارهای ابتدایی او در مورد تنش بدنی که در کتاب «تجزیه و تحلیل منش (۳)» به آن پرداخته تأثیر به سزایی بر روانکاوی در زمان خود به جا گذاشت. او چنین می گوید که وضعیت بدنی فرد شکل غالبی است که از طریق آن هیجانات و احساسات وی متجلی می شوند و در روانکاوی قبل از شروع درمان باید این حصارهای شخصیتی را از میان برداشت و بیمار را در وضعیتی راحت و خالی از تنش قرار داد. سپر شخصیتی بیمار از طریق مراجعه به چگونگی سخن گفتن و رفتار غیر کلامی وی شناخته شده و کنار زده می شود.
آنچه که بیمار می گوید اهمیتی کمتر از چگونگی گفته وی دارد. از دید رایش زره شخصیتی دفاعی است که اگو بر علیه درمان و درمانگر به کار می گیرد و تجزیه و تحلیل چنین دفاعی آسانتر از دفاعهایی است که بر علیه نهاد و غرایز برخاسته از آن سامان دهی می شوند و بنابراین نقطه شروع درمان حمله به این حصار دفاعی است. او یک شیوه رو در رو را در درمان انتخاب کرده و بوسیله تجزیه و تحلیل تنش عضلانی بیمار و در صورت لزوم لمس وی، سعی در القاء آرامش در او می کند. او به این درمان نام Vegetotherapy داد و امروزه بوسیله پیروان وی تحت نام Bioenergetics دنبال می شود.
رایش به وجود غریزه مرگ باور نداشت و به اعتقاد وی سادیسم و مازوخیسم حاصل شرایط نابهنجار اجتماعی هستند. در کتاب خود چنین می گوید:
«هر نظم اجتماعی، بوجود آورنده اشکال شخصیتی خاصی است که به استقرار و تداوم آن نظم کمک کنند. در جوامع طبقاتی، طبقه حاکمه با استفاده از نهادها و مؤسسات خاص خود به شکل دهی این صفات می پردازد.»
در اثر دیگر خود «روانشناسی توده ای فاشیسم (۴)» به عوامل روانشناختی اشاره می نماید که به اقتدار گرایی می انجامد و اعضای جامعه را وادار می کند که از استقلال فردی خود دست کشیده و تسلیم دیکتاتوری شوند. اولین برخورد با مراجع قدرت در دوران کودکی در رابطه با مسائل جنسی است که کنجکاوی کودک با ممانعت، تنبیه و تهدید والدین روبرو شده و تظاهر آشکار آن سرکوب می شود. این سرکوبی به سایر جنبه ها نیز گسترش یافته و بر کل شخصیت فرد حاکم می گردد. ناتوانی شخص از تجلی آزاد غریزه جنسی منجر به ناتوانی مجموعه شخصیت وی می شود. این به احساس حقارت و فرودستی در برابر مراجع قدرت می انجامد. هر گونه کوشش در جهت گسستن بندهای اسارت در چنین جوامعی با شکست روبرو می شود و بر چسب خلافکاری می خورد. از دید رایش دیکتاتورها که نظم کهنه را به هم می زنند تنها خلافکارانی موفقند. رهایی انسان از اسارت با تکامل سالم جنسی او ممکن می شود.
هرگاه نظر وی درست باشد باید بپذیریم که جوامعی که محدودیت های سختی بر علیه تظاهر غریزه جنسی برقرار می کنند بیشتر از جوامع «آزاد» مستعد دیکتاتوری هستند و خانواده هایی که با این موضوع با تساهل و تسامح برخورد کنند، کودکانی سالم تر خواهند داشت. اما واقعیت این است که آزادی جنسی را نمی توان از آزادی در کلیت خود جدا کرد و خانواده ای که برخوردی آزادمنشانه داشته باشد در تمامی ابعاد چنین می کند. والدینی که با کنجکاوی جنسی کودک به شکل منفی برخورد نمی کنند، احتمالاً در جنبه های دیگر نیز چنین رفتاری دارند.
با نگاه به زندگی رایش تصویر فردی مصمم، با اراده که تا آخرین نفس بر سر عقیده خود می ایستاد در ذهن مجسم می شود. همسر اول وی چنین می گفت که او دنیا را سیاه و سفید می دید. آدمها یا با او بودند و یا بر علیه او. بارها با لباس کوهنوردی و در حالی که کوله پشتی پر از لوازم پزشکی به دوش داشت در تظاهرات خیابانی حزب کمونیست در وین و برلین شرکت کرد و خطر درگیری با پلیس و دستگیری را به جان خرید. روحیه فرد گرایانه و افکاری که هر روز بیش از پیش حالتی عجیب و غریب تر به خود می گرفت، رفته رفته او را تنها و تنهاتر کرد. وین، برلین، لندن، مالمو، اسلو شهرهایی بودند که هر از چندی پذیرای او شده و پس از مدتی در اثر فشار افکار عمومی ناچار به ترکشان شد. اخراج از حزب کمونیست و انجمن بین المللی روانکاوی و جدایی همسر و فرزندانش ضربات تحمل ناپذیری بودند که او را کمی از قبل از جنگ دوم جهانی به آمریکا کشاند. در آنجا فرضیه معروف «ارگون (۵)» را مطرح کرد که به اعتقاد او انرژی است که در بدن موجودات گردش کرده و سرکوبی آن به بیماری جسمی و روحی منجر می شود. در حالی که فروید بر استعاری بودن مفهوم لیبیدو تأکید داشت، رایش خاستگاهی واقعی و زیست شناختی برای ارگون قایل بود. در ملاقاتی که با اینشتین داشت نتوانست نظر او را جلب کند و از سوی اینشتین به عنوان فردی ذهن گرا که افکاری سطحی و بی مایه دارد توصیف شد. با اتهام فریب مردم به محاکمه کشیده شد و به زندان رفت و مرگ او در زندان در ۱۹۵۷ رخ داد در حالی که تا آخرین لحظه محکومیت خود را به توطئه کمونیست ها نسبت می داد.

پی نوشت ها :

۱٫ (Wilhelm Reich (1897-1957
۲٫ Character Armor
۳٫ Character Analysis
۴٫ The mass psychology of Fascism
۵٫Orgone

منبع: روانکاوی در گذر زمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X