روانکاوی و مسئله زمان

روانکاوی و مسئله زمان

درمان های کوتاه مدّت

شکل گیری و تکامل درمانهای کوتاه مدت در دهه شصت و هفتاد میلادی به نوعی پاسخی به نیازهای جامعه ایی در حال پیشرفت و تحول بود که درمانهای قدیمی و وقت گیر با آن سازگاری نداشت و علیرغم شک و شبهه هایی که در اوایل در مورد کارایی این روشها وجود داشت، به سرعت به عنوان شیوه هایی کارا و سودمند در کمک به بیماران مطرح شدند.
در روزهای آغازین شکل گیری حرکت روانکاوی، به روند روان درمانی به عنوان یک شیوه نسبتاً کوتاه مدت نگریسته می شد. بسیاری از درمانهای که فروید در آن زمان انجام داد در طول هفته ها یا چند ماه خاتمه یافت. به عنوان یک نمونه بارز می توان از فرنزی سخن گفت که روانکاوی وی توسط فروید در دو مرحله سه جلسه ای در سالهای ۱۹۱۴ و ۱۹۱۶ انجام پذیرفت. حتی در سال ۱۹۳۰ متوسط طول مدت درمان در موسسه روانکاوی برلین یک سال بود. اما با پیچیده تر شدن فرضیات روانکاوی و مسایلی که روانکاوان با آن دست و پنجه نرم می کردند، اهداف روانکاوی به شکل فزاینده ای جاه طلبانه و مدت درمان طولانی تر شد. همانگونه که روزن (۱) خاطر نشان می کند:
«همچنان که سن فروید بالاتر می رفت او بیماران خود را به مدتی طولانی تر، گاه تا سالها، می دید. این تا حدی به وضعیت سلامتی وی مربوط بود و به این علت کمتر به دیدن افراد تازه علاقه نشان می داد. اگر بیماری را می یافت که قادر به پرداخت هزینه درمان بود و به ادامه کار علاقه مندی نشان می داد و مشکلات پیچیده ای نیز داشت، برای او راحت تر بود که درمان را قطع نکند. به علاوه فروید از نتیجه درمان برخی از بیماران اولیه خود که در ابتدای امر موفقیت آمیز به نظر می رسید، ناراضی بود و اینگونه می اندیشید که شاید درمان طولانی مدت تر قابل اعتمادتر باشد… اما پرسش در خصوص اینکه درمان چقدر باید به طول انجامد برای او مهم نبود. چیزی که فکر او را به خود مشغول می کرد پیشرفت علم بود».
هر چند در داخل حلقه روانکاوان اولیه گرایشاتی به درمانهای کوتاه مدت به چشم خورد، اما با اعتراض بقیه اعضاء و به ویژه شخص فروید مجال بروز و رشد پیدا نکرد. یکی پس از دیگری نوآورانی چون فرنزی، رانک و آدلر که به شیوه های کارآمدتر درمانی توجه نشان دادند، طرد شدند. آنچه این تجدید نظر طلبان به آن اشکال وارد می کردند دو نکته اساسی بود: زمان درمان و میزان فعال بودن درمانگر در جریان درمان.
تحت نفوذ اندیشه های فروید پرداختن به چنین مقولاتی تا زمان مرگ وی در ۱۹۳۹ به تعویق افتاد. در اواسط دهه ۴۰ بود که در موسسه روانکاوی شیکاگو، الکساندر به اتفاق فرنچ (۲) به انتشار اثر مهم خود در مورد درمان کوتاه مدت دست زدند که بر پایه کار با سربازان برگشته از جنگ جهانی دوم تهیه شده بود. آنها به شکلی مستقیم سه نکته را که در درمان روانکاوی به عنوان واقعیتهایی مسلم پذیرفته شده بود به چالش کشیدند:
۱- عمق درمان به شکلی ضروری با طول و مدت جلسات متناسب است.
۲- نتیجه درمانی مثبتی که در جلساتی محدود به دست می آید، سطحی و موقتی هستند. در حالیکه نتایج درمانهای طولانی مدت تر با ثبات تر و عمیق تر هستند.
۳- منطق زیربنایی طولانی تر کردن جلسات درمانی این است که بتوان بر مقاومت بیمار غلبه کرد و به نتیجه درمانی مناسب دست بافت.
کارهای الکساندر بدون شک مهمترین تأثیر را بر رشد و تکامل روان درمانی کوتاه مدت داشته است. تقریباً همزمان با وی در بوستون، اریک لیندمان (۳) به پدیده «مداخله در بحران (۴) پرداخت و با تجربه ای که از کار با بازماندگان آتش سوزی کلوپ شبانه بوستون کسب نمود به ترسیم مسیر سوگواری طبیعی و تمایز آن با موارد غیر طبیعی اقدام کرد. او یک مداخله درمانی محدود هشت تا ده جلسه را برای این افراد پیشنهاد کرد. اما در دهه ۶۰ بود که حرکت به سمت روان درمانی کوتاه مدت به بار نشست و شکوفه داد. قانون بهداشت روانی که در زمان کندی به تصویب رسید منجر به دسترسی همگانی به خدمات روان درمانی و افزایش چشمگیر مراجعین شد. در این زمان درمانگران کوشش کردند که روشهای کوتاه مدت تری را ارائه نمایند که هدف آنها تجزیه و تحلیل کامل تعارضات بیمار نبود بلکه درمانگر یک تعارض اصلی را از زندگی بیمار و بقیه کنار می گذاشت. مکتب انگلیسی روانکاوی در این مورد نقش مهمی بازی کرد. مایکل بالینت (۵) و سپس دیوید مالان (۶) به پایه ریزی اصول و معیارهای نوعی از درمان کوتاه مدت در کلینیک تاویستوک (۷) دست زدند. در همان حال در بیمارستان عمومی ماساچوست، پیتر سیفنوس (۸) در کارهای خود به نتایجی مشابه با نتایج مالان دست یافت و آنچه را که «روان درمانی کوتاه مدت اضطراب زا (۹) نامیده شد بنا نهاد. حبیب دوانلو (۱۰) کانون توجه روان درمانی کوتاه مدت را وسعت بخشید و به بیش از یک تعارض توجه نشان داد. وی به نتایج موفقیت آمیزی در روانکاوی کوتاه مدت بیماران مبتلا به وسواس و ترسهای مرضی که نامزد مناسبی برای این روش درمانی به نظر نمی رسیدند، دست یافت. جیمز مان (۱۱) در شیوه ابداعی خود به نام «روان درمانی در زمان محدود (۱۲)» توجه خاصی به مفهوم زمان و مشکلاتی که بیمار در رابطه با جدایی و رسیدن به استقلال دارد نشان داد.
انواع مختلف روانکاوی های کوتاه مدت در پرداختن به دو نکته زیر با یکدیگر اشتراک دارند:
۱- ساز و کار دفاعی که بیمار برای کاستن از اضطراب خود به آن متوسل می شود.
۲- رابطه ویژه انتقالی که پاسخ بیمار را نسبت به دنیای اطراف خود مخدوش می کند.
این دو حوزه دفاعها و پدیده انتقال پدید آورنده فضایی هستند که بیمار در آن زندگی می کند. روش درمانی بر شفاف سازی این حوزه ها و کمک به بیمار در افزایش درک خود مبتنی است. در روشهای کوتاه مدت از تجارب دوران کودکی بیمار تا آنجا پرده برداری می شود که شناسایی ماهیت رابطه بین مراجع و درمانگر و تجزیه و تحلیل دفاعها را مقدور سازد. به طور معمول روشهای کوتاه مدتی که بر اصول روانکاوی مبتنی هستند ۳۰-۱۰ جلسه به طول می انجامند و همانند درمانهای دراز مدت از شفاف سازی، تعبیر و تفسیر و مواجهه دادن بیمار با الگوهای مسلط حاکم بر زندگی اش استفاده می شود، اما درمانگر نقشی فعالتر داشته و اهداف درمانی قابل حصول تر و واقع بینانه تر انتخاب شده و بر یک تعارض خاص در زندگی بیمار تأکید می شود و محدوده زمانی ویژه ایی برای خاتمه درمان در نظر گرفته می شود. لویس ولبرگ (۱۳) بیمارانی را که به منظور روان درمانی مراجعه می کنند به پنج دسته کلی تقسیم می کند. به اعتقاد وی سه دسته اول از درمانهای کوتاه مدت سود برده، اما در دو دسته بعدی استفاده از روشهای طولانی مدت درمانی ضروری است.
گروه یک: بیمارانی هستند که قبل از بروز مشکل دارای سازگاری مناسبی بوده اند و هدف درمان برگرداندن آنها به عملکرد قبلی شان است. اینها شامل افرادی هستند که ثبات روحی آنها به علت مواجهه با رویدادهای ناخوشایند زندگی به هم ریخته است. رویدادهای از قبیل طلاق، ورشکستگی، بیماری شدید و از دست دادن نزدیکان. برخی از آنها مکشکلاتی را در رابطه با تعارضات دوران کودکی داشته اما با استفاده از ساز و کارهای دفاعی بالغانه قادر به کنترل آنها بوده اند و بروز یک بحران به ناگهان ظرفیتهای مقابله آنها را تضعیف می کند. در این افراد از درمانهای حمایتی و مداخله در بحران استفاده می شود و حدود شش جلسه درمانی برای آنکه تعادل دوباره را به آنها برگرداند کافی است. اگر فرصتی برای استفاده از درمانهای طولانی تر به منظور ارتقاء و رشد شخصیتی پیش آید از آن استقبال می شود.
گروه دو: مشکل اصلی در این گروه رخداد یک واقعه بحرانی نیست بلکه بیمار برای رهایی از علائم ناراخت کننده و یا الگوهای ناسازگارانه رفتاری مراجعه می کند. بر اساس روشی که بکار گرفته می شود جلسات درمان ۲۰ -۸ جلسه به طول می انجامد. شیوه هایی که استفاده می شوند بیشتر بر روشهای حمایتی و تعدیل رفتار مبتنی هستند. ترس مرضی از هواپیما مثالی برای یک رفتار ناسازگارانه است. در برخی موارد درمانگر با توجه به الگوهای گذشته زندگی بیمار که بر روی رفتار کنونی او اثر می گذارند می تواند نقشی بیش از یک برطرف کننده علائم بازی کند.
گروه سه: کسانی هستند که علائم و مشکلات رفتاری شان به شکلی تنگاتنگ با تعارضات درونی پیوسته بوده و این منجر به شکل گیری مشکلات شخصیتی و دفاعهایی ناکارا و نامناسب شده است. تا قبل از بروز مشکل نیز این بیماران بر روی لبه تیغ حرکت می کردند و از یک تعادل شکننده برخوردار بوده اند. هدف درمان کمک به بیمار در جهت شناسایی منشاء مشکلات و علائم خود به گونه ایی است که سازمان دهی شخصیتی تازه ایی یافته و در آینده در برابر مشکلاتی مشابه بتواند به شکلی سالم تر برخورد نماید. روش درمانی بر شیوه های روانکاوی استوار بوده و درمانهایی که در این فصل به آنها پرداخته شده به طور عمده در این گروه بیماران کاربرد دارند. بیمارانی برای این نوع درمان مناسب هستند که بتوانند سرخوردگی ناشی از برطرف نشدن زود هنگام علائم خود را پذیرفته و اضطراب برخاسته از روند درمان را تحمل نمایند و ذهنیتی روانشناختی برای درک جنبه های زیرین علائم خود داشته باشند و از الکل و مواد مخدر برای مقابله با تنش خوداستفاده نکنند.
گروه چهار: اینها بیمارانی هستند که نمی توان به مشکلاتشان در یک دوره کوتاه رسیدگی کرد و شامل موارد زیر هستند:
۱- بیماران مبتلا به روان پریشی که مرحله حاد بیماری آنها بوسیله درمان دارویی بهبود یافته و اکنون برای ارتقاء روابط اجتماعی و بالا بردن روحیه همکاری در جهت مصرف دارو و مقابله با فشارهای محیطی نیازمند درمان حمایتی هستند.
۲- بیماران مبتلا به اختلالات شدید شخصیتی که گرایش به مصرف الکل و مواد مخدر دارند و به طور مداوم نیاز به مراقبت و حمایت برای جلوگیری از عود دارند.
۳- بیمارانی که گرایش غیر قابل مقاومت برای عملی کردن افکار و احساسات خود داشته و کنترل کمی بر روی تکانه های خود دارند.
۴- افرادی که یک رویداد آسیب زای روانی را در دوران کودکی تجربه کرده اما نتوانسته اند که خود را از زیر بار آن بیرون کشیده و بر نیازهای ابتدایی و کودکانه خود غلبه نمایند. بسیاری از این بیماران خود را درگیر روابطی می کنند که در خلال آن به دیگران وابسته می شوند.
۵- بیماران دچار اضطراب گسترده و غیر قابل کنترل که برخاسته از تعارضات ناخودآگاه بوده و یا آنکه از شرایط محیطی منشاء گرفته که راه گریزی از آن نیست.
۶- بیماران دچار شخصیت مرزی که در مرز جنون و سلامت حرکت می کنند.
۷- بیماران مبتلا به اختلال وسواسی شدید که علائمشان در حقیقت دفاعی بر علیه ابتلا به روان پریشی است.
۸- بیماران مبتلا به اختلالات روان تنی طولانی مدت
۹- اختلالات شخصیتی که با بدبینی بیمار گونه مشخص می شود.
۱۰- بیماران مبتلا به افسردگی شدید که تمایلات خود کشی داشته و نیاز به درمان دارویی و الکترو شوک و به دنبال آن روان درمانی دارند تا از عود بیماری پیشیگیری شود.
گروه پنج: در این دسته افرادی قرار می گیرند که خود در جستجوی درمانهای طولانی مدت بوده و از وقت و قدرت شخصیتی کافی و انگیزه لازم و توان مالی برخوردار هستند و علاوه بر این از فرصت مناسب ملاقات با یک روانکاو مجرب و با تجربه بهره مند می شوند. گاهی نیز در برخی بیماران وقت قابل ملاحظه ای لازم است تا ارتباط مناسب درمانی میان بیمار و درمانگر شکل گیرد. در دسته ای از افراد شرایط خارجی و یا مشکلات درونی آنچنان فشاری را بر آنها اعمال می کند که در یک روند کوتاه مدت قابل حل و فصل نیست و مراقبت دائم روانکاو برای جلوگیری از عود علائم لازم است.
بیماران دسته چهار و پنج کمتر از یک چهارم مراجعین به یک روان درمانگر را تشکیل می دهند و بیشتر بیمارانی که مراجعه می نمایند از سه دسته ای هستند که درمانهای کوتاه مدت نیازشان را بر آورده می کند.
در ادامه این فصل نگاهی گذرا به چهار شیوه مطرح شده برای روان درمانی کوتاه مدت از سوی مالان، سیفنوس، دوانلو و مان خواهیم داشت:

روان درمانی موضعی (کانونی)(۱۴)

این شیوه که شکل گیری خود را مدیون کارهای بالینت است، توسط دیوید مالان تکامل یافت. او بر انتخاب یک حوزه محدود مشکل زا در زندگی بیمار و پرداختن به آن در یک محدوده زمانی خاص تأکید می کند. برای تبیین این حوزه قبل از درمان بیمار باید اقدامات دقیقی را در جهت رسیدن به تشخیص انجام داد. مالان اشاره می کند که برخی عوامل می توانند به طولانی شدن زمان درمان منجر شوند از جمله: مقاومت، نیاز به کنکاش ریشه های تعارض بیمار در زمان کودکی، انتقال، وابستگی و کمال گرایی درمانگر. برای آنکه بیمار نامزد مناسبی برای درمان موضعی باشد باید انگیزه ای قوی داشته باشد و پاسخ مناسبی به تعبیر و تفسیرهای درمانگر در مرحله ارزیابی بدهد. بیمارانی که رفتارهای خشن و آسیب زا، افکار وسواسی شدید و تمایلات خودکشی و اعتیاد به مواد مخدر دارند، از درمان موضعی سود چندانی نمی برند.
مالان برای روش کار اهمیتی کمتر نسبت به انتخاب کانون مناسب درمانی قایل است. او از تمامی روشهای مقبول روانکاوی استفاده می کند و بر اهمیت تعبیر و تفسیر انتقال و ربط دادن به روابط کنونی بیمار تأکید می نماید. مثلث بصیرت و بینش که از سه ضلع انتقال، روابط کنونی و روابط گذشته تشکیل شده است موجب بهبودی بیمار می شود. به طور کلی هدف درمان شناسایی ماهیت دفاعهای فرد و اضطراب او و چگونگی ارتباط میان اضطراب و تکانه های برخاسته از آن با زندگی گذشته او است.
در شروع درمان محدوده زمانی آن که ۳۰-۲۰ جلسه است مشخص می شود. برای مالان توافق بر سر یک تاریخ معین برای خاتمه درمان اهمیتی بیش از تعداد جلسات دارد و گزارشهایی ازدرمانهایی که تا ۴۶ جلسه نیز به طول انجامیده اند وجود دارد. اما مالان بیان می کند که متوسط ۲۰ جلسه برای یک درمانگر مجرب میتواند به نتایج مطلوب درمانی منجر شود.

روان درمانی کوتاه مدت اضطراب زا

سفینوس بر معیارهای انتخاب بیمار به علت ماهیت اضطراب زای درمان خود تأکید می کند. او میان درمان روانکاوانه که تنش و اضطراب فرد را به طور موقتی افزایش می دهد و درمانهای حمایتی که هدفشان کاهش اضطراب بیمار است تمایز قائل می شود. از نظر سیفنوس بیمار باید از هوشی بالای حد متوسط برخوردار بوده و در زندگی وی سابقه حداقل یک ارتباط معنی دار با فردی دیگر وجود داشته باشد. در اینجا نیز کوشش برای یافتن یک مشکل اصلی در زندگی بیمار می شود و اگر بیماری با چند مشکل مراجعه نماید از او خواسته می شود که مهمترینش را انتخاب کند. سیفنوس یکی از معدودترین درمانگرانی است که کوشش کرده برای مفهوم انگیزه تعریفی قابل قبول ارائه کند. او می گوید که انگیزه شامل توانایی بیمار برای شناسایی ماهیت روانشناختی علائم، تمایل به درون نگری و برخورد توأم با صداقت با مشکلات روحی و اشتیاق به مشارکت در روند درمان است. همچنین انگیزه به کنجکاوی فرد و تمایل به تغییر و آمادگی برای پرداخت بهای لازم اشاره می کند.
شیوه درمانی سیفنوس بر حل تعارضات اودیپی فرد تأکید دارد و درمانگر از مواجهه دادن بیمار با مشکلات دوران کودکی خود و تعارضات کنونی زندگی اش استفاده می کند. چیزی که این شیوه درمان را از بقیه انواع درمانهای کوتاه مدت متمایز می کند، حمله مستقیم به دفاعهای بیمار است.
علیرغم آنکه در ابتدا به بیمار گفته می شود که درمانش فقط چند ماهی به طول می انجامد، زمان خاصی برای خاتمه و یا تعداد مشخصی برای جلسات درمانی ذکر نمی شود. بیمار هفته ای یک بار برای ۴۵ دقیقه دیده شده و در اغلب موارد درمان ۱۶ تا ۱۲ هفته به طول می انجامد و از بیست جلسه تجاوز نمی کند.

روان درمانی پویای کوتاه مدت گسترده نگر(۱۵)

معیارهای دوانلو برای انتخاب بیمار از گستردگی بیشتری نسبت به دیگر درمانهای کوتاه مدت برخوردار است. وی توجه خاصی به افراد دارای شخصیت وسواسی و مبتلا به ترسهای مرضی که از دید وی در حوزه اختلالات شخصیتی دوری گزین، وابسته و وسواسی قرار می گیرند، نشان می دهد. تحقیقات او نشان داده که ۳۵-۳۰ درصد افراد مراجعه کننده به صورت سرپایی از این روش درمانی سود می برند.
در ارزیابی اولیه یک مصاحبه دقیق انجام شده و در جریان آن بیمار با دفاعهایی که بر علیه احساسات واقعی خود در پیش گرفته رو در رو می شود. دوانلو اشاره می کند که این روش، روشی همگانی نیست و در بکار بردن آن در مورد افراد مبتلا به اختلالات شدید باید احتیاط کرد. بیمار باید دارای ذهنیتی روانشناختی بوده و در روابط بین فردی قادر به شکل دادن حداقل یک رابطه معنی دار بوده باشد. همچنین توان تحمل اضطراب، افسردگی و احساس گناه را داشته باشد.
روشی که دوانلو در پیش می گیرد، ادامه همان مصاحبه اولیه است و بر تجربه احساسی بیمار در جریان رابطه انتقالی تأکید می شود. به آرامی ولی به صورت پیوسته بیمار با دفاعهای خود رو در رو شده و تفسیر رابطه انتقالی در همان ابتدا صورت می گیرد. به علت ماهیت افشاگرانه درمان، ارتباط درمانی قوی میان درمانگر و بیمار باید برقرار گردد تا بیمار تحمل اضطرابی را که به او تحمیل می شود داشته باشد. او به طور شایع حالتهای خشم و یأس را نسبت به درمانگر خود تجربه می کند. دوانلو بیان می کند که بیماران وسواسی و وابسته یک رابطه انتقالی توأم با وابستگی پیدا می کنند و درمانگر باید به شکلی فعال بوسیله رو در رو کرد بیمار با رفتارش به مقابله با آن بپردازد.
دوانلو ۴۰- ۵۰ جلسه را برای درمان پیشنهاد می کند که تعداد جلسات بستگی به حوزه تعارضی بیمار دارد. در افرادی که تعارضشان محدود به شکل اودیپی است جلسات کمتر و در بیمارانی که کانون تعارضشان متعدد و متنوع است جلسات بیشتری لازم می شود. به طور متوسط جلسات درمانی ۲۵-۱۵ جلسه به طول می انجامد. زمان مشخصی برای خاتمه درمان در نظر گرفته نمی شود اما به بیمار گفته می شود که درمانش کوتاه خواهد بود.

روان درمانی در زمان محدود

مان بر یک محدوده زمانی خاص برای درمان تأکید دارد. به طور معمول دو تا چهار ملاقات برای ارزیابی قبل از آنکه درمان شروع شود انجام می گیرد. مان روند درمان را ۱۲ ساعت در نظر می گیرد که می تواند به صورت جلسات نیم ساعته هفتگی برای ۲۴ هفته بوده و یا جلسات به شکل یک ساعته، دوبار در هفته برای شش هفته تنظیم شوند. در عمل تقریباً تمام بیماران به صورت هفتگی در جلسات ۵۰-۴۵ دقیقه ای برای ۱۲ جلسه دیده می شوند. مان بیان می کند که ۱۲ جلسه تا حدی اختیاری است اما تجارب بالینی نشان داده اند که برای کسب نتیجه مناسب ۱۰-۱۴ جلسه کافی است.
در این شیوه معین کردن زمانی خاص برای خاتمه درمان موجب می شود که روند درمانی مراحل آغازین، میانی و پایانی مشخص داشته باشد. او تا حدی معیارهای سیفنوس را برای انتخاب بیمار می پذیرد ولی با او در این امر که بیمار باید هوش بالا و تحصیلات آکادمیک داشته باشد موافق نیست. مان نیز بر انتخاب یک موضوع مرکزی تأکید می کند.
در روش مان، مفاهیم زمان و جدایی جایگاهی ویژه دارند. از دید وی جدایی و فقدان یکی از اجزاء اساسی تکامل روانشناختی و احساسی انسان و تطابق با آن مستلزم کنار آمدن با احساس غم و انده و خشم برخاسته از جدایی است و در این مسیر فرصتی برای انسان فراهم می شود که با گذشتن از این احساسات منفی و رسیدن به احساس کفایت و استقلال نیروهای درون خود را شناسایی کند.
به همین دلیل از همان ابتدای درمان، زمان جدایی و خاتمه آن نیز معین می شود. احساسات مرتبط با جدایی و فقدان در جریان درمان به سطح آمده و درمانگر به بیمار کمک می کند که با این احساسات کنار آید. نوزاد تا زمانی که نیازهای اساسی اش ارضا می گردد، حالتی رضایت مندانه و احساسی لذت بخش دارد و نیازی به تغییر شرایط احساس نمی کند. برای او همه چیز در ابدیت و ماورای زمان جریان دارد و از دید مان، سایه ای از این ذهنیت در دنیای انسانهای بزرگسال به حیات خود ادامه می دهد به خصوص در زمانهایی که اوضاع بر وفق مراد است و ما می پنداریم که این لحظات باید تا ابد تداوم داشته باشند. نوزاد که رشد می کند به تدریج در می یابد که بر طرف شدن فوری نیازهایش همواره مقدور نیست و باید از خود صبر و تحمل نشان دهد. درکی از زمان در او شکل می گیرد که دارای حد و مرز و محدود است. شباهتهایی میان این مطلب و اصول لذت و واقعیت بیان شده توسط فروید وجود دارد.
درک اجتناب ناپذیر بودن جدایی که جزء لاینفک هر نوع ارتباطی است، اساسی را برای تجربه یک اندوه عمیق فلسفی در انسان فراهم می کند. در روند درمان بیمار تمامی تجارب مهم گذشته خود را مرور کرده و در سطح ناخودآگاه به دنبال تداوم رابطه خود با درمانگر به عنوان فردی حمایت کننده و پذیرا است. سرخوردگی که واقعیت جدایی و زمان نامحدود درمان برای وی به ارمغان می آورد، اثری مهم در درمان او دارد.
مان به روان درمانی های طولانی مدت این انتقاد را وارد می کند که روند جدایی را به تأخیر می اندازند و بیمار به علت ترسها، دو دلی ها و وابستگی های خود از قطع روند درمان در هراس است و گاه مشکلات شخصی خود درمانگر نیز به این امر دامن می زند. روند جدایی فردیت آنگونه که توسط ماهلر و وینیکات بیان شد روندی اساسی در تکامل روانشناختی انسان بوده و توانایی کنار آمدن با جدایی و فقدان از ویژگیهای شخصیت سالم است.
کارهای مالان، سیفنوس، مان و دوانلو همانندی های زیادی از نظر اهداف، معیارهای انتخاب بیمار، روش و مدت درمان دارد. این درمانگران بر روی این نکته توافق دارند که هدف درمان کوتاه مدت تسهیل رفتار سلامتی جویانه بیمار و برداشتن موانعی است که بر سر راه تکامل شخصیتی او قرار دارند. از این جنبه روان درمانی کوتاه مدت بر رشد و تکامل پیوسته انسان در زندگی و رویارویی او با تعارضاتی که متناسب با مرحله رشدی او، قدرت شخصیتی اش و روابط بین فردی وی با آنها رویارو می شود، تأکید دارد. برای مقابله با این تعارضات روان درمانی کوتاه مدت اهدافی واقع بینانه و نه جاه طلبانه را مد نظر قرار می دهد.
اهمیت محوری یک کانون تعارضی در همه انواع روان درمانی کوتاه مدت مطرح شده است. همچنین در این درمانها جلسات ابتدایی به ارزیابی بیمار اختصاص داده می شود. به تعبیر و تفسیر انتقال اهمیت زیادی داده می شود اما شیوه و سرعت تفسیر متفاوت است. مالان رویکردی سنتی در پیش گرفته و منتظر مانده تا انتقال به مقاومت بدل شود و آنگاه دست به تعبیر می زند. سیفنوس که بر رابطه اودیپی تکیه می کند روشی تهاجمی تر را در پیش گرفته و دوانلو رویکردی افشاگرایانه را انتخاب می کند. چنین روشی در بیماران وسواسی که در رو در رو شدن با احساسات خود دچار مشکل هستند، سودمند است.

پی نوشت ها :

۱٫ Roazen
۲٫ French
۳٫ Erich Lindemann
۴٫ Crisis Intervention
۵٫ Michael Balint
۶٫ David Malan
۷٫ Tavistock
۸٫ Peter Sifneos
۹٫ Short- term anxiety – provoking psychotherapy
۱۰٫ Habib Davanloo
۱۱٫ James Mann
۱۲٫ Time- Limited psychotherapy
۱۳٫ Lewis Wolberg
۱۴٫ Focal Psychotherapy
۱۵٫ Broad -focus short- term dynamic psychotherapy

منبع: روانکاوی در گذر زمان

1 نظر

  • nayereh, آذر 18, 1397 @ 1:05 ق.ظ پاسخ

    بسیار عالی بود 🌹🌹🌹🌹

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X