ریشه های پیدایش روانکاوی

مسایلی چون ادراک، انگیزش و یادیگری که در طول قرن بیستم ذهن روانشناسان را به خود مشغول کرده بود در درجه اول به منظور درک و فهم رفتار طبیعی انسان مورد بررسی قرار گرفتند و به طور اتفاقی در خلال چنین تحقیقاتی نظر پژوهش گران به پاسخ های غیرطبیعی و شرایط ایجاد کننده آنها جلب شد. برای مثال می توان به کشف پاولوف (۱) در مورد «روان نژندی آزمایشی (۲)» اشاره کرد. همچنین اثر محرومیت حسی بر رفتار بلاواسطه انسان مورد تأکید قرار گرفت و از طریق روش های متعدد جراحی مانند تحریک الکتریکی یک مرکز ظریف عصبی و یا کاربرد داروهای تحریک کننده و رخوت آور توانستند اثر قابل توجهی بر رفتار انسان اعمال کنند.
اما در اینجا ما به مکتبی از روانشناسی می پردازیم که با آنکه از خود روان شناسی منشأ گرفته و چندین سال از نشو و نما و ریشه گرفتن آن می گذرد تمایلی به روان شناسی مدرسه ایی و بررسی آزمایشگاهی انسان و حیوان نشان نمی دهد. هدف اصلی این حرکت جدید درک بهتر رفتار غیرطبیعی و کشف راههای موفقیت آمیز درمانی بود. از زمانی که روانکاوی بوجود آمد روانکاوان در این جهت تلاش نموده اند ولی در عین حال در خلال تجربیات خویش نظریه هایی را سازمان بخشیدند که اندک اندک به حوزه علایق روانشناسان آزمایشگاهی نزدیک و نزدیک تر شدند. در طول زمان خطوط روشن و واضحی که در ابتدا مکاتب مختلف روانشناسی را از یکدیگر جدا می کردند محو و محوتر شدند، اما به نظر نمی رسد که شکاف بین این مکاتب و مکتب روانکاوی به این زودی پر شود، هر چند که اکنون شواهدی مبنی بر کوشش هایی از سوی هر دو گروه برای کشف و آشتی دادن مفاهیمی که آنها را به درک بهتری از انسان و پاسخ های او به محیط برساند مشاهده می شود.
به عنوان یک نهضت که از درون علم روانپزشکی برخاست، روانکاوی یک طغیان بر علیه گرایش «جسمانی (۳)» غالب در قرن نوزدهم و جهشی به سمت پیدایش یک نگرش روانشناختی بود و با استناد به این مطلب که ضایعه مغزی در برخی از بیماری های ذهنی یافت نمی شود، روانپزشکان به فشارهای روحی، ضعف اراده، تلقین پذیری و عادات غیر عقلانی توجه نشان دادند.
در قرن نوزدهم، پزشکی به عنوان یک حرفه در حال دست یابی به نظم و انسجام بود. در آن زمان تنها سه شاخه تثبیت شده در این علم مطرح بودند. طب داخلی که قدمتش به زمان بقراط می رسید، جراحی که تا آن زمان به طور عمده توسط سلمانی ها انجام می شد و عصب شناسی که مدیون اندیشه های پیشروانه یکی از بنیانگذاران روش علمی یعنی رنه دکارت (۴) بود. علیرغم اقدامات با ارزش فیلیپ پینل (۵) در فرانسه که زنجیر را از دست و پای بیماران روحی برداشت و روشی انسان مدارانه را در برخورد با آنها ابداع کرد، بدون شکل گیری یک فرضیه منظم و منسجم از ذهن، روانپزشکی قادر به جدا کردن خود از عصب شناسی نمی شد.
یکی از مسایلی که توجه پزشکان را در آن زمان به خود جلب کرده بود و راهی را برای صورت بندی نظریه ایی علمی در خصوص سیستم روانی گشود، مفهوم «دلتای کارکردی (۶)» بود. این مفهوم به تفاوت و فاصله میان شکایات مطرح شده توسط بیمار (symptoms) و علایم و نشانه هایی به دست آمده در ارزیابی عینی پزشک (signs) اشاره می کند. تحت شرایط طبیعی رابطه ایی میان شدت شکایت مطرح شده از سوی بیمار و علائم مشاهده شده از جانب پزشک وجود دارد. هرگاه فردی دسته ایی از شکایات مختلف را مطرح کند اما نشانه هایی اندک در معاینه یافت شوند نشان دهنده این «دلتای کارکردی» است.
در قرون هیجده و نوزده باور بر این بود که بیماران به دو شکل می توانند دلتای کارکردی بالایی را نشان دهند. یکی زمانی که علائم و نشانه ها اندک بوده و شکایات زیاد هستند که با تمارض و ایفای نقش ربط داده می شد و دیگری وقتی که علائم زیاد و شکایات کم هستند. در این حال گفته می شد که بیمار به دلایلی از وخامت وضع خود آگاه نیست.
با این وجود در قرن نوزدهم، علم پزشکی شروع به شناسایی و توصیف شکل ویژه ای از بروز شکایات در بیماران بدون علائم و نشانه های عینی کرد که نمی شد آن را به تمارض ربط داد. این مجموعه شکایات به عنوان «هیستری» نامیده شدند و با آنکه سالهای سال به زنان نسبت داده شده بود، به عنوان یک مقوله پزشکی به آن نگریسته نمی شد و آن را به بخارات متسع شده از رحم (هیستریا از واژه ایی لاتین به معنی رحم مشتق شده است) و یا حلول ارواح خبیثه و جن زدگی نسبت می دادند. به مدد کارهای شارکو در فرانسه بود که هیستری به عنوان یک بیماری – که مختص زنان نیز نیست – شناخته و توصیف شد.
هیپنوتیزم توجه محافل علمی و پزشکی را از طریق مسمر (۷) در ۱۷۸۰ به خود جلب کرد. این روشی بود که در ابتدا با نیرنگ و خدعه مخلوط و تقریباً در تمام دنیا از جانب پزشکان مردود شناخته شده بود و چنین وضعی تا زمان شارکو (۸) یعنی تا نیمه دوم قرن نوزدهم ادامه داشت. وی دست به یک بررسی خاص در مورد بیماری هیستری زد و دریافت که بیمارانی که از علایم هیستریک رنج می برند قادرند که به یک خواب عمیق تلقینی نیز فرو روند و با استفاده از این واقعیت از هیپنوتیزم هم برای درمان هیستری و هم تجزیه و تحلیل علائم آن استفاده کرد. از نظر وی هیپنوتیزم یک حالت مرضی خاص در دستگاه عصبی است. این دیدگاه مورد مخالفت شدید مکتب نانسی قرار گرفت که لیبو (۹) و برنهایم (۱۰) آن را رهبری می کردند و اعتقاد داشتند که نوع ملایم هیپنوتیزم می تواند به طور تقریب در تمام افراد بوجود آید و هیپنوتیزم تنها یک حالت منفعل و پذیرا است که بوسیله تلقین ایجاد می شود. آنها از این روش برای درمان بیماران روان نژند استفاده می کردند و این کشمکش میان این دو مکتب رقیب بسیار شدید بود.
پیر ژانه (۱۱) زمانی که برای گرفتن درجه دکترای پزشکی خود آماده می شد تجربیات جالبی در مورد پدیده خوابگردی (۱۲) انجام داد. تحقیقات وی توجه شارکو را به خود جلب نمود و چند سال بعد ژانه به همراه شارکو در آزمایشگاه فیزیولوژی درسالپتریه (۱۳) به پژوهش مشغول شدند. در آنجا او تحقیقاتش را بر روی این پدیده ها و درمان روان نژندی ها ارائه کرد. با دنبال کردن کارهای شارکو او دریافت که بیماران هیستریک قادرند که تحت تأثیر هیپنوتیزم تجربیاتی را که در حال بیداری کاملاً فراموش کرده بودند به خاطر آورند. ضربه روحی به یاد آورده شده و علامت خاص همراه با آنان تا رسیدن به عاملی که موجب آن شده است دنبال می شد. همچنین هرگاه در خلال هیپنوتیزم یک تلقین به فرد داده شود مانند این گفته که «این متعلق به گذشته است و الان دیگر وجود ندارد» علایم هیستریک از بین می روند (اگر چه احتمال دارد که بیمار بعد دچار علایم دیگری شود که بتوان آن را به دیگر ضربه های روانی نسبت داد).
کارهای ژانه که اندکی قبل از پیدایش روانکاوی انجام شدند اثر قابل توجهی بر روان شناسی و روان پزشکی گذاشتند ولی با شروع نهضت روانکاوی تحت الشعاع آن واقع شده و به حاشیه رانده شدند. اما نامحتمل به نظر نمی رسد که تأثیر پژوهش های او روزی مورد ارزیابی مجدد قرار گرفته و به طور عملی بررسی شوند. روشی که ژانه و فروید در برخورد با هیستری در پیش گرفتند با شیوه های رایج و بررسی های متداول علمی آن زمان سازگار نبود. آنها شیوه خود را بر پایه داستانی که بیمار در مورد زندگی خود می گفت بنا کردند و در گوش دادن به چنین داستان هایی بود که فروید به عنوان اولین فرد در تاریخ روان پزشکی به ترسیم آناتومی ذهن و روان اقدام نمود.

پی نوشت ها :

۱٫ Pavolv
۲٫ Experimental Neurosis
۳٫ Somatic
۴٫ Rene Descartes
۵٫ Philipe Pinel
۶٫ Functional Delta
۷٫ Mesmer
۸٫ Charcot
۹٫ Liebeault
۱۰٫ Brenheim
۱۱٫ Pierre Janett
۱۲٫ Somnambulism
۱۳٫ Salpetriett

منبع: روانکاوی در گذر زمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X