نظريه ي گروهي مورنو

شرح حال و اصول عقايد

جاکب مورنو (۱) به سال ۱۸۹۲ ميلادي در شهر بخارست پايتخت روماني به جهان آمد و پس از پايان تحصيلات مقدماتي تحصيلات عالي خود را در دانشگاه همان شهر آغاز کرد و در سال ۱۹۱۷ به دريافت درجه دکتري در پزشکي نائل آمد و در مؤسسات بهداشتي اطريش مشغول کار شد و ضمناً به روان پزشکي روي آورد و مطب خصوصي دائر کرد.
مورنو به سال ۱۹۲۵ به ايالات متحده آمريکا رفت و تابعيت آن کشور را پذيرفت. از آن پس او بيشتر به « روان نمايشي (۲) » و « جامعه سنجي (۳) » و « روان درماني گروهي (۴) » متوجه گرديد و در اين رشته ها هم در مؤسسات مختلف، هم بطور خصوصي مشغول کار شد. ضمناً در دانشگاه کلمبيا و دانشگاه نيويورک به تدريس و تحقيق پرداخت و کتابهائي تأليف نمود و مقالات متعدد که بيشتر آنها مربوط به « جامعه سنجي » است منتشر ساخت.
مورنو توجه مخصوص پيدا کرده بود به اينکه هيچ دانشي به جزيره ي به خود رها شده و انزوا يافته نمي ماند، بلکه با دانش هاي ديگري ارتباط و بستگي دارد و براي پي بردن و شناختن انگيزه هاي رفتار آدمي آگاهي از آن دانش ها ضروري خواهد بود. اين توجه او را وادار ساخت به اينکه از قلمرو پزشکي که نخستين رشته ي تخصصي او بود گام فراتر نهد و در رشته هاي ديگر علوم، به خصوص در رشته هائي که به آنها اشاره رفت، به مطالعه و تحقيق بپردازد و نتيجه ي مطالعات و تحقيقات خود را منتشر سازد و با نوشته هاي خود افکار جامعه شناسان و روان شناسان و روان پزشکان را تا حدي تحت تأثير قرار دهد.
مورنو بدون خفض جناح نظريه ي خود را برتر از نظريه هاي فرويد و يونگ و آدلر مي داند، زيرا مي گويد آنها آدمي را بيشتر به صورت انفرادي مورد مطالعه قرار داده و درباره ي او اطلاعاتي به دست آورده اند، ولي نسبت به اجتماعات و گروه ها چندان عنايتي مبذول نداشته اند، در صورتي که او بيشتر درباره ي چگونگي ارتباط افراد، به خصوص ارتباط عاطفي (۵) آنها با يکديگر و تأثير متقابل گروه و فرد، به تحقيق پرداخت و در نتيجه بهتر به شناسائي فرد آدمي توفيق حاصل کرده است. مورنو اصل فرويدي « تکرار اجباري (۶) » را مبني بر اينکه آدمي را تمام عمر اسير گذاشته است و پيوسته رفتار دوران کودکي را کمابيش تکرار مي کند مردود مي داند و معتقد است به اينکه آدمي در دوران هاي مختلف زندگي آفرينندگي دارد و نقش هاي به خصوصي را ايفاء مي کند که هرکدام نسبت به نقش هاي پيشين ممکن است قرين پيروزي يا شکست باشد.
نظريه ي مورنو مبتني بر اصول متعددي است که مهمترين آنها اصول سه گانه اي هستند که مي توان از آنها به واژه هاي حرکت ارتجالي (۷)- آفرينندگي (۸)- آثار پاينده و فرهنگي (۹) تعبير نمود. اينک توضيحي مختصر درباره ي اين سه اصل اساسي و اشاره اي به اصول ديگري که فرعي هستند.

۱- حرکت ارتجالي:

حرکت ارتجالي در اصطلاح مورنو حالت و حرکتي است که بي درنگ از شخص سرمي زند. بر طبق همين اصل است که مورنو براي درمان مراجع (۱۰) روي حال و آينده او کار مي کند، برخلاف روان کاوان که عملشان متوجه گذشته مراجع است.
حرکت ارتجالي نيروئي است خلاق که خميرمايه ي همه ي تحولات و ترقيات آدميان است و آن در واقع با « شوق زندگي (۱۱) » برگسن (۱۲)، فيلسوف نامي فرانسوي، چندان فرقي ندارد و شايد ملهم از آن باشد. اين حرکت ارتجالي با اصل آفرينندگي بستگي کامل دارد و اين دو جمعاً « اصل سوم را که » آثار پاينده و فرهنگي » است به وجود مي آورند.
حرکت ارتجالي پاسخ تازه اي است به پيش آمد يا وضعيتي تازه. اين پاسخ در افراد بهنجار معمولاً مناسب با پيش آمد يا وضعيت است، در صورتي که در افراد نابهنجار ممکن است تازه باشد ولي مناسب با موقع و مقام نباشد، يا تکرار مناسب پاسخ هاي گذشته باشد و تازگي نداشته باشد. پاسخ مناسب آن است که تا حدي تازگي داشته باشد و سبب خلاقيت شود و در نتيجه يک اثر هنري، يک قطعه شعري، يک آهنگ موسيقي، يک کار صنعتي و جز آن به وجود آيد که سودمند باشد و منظوري را برآورد. حرکت ارتجالي و مکمل آن که آفرينندگي است اگر موجود نباشند آدمي به تکرار يکنواخت عمل خود فناعت مي کند. مثلاً درباره ي موضوعي که پيش آمده است بي درنگ نظر مي دهد يا عملي مي کند نادرست يا نامناسب است يا اينکه نظر يا عملي است که تازگي ندارد بلکه تکرار عمل گذشته است و مبتذل است. در اين صورت شخصيت آدمي در واقع فلج مي شود. همچنين خواهد بود سرنوشت اجتماعاتي که افرادشان اسير سنت پرستي يا ديکتاتوري هستند و به حرکت ارتجالي و آفرينندگي آنها مجال تجلي داده نمي شود. اين گونه اجتماعات رو به تنزل مي روند و راه انقراض مي پيمايند. بر عکس آن هستند اجتماعاتي که در آنها دموکراسي حکمفرماست و افراد مي توانند حرکت ارتجالي و آفرينندگي خود را که فطرتاً برخوردارند به کار بيندازند. آدمي از هنگام زادن طبعاً مي خواهد زنده بماند. حرکت ارتجالي او را بي درنگ به فعاليت واميدارد. اين فعاليت خودبخودي در دوران هاي مختلف زندگي، از کودکي و نوجواني تا بزرگسالي و سالمندي، به وجوه گوناگون و متناسب با ويژگي هر يک از اين دوران ها صورت مي گيرد و سبب مي شود که آدمي نقش هاي مختلف و متنوع ايفاء نمايد.
حرکت ارتجالي در همه ي افراد بشر به يک درجه از شدت نيست؛ در فرد واحد هم در تمام مدت زندگي صورتي يکسان ندارد. در دوران کودکي به درجه ي اعلاست. در نوجواني هم عالي است ولي بر اثر اجباري که نوجوان دارد به اينکه خود را با محيط سازگار کند، به عبارت ديگر بر اثر فشارهاي محيط، مبهم و متغير است. در دوران بزرگسالي به تدريج از شدت حرکت ارتجالي مي کاهد و در دوران سالمندي تقريباً از ميان مي رود، يعني فرد سالمند بيشتر پاسخهاي گذشته را بطور يکنواخت تکرار مي کند.
اين نکته قابل توجه است که مورنو با اينکه حرکت ارتجالي را عملي مي داند که بي درنگ از شخص سرمي زند براي آن مقدمه اي قائل است که البته از آن جدانشدني است و مي توان از آن به لفظ حاضر آمادگي (۱۲) تعبير نمود. آدمي در هر عملي که انجام مي دهد قبلاً خود را آماده مي کند: از برخاستن از تخت خواب با حالت خواب آلودگي تا آماده شدن ورزشکار براي انجام مسابقه ي دو، يا معامله گر براي امضاي قرارداد … پس از اين آمادگي يا با اين آمادگي است که حرکت ارتجالي شروع مي شود و آفرينندگي را به وجود مي آورد و اين دو منجر به « آثار پاينده و فرهنگي » مي شوند. باري « حاضر آمادگي » عمل ارتجاعي را تسريع مي کند.

۲- اصل آفرينندگي:

آفرينندگي با حرکت ارتجالي فرق دارد ولي از آن جدا نشدني است. با حرکت ارتجالي افکار گردهم مي آيند و در نتيجه يک عمل ابتکاري فوري- يا در صورتي که حرکت ارتجالي درباره ي موضوع مورد نظر ادامه يابد. غيرفوري مي پيوندد.
آفرينندگي معنيش به وجود آوردن چيزي تازه است. اين چيز ممکن است حرکت يا رفتاري باشد، يا ساختماني باشد، يا اثر هنري يا فني و صنعتي باشد، يا حکومتي نو و تازه و نظائر آن باشد.
درباره ي اين چيز آفريده شده دو نکته را بايد در نظر داشت: يکي اينکه اين چيز ممکن است در سطح جهاني تازگي داشته باشد يا فقط براي به وجود آورنده ي آن داراي اين صفت باشد، چنانکه بسياري از کارهاي کودکان چنين است. ديگر اينکه چنين نيست که اين چيز به هيچ وجه يا به هيچ صورتي قبلاً موجود نبوده است، بلکه اجزاء اين چيز در واقع وجود داشته اند و ابتکار و اختراع در چگونگي ترکيب آن اجزاء است.
در يک قطعه ي شعري کلمات و معاني آنها را قبلاً شاعر فرا گرفته بوده است و آفرينندگي او در چگونگي ترکيب آنها به وجهي تازه است. همچنين در ساير ابداعات و اختراعات.
صفت آفرينندگي، آدمي را فقط به سازگار ساختن او با وضعيت موجود رهبري نمي کند، بلکه سبب مي شود که او به ايجاد وضعيت هاي تازه بپردازد. به عبارت ديگر در جهاني که پيوسته در حال تغيير و تحول است کافي نيست که ما براي زنده ماندن خود را آنچه موجود است سازگار کنيم، بلکه بايد به ايجاد وضعيت هاي تازه بپردازيم. و خود را براي اين ابتکار آماده کرده باشيم. مورنو
ترقيات ايالات متحده آمريکا را نتيجه ي به کاربردن همين عامل آفرينندگي و تازه جوئي و نوسازي آنها مي داند، و عقب ماندگي اروپائيان را ناشي از سنت دوستي و کهنه پرستي آنان مي پندارد.
آثار آفرينندگي در زندگي روزانه ي افراد و طبقات به خوبي ديده مي شود، ولي البته درجاتي دارد، از عمل کدبانوي خانه که غذائي تهيه مي کند و عمل مربي در تعليم و تربيت کودکان، تا آنچه در زندگي و در گفتار پيامبران و دانشمندان و مخترعان و سياستمداران بزرگ و شاعران و هنرمندان … ديده مي شود که نمودار عاليترين اشکال ابتکار و ابداع مي باشند.
به اعتقاد مورنو اگر آدميان عادت کنند به اينکه به فعاليت ابتکاري بپردازند و شخصاً به حل مسائل و رفع مشکلات زندگي اقدام نمايند هميشه به پيش خواهند رفت و چنانکه ناراحتي رواني داشته باشند بدين وسيله غالباً درمان خواهند شد.

۳- اصل « آثار پاينده و فرهنگي »:

مورنو آثاري را که در نتيجه حرکت ارتجالي و آفرينندگي به وجود آمده و نگهباني ارزشهاي فرهنگ مخصوص و معيني را عهده دار شده اند « آثار پاينده و فرهنگي » نام گذاشته است. اين آثار ممکن است به صورت ديوان شعرا و نويسندگان ( فردوسي- حافظ- سعدي، مولوي … ) باشد، يک تابلوي نقاشي باشد ( تابلوي ژوکوند )، يک آهنگ موسيقي باشد ( آثار بتهوون- موتزار … )، يک ساختمان باشد ( خرابه هاي تخت جمشيد ) و يا به صورت مراسم ديني ( عزاداري عاشورا )، يا ملي ( جشن عيد نوروز ) يا دولتي ( تشريفات پذيرائي از رؤساي کشورهاي ديگر، يا مراسم افتتاح مجالس مقننه )… باشد. چنانکه از مثالهاي ياد شده برمي آيد، بعضي از اين آثار جنبه ي باستاني و ديرينه دارند ( آثار پاينده ) و بعضي ديگر تازه به وجود آمده اند، مانند کتابي که تازه تأليف يا تابلوي نقاشي که تازه کشيده شده باشد.
« آثار پاينده و فرهنگي » به پيشرفت تمدن کمک فراوان مي کنند، زيرا اين مواريث فرهنگي، آدميان را از تکرار فعاليت هاي انجام يافته بي نياز مي سازند و به آنها مجال مي دهند که به ابتکار و احياناً با الهام گيري از آن آثار به کارهاي تازه دست بيازند و به ابتکار و ابداع بپردازند.
« آثار پاينده و فرهنگي » در شخصيت و رفتار روزانه افراد مؤثر مي افتد. هر کسي بر حسب اينکه کدام « آثار پاينده و فرهنگي » را پسنديده و پذيرفته است خواهي نخواهي تحت تأثير آن ها واقع مي شود و آنها را سرمشق خود قرار مي دهد، يا براي فعاليتهاي خويشتن از آنها الهام بگيرد. اين آثار پسنديده بهرحال در رفتار او انعکاسهائي خواهند داشت.
البته دلبستگي زياد از حد به آثار گذشتگان و به سنت هاي ديرين اين خطر را هم دارد که احياناً شخص را کهنه پرست و متوقف و متحجر مي سازد و مانع مي شود از اينکه او به خود فشار بياورد، افکار تازه عرضه بدارد و به ايجاد و اختراع بپردازد. شخصيت هاي ضعيف معمولاً دچار اين کهنه پرستي که مؤيد تنبلي فطري آدمي است مي باشند.

اصل ايفاي نقش

مورنو اصول ديگري را هم مورد بحث قرار مي دهد که نسبت به اصول سه گانه ي ياد شده فرعي هستند. از آن جمله اند « حاضر آمادگي » و « آتم اجتماعي (۱۴) » و « ارتباط عاطفي » (۱۵) و به خصوص « اصل ايفاي نقش (۱۶) ». اصل اخير در نظريه ي مورنو مقامي خاص دارد و در « روان نمايشي » و « جامعه نمايشي » او به تفصيل مورد بحث قرار گرفته، تا آنجا که در روش « روان درماني » نام او با ايفاء نقش همانندي پيدا کرده است. از اين رو جا دارد توضيحي درباره آن داده شود.
هر يک از افراد آدمي از هنگام زادن تا دوران بزرگسالي و سالمندي نقش هائي ايفاء مي کند که متناسب با سن او، با خواهشهاي دل و معتقدات او، با مقتضيات شغل و مقام او، با قيد و بندها و اصول و مقررات جامعه او … مي باشند. ايفاي نقش کمک مي کند به اينکه آدمي هم خود را بهتر بشناسد و هم اجتماعي را که خود عضو آن است. و نيز ممکن است سبب تغيير شخصيت او گردد. البته ايفاي نقش احياناً متضمن تعارض ها و کشمکش هائي است، زيرا خواهشها و معتقدات شخص هميشه با آنچه مورد قبول اجتماع است موافقت ندارند. در اين تعارض و کشمکش آدمي معمولاً مي کوشد به اينکه خود را همرنگ جماعت سازد و حتي الامکان برخلاف جريان آب شنا نکند.
نخستين نقشي که کودک ايفاء مي کند نقش « خودبزرگ بيني » (۱۷) است. اين مفهوم به اعتقاد ما همان است که پياژه (۱۸)، روان شناس نامي سويسي، از آن به « خودمداري (۱۹) » تعبير کرده است. کودک به تدريج که رشد مي کند و نوجوان و جوان و بزرگسال … مي شود بايد نقش هاي ديگري را که اجتماع به او تحميل مي کند، و با خود به آنها متمايل مي شود و احياناً مخالف توقعات و خواسته هاي اجتماعي هستند، ايفاء نمايد. از همين جا کشمکش و تعارض آغاز مي شود و در تمام مدت زندگي به اشکال و وجوه مختلف ادامه مي يابد.

ايفاء نقش ديگران:

مورنو براي اينکه آدمي گاه بگاه خود را بجاي ديگران بگذارد و از چشم آنان به جهان بنگرد و نقش آنان را ايفاء کند، اهميت فراوان قائل است. آدم بهنجار متعادل معمولاً از اينکه پيوسته با ديد محدود شخصي خويشتن عالم خارج را تماشا مي کند خسته مي شود و احساس احتياج مي کند به اينکه از چشم ديگران به تماشاي عالم بپردازد و عملاً اين کار را مي کند و چه بسا که بدين وسيله به اصلاح اشتباهات خود نائل مي گردد.
مورنو اعتقادش اين است که اگر اين عمل قدري عموميت پيدا کند گامي بزرگ در راه برقراري تفاهم و صلح و صفا در عالم برداشته خواهد شد.
آزمايشهاي فراوان مورنو نخست با فرزند دو ساله خودش و بعد، با روشهاي « روان نمايشي » و « جامعه نمايشي » در آمريکا و اروپا، به او اجازه دادند درباره ي ايفاي نقش ديگران فرضيه هاي متعددي به ميان آورد. از آن جمله اند:
۱- کودک در ايفاي نقش ديگران والدين را به عنوان « من کمکي » تجربه نياموخته به کار مي برد.
۲- ايفاي نقش ديگران کمک مي کند به اينکه وابستگي کودک به والدين کاهش يابد.
۳- ايفاي نقش ديگران ممکن است نخست موضوعش حشرات و حيوانات باشد، بعد اشياء ( مانند درخت ها- ماشين ها ) و سرانجام موجودات عالي و نيرومند، مانند والدين، مربيان، استادان، پروردگار عالم، يا اهريمن و شيطان …
البته ايفاي نقش ديگران بطور کامل ميسر نيست، ولي هر چه فرد آدمي نقش هاي بيشتري را در زندگي ايفاء کند استعدادش براي ايفاء نقش بيشتر مي شود.
۴- ايفاء نقش ديگران روش مناسبي است براي اجتماعي شدن فرد.
۵- ايفاء نقش ديگران ممکن است براي اصلاح رفتار اجتماعي فرد مفيد افتد.

ارتباط ايفاي نقش و حرکت ارتجالي:

ايفاي نقش و حرکت ارتجالي با يکديگر ارتباط متقابل دارند و معلوم نيست کداميک بر ديگري مقدم است: ايفاي نقش سبب حرکت ارتجالي مي شود و حرکت ارتجالي نقش هاي تازه به وجود مي آورد، يعني آدمي را به سوي ابتکار و آفرينندگي، که براي زندگي ضرورت دارند، سوق مي دهد؛ يا به عبارت ديگر، وي را داراي شخصيتي مي کند که با استعدادهاي عالي او متناسب باشند.
بدون حرکت ارتجالي نقش ممکن است در گذشته يا در حال و يا در آينده متوقف و متحجر باقي بماند. توقف و تحجر درگذشته موجب رفتار بازگشتي و کودکانه است. نقش هائي که فقط مناسب زمان حال هستند، در برابر محرکهاي زمان حال رفتاري مهبم و پرنوسان را نتيجه مي دهند. نقش هائي که صرفاً براي آينده ايفاء مي شوند در سطح خيالبافي باقي مي مانند و براي مسائل مربوط به زمان حال چندان مناسب نيستند.
به اعتقاد مورنو گذشته نقش هاي آدمي را سازمان مي دهد، حال بر رفتار ناشي از نقش فرمانروائي دارد، و آينده هدفهاي نقش را معين مي کند. بنابر اين اگر حرکت ارتجالي با ايفاي نقش همراه باشد آدمي هر نقشي را به وجه بديعي ايفاء خواهد کرد که مناسب با گذشته و حال و آينده بوده باشند.

رابطه ي فرد و اجتماع:

مورنو معتقد است که تحقيقات او درباره ي « روان نمايشي » و« جامعه نمايشي » که براي ايفاي نقش تکيه دارند پرده از راز « روان درماني » بر مي گيرند و نشان مي دهند که نقاط ضعف اجتماع معلول همان عواملي هستند که نقاط ضعف افراد را به وجود مي آورند، زيرا اجتماع از افراد تشکيل يافته است و همان گونه که افراد شخصيت دارند، اجتماع هم داراي شخصيت است. گروه با اجتماعي که اعضايش از يک فرهنگ و يک نژاد باشند شخصيت ويژه اي پيدا مي کند که آن را از اجتماعات ديگر متمايز مي سازد.
ميان افراد اجتماع يا « نزديکي و محبت » حکمفرماست يا « دوري و نفرت » و يا « کنش متقابل »، و کنش متقابل هم به صورت شفقت و همدردي و هم دلي تجلي مي کند.
مي توان براي رشد افراد و گروه هائي که از آنها تشکيل مي گردد سه مرحله با سه مرتبه قائل شد.
مرحله اول مربوط به افراد آدمي است از هنگام زادن تا حدود نه سالگي. در اين مرحله افراد آدمي داراي شخصيت و رفتاري هستند که مبهم و نارسا است. گروه يا اجتماعي هم که از اين افراد تشکيل مي يابد همين خصوصيت را دارد و همانند اجتماعات بدوي است.
مرحله دوم مربوط به افراد از نه سالگي تا چهارده سالگي است. اين افراد صاحب شخصيت و رفتاري روشنتر هستند و مي توانند بدون کمک بزرگترها گروه هائي تشکيل دهند. در اين مرحله عوامل نزديکي و محبت، دوري و نفرت و کشش متقابل به خوبي نمايان مي گردند.
مرحله ي سوم مربوط به افراد از چهارده سالگي به بالا است. شخصيت اين افراد به تدريج صراحت بيشتري پيدا مي کند و اصول و موازيني مورد قبول آنها قرار مي گيرند که رعايت مي شوند و در ميان آنها روابط عاطفي تقويت مي گردد و ايفاي نقش و « حرکت ارتجالي » و « آفرينندگي » و « آثار پاينده و فرهنگي » بيش از پيش به کار مي افتند و به ظهور و بروز مي پيوندند. گروه هاي تشکيل يافته از اين افراد نيز به همان نسبت رشد مي کنند و رو به کمال مي روند.
حاصل اينکه مورنو بيشتر در روان نمايشي و چگونگي ارتباط افراد با يکديگر و تأثير متقابل فرد و اجتماع به بحث و تحقيق مي پردازد و براي شناختن شخصيت افراد، و در صورت لزوم براي روان درماني آنها، ايفاي نقش را وسيله بسيار مهم مي داند، زيرا ايفاي نقش معمولاً با حرکت ارتجالي و آفرينندگي همراه است، و اينها همه ي آثار پاينده و فرهنگي » را به وجود مي آورند.

پي‌نوشت‌ها:

۱٫ Jacob Moreno
۲- Psychodrama
۳- Sociometry
۴- Group Psychotherapy
۵- اين رابطه عاطفي را مورنو tele مي خواند
۶- Repetition Compultion Principle
۷- Spontaneity
۸- Creativity
۹- Cultural Conserves
۱۰- Client
۱۱- Elan vital
۱۲-Bergson
۱۳- Warming up
۱۴- Social atom
۱۵- tele
۱۶- Role Playing principle
مراد از اتم اجتماعي، کوچکترين واحد اجتماعي زنده است، مانند خريدار و مشتري، پزشک و بيمار، زن و شوهر … مهم در اين واحد اجتماعي، يک عمل متقابل دو طرف است، ديگر تفکيک ناپذيري است، چه در غير اين صورت آتم صفت اجتماعي را از دست مي دهد. اتم اجتماعي از نظر عاطفي نه مثبت است نه منفي. اين جنبه « ته له » خوانده مي شود که از آن به « ارتباط عاطفي » تعبير مي کنيم.
۱۷- Megalomania
۱۸- piaget
۱۹- Egocentrisme

منبع مقاله :
سياسي، علي اکبر؛ (۱۳۹۰)، نظريه هاي شخصيت يا مکاتب روانشناسي، تهران: مؤسسه انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهاردهم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

حاصل عبارت ریاضی زیر را بنویسید. *

X